داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی آخرین برگ

آخرین برگ

اُ هِنری

آخرین برگ داستانی احساسی درباره دو دختر نقاش در آپارتمانی در نیویورک است. در طبقه پایین تر آن ها پیرمرد نقاشی زندگی می کند که مدت هاست می خواهد یک شاهکار هنری روی بوم خلق کند. زمستان یکی از دخترها در بستر مرگ است و چشم به آخرین برگ پیچک حیاط دوخته است.

Last Leaf

آخرین برگ

Many artists lived in the Greenwich Village area of New York.

هنرمندان زیادی در منطقه گرینویج ویلیج نیویورک زندگی می کردند.

Two young women named Sue and Johnsy shared a studio apartment at the top of a three-story building. Johnsy’s real name was Joanna.

دو زن جوان به نام های سو و جانزی آپارتمانی را در بالای ساختمانی سه طبقه با هم گرفته بودند. نام واقعی جانزی، جووانا بود (studio apartment به آپارتمان کوچک تک اتاقی گفته می شود که بیشتر مناسب مجرد هاست).

In November, a cold, unseen stranger came to visit the city. This disease, pneumonia, killed many people.

در ماه نوامبر، غریبه ای سرد و ناپیدا به شهر آمد. این بیماری، سینه پهلو، آدم های زیادی را کشت.

Johnsy lay on her bed, hardly moving. She looked through the small window. She could see the side of the brick house next to her building.

جانزی، که به زحمت تکان می خورد، روی تختخواب دراز کشیده بود. او از میان پنجره کوچکی (بیرون را نگاه می کرد. او می توانست دیوار خانه آجری کنار ساختمانش را ببیند.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

One morning, a doctor examined Johnsy and took her temperature. Then he spoke with Sue in another room.

یک روز صبح، یک پزشک جانزی را معاینه کرد و دمای بدنش را گرفت. بعد در اتاق دیگری با سو صحبت کرد.

“She has one chance in — let us say ten,” he said. “And that chance is for her to want to live. Your friend has made up her mind that she is not going to get well. Has she anything on her mind?”

او گفت «او یک شانس در – بگذار بگوییم ده تا دارد (احتمال زنده ماندنش یک به ده است). و آن یک شانس این است که او بخواهد زنده بماند. دوست تو در ذهنش به این نتیجه رسیده که قرار نیست خوب شود. چیزی خاصی در ذهن دارد (فکرش مشغول چیزی است)؟»

“She — she wanted to paint the Bay of Naples in Italy some day,” said Sue.

سو گفت «او – او می خواست یک روز خلیج ناپل در ایتالیا را نقاشی کند.»

“Paint?” said the doctor. “Bosh! Has she anything on her mind worth thinking twice — a man for example?”

دکتر گفت «نقاشی کند؟ مزخرف! چیزی در ذهن دارد که ارزش دو بار فکر کردن را داشته باشد – یک مرد مثلا؟»

“A man?” said Sue. “Is a man worth — but, no, doctor; there is nothing of the kind.”

سو گفت «یک مرد؟ آیا یک مرد ارزش… ولی، نه، دکتر، چیزی از این جنس وجود ندارد.»

“I will do all that science can do,” said the doctor. “But whenever my patient begins to count the carriages at her funeral, I take away fifty percent from the curative power of medicines.”

دکتر گفت «من هر کاری را که از دست علم بر بیاید انجام می دهم. ولی هر موقع بیماران من شروع به شمردن کالسکه های مراسم تدفینشان می کنند، من پنجاه درصد قدرت درمانی داروها را کم می کنم.»

After the doctor had gone, Sue went into the workroom and cried. Then she went to Johnsy’s room with her drawing board, whistling ragtime.

بعد از اینکه دکتر رفت، سو داخل اتاق کار شد و گریه کرد. بعد در حالی که آهنگی رگتایم را با سوت می زد، با تخته نقاشی اش به اتاق جانزی رفت.

Johnsy lay with her face toward the window. Sue stopped whistling, thinking she was asleep.

جانزی رو به پنجره دراز کشیده بود. سو که فکر کرد او خوابیده، سوت زدن را متوقف کرد.

She began making a pen and ink drawing for a story in a magazine.

او شروع به کشیدن نقاشی با جوهر و قلم برای یک داستان داخل مجله ای کرد.

Young artists must work their way to “Art” by making pictures for magazine stories.

هنرمندان جوان مجبورند راهشان به سوی «هنر» را با تصویر سازی برای داستان های داخل مجله ها بپیمایند.

Sue heard a low sound, several times repeated. She went quickly to the bedside.

سو صدای آرامی شنید، که چند بار تکرار شد. او سریع کنار تختخواب رفت.

Johnsy’s eyes were open wide.

چشمان جانزی بازِ باز بود.

She was looking out the window and counting — counting backward. “Twelve,” she said, and a little later “eleven”; and then “ten” and “nine;” and then “eight” and “seven,” almost together.

او داشت از پنجره بیرون را تماشا می کرد و – برعکس – می شمرد. او گفت «دوازده» و کمی بعد «یازده» و بعد «ده» و «نه» و بعد تقریبا با هم «هشت» و «هفت».

Sue looked out the window. What was there to count?

سو بیرون پنجره را نگاه کرد. چه چیزی برای شمردن آنجا بود؟

There was only an empty yard and the blank side of the house seven meters away.

فقط یک حیاط خالی بود و طرف خشک و خالی خانه ای که هفت متر دورتر بود.

An old ivy vine, going bad at the roots, climbed half way up the wall.

یک پیچک، که ریشه هایش خراب شده بود، تا نیمه راه دیوار بالا رفته بود.

The cold breath of autumn had stricken leaves from the plant until its branches, almost bare, hung on the bricks.

دم سرد پاییزی برگ های گیاه را تکانده بود تا حدی که شاخه هایش، تقریبا لخت، روی آجرها آویخته شده بود.

“What is it, dear?” asked Sue.

سو پرسید «چیه، عزیزم؟»

“Six,” said Johnsy, quietly. “They’re falling faster now. Three days ago there were almost a hundred. It made my head hurt to count them. But now it’s easy. There goes another one. There are only five left now.”

جانزی آهسته گفت «شش. حالا تندتر می افتند. سه روز قبل تقریبا صد تا بودند. شمردنشان سرم را درد آورد. ولی حالا راحت است. یکی دیگر هم افتاد. حالا فقط پنج تا مانده.»

“Five what, dear?” asked Sue.

سو پرسید «پنج چی، عزیزم؟»

“Leaves. On the plant. When the last one falls I must go, too. I’ve known that for three days. Didn’t the doctor tell you?”

«برگ. روی آن گیاه. وقتی آخرین برگ بیفتد، من هم باید بروم. سه روز است که این را می دانم. دکتر به تو نگفت؟»

“Oh, I never heard of such a thing,” said Sue. “What have old ivy leaves to do with your getting well?”

سو گفت «اوه، من هیچ وقت چیزی در این باره نشنیده ام. برگ های یک پیچک پیر چه ربطی به خوب شدن تو دارد؟»

“And you used to love that vine. Don’t be silly. Why, the doctor told me this morning that your chances for getting well real soon were — let’s see exactly what he said – he said the chances were ten to one!”

«و تو عاشق آن پیچک بودی. مزخرف نگو. چرا (به معنی بله)، دکتر امروز صبح به من گفت که شانسِ واقعا زود خوب شدن تو – بگذار ببینم دقیقا چه گفت – او گفت شانست ده به یک است!»

“Try to eat some soup now. And, let me go back to my drawing, so I can sell it to the magazine and buy food and wine for us.”

حالا سعی کن کمی سوپ بخوری. و، بگذار من برگردم سر نقاشی ام، تا بتوانم آن را به مجله بفروشم و غذا و شراب برای خودمان بخرم.»

“You needn’t get any more wine,” said Johnsy, keeping her eyes fixed out the window. “There goes another one. No, I don’t want any soup. That leaves just four. I want to see the last one fall before it gets dark. Then I’ll go, too.”

جانزی که چشمانش را روی بیرون پنجره ثابت نگه داشته بود، گفت «لازم نیست شراب بیشتری بیاوری. یکی دیگر هم افتاد. نه، هیچ سوپی نمی خواهم. فقط چهار تا ماند. می خواهم قبل از تاریک شدن هوا آخری را هم ببینم. بعد من هم می روم.»

“Johnsy, dear,” said Sue, “will you promise me to keep your eyes closed, and not look out the window until I am done working? I must hand those drawings in by tomorrow.”

سو گفت «جانزی، عزیزم به من قول می دھی چشمانت را بسته نگه داری، و تا من کارم تمام نشده بیرون را نگاه نکنی؟ فردا باید این نقاشی ها را تحویل بدهم.»

“Tell me as soon as you have finished,” said Johnsy, closing her eyes and lying white and still as a fallen statue.

جانزی در حالی که چشمانش را بسته بود و مانند مجسمه ای فرو افتاده سفید و آرام دراز کشیده بود گفت به محض اینکه کارت تمام شد بگو.»

“I want to see the last one fall. I’m tired of waiting. I’m tired of thinking. I want to turn loose my hold on everything, and go sailing down, down, just like one of those poor, tired leaves.”

می خواهم افتادن آخری را ببینم. از انتظار کشیدن خسته شدم. می خواهم همه چیز را رها کنم، و مانند یکی از آن برگ های خسته بینوا، پایین و پایین بروم.»

“Try to sleep,” said Sue. “I must call Mister Behrman up to be my model for my drawing of an old miner. Don’t try to move until I come back.”

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی گیر افتاده

سو گفت «سعی کن بخوابی. باید آقای بهرمن را صدا کنم تا برای کشیدن یک معدن چی پیر مدلم بایستد. سعی نکن تکان بخوری تا من برگردم.»

Old Behrman was a painter who lived on the ground floor of the apartment building.

بهرمن پیر یک نقاش بود که طبقه همکف ساختمان زندگی می کرد.

Behrman was a failure in art. For years, he had always been planning to paint a work of art, but had never yet begun it.

بهرمن یک شکست در هنر بود. برای سال ها، او همیشه در حال برنامه ریزی بود که یک کار هنری بکشد، ولی هرگز آن را شروع نکرده بود.

He earned a little money by serving as a model to artists who could not pay for a professional model.

او با مدل ایستادن برای هنرمندانی که نمی توانستند پول یک مدل حرفه ای را بدهند پول اندکی در می آورد.

He was a fierce, little, old man who protected the two young women in the studio apartment above him.

او پیرمرد ریزنقش تندخویی بود که از دو زن جوان آپارتمان بالایی اش محافظت می کرد.

Sue found Behrman in his room. In one area was a blank canvas that had been waiting twenty-five years for the first line of paint.

سو بهرمن را در اتاقش یافت. در یک قسمت (اتاق) بومی خالی بود که بیست و پنج سال منتظر اولین خط رنگ مانده بود.

Sue told him about Johnsy and how she feared that her friend would float away like a leaf.

سو به او درباره جانزی و اینکه چقدر او می ترسید که دوستش مثل یک برگ از دست برود، گفت.

Old Behrman was angered at such an idea.

بهرمن پیر از این فکر عصبانی شد.

“Are there people in the world with the foolishness to die because leaves drop off a vine? Why do you let that silly business come in her brain?”

«آدم هایی با این حماقت در دنیا وجود دارند که بمیرند چون برگ های پیچکی می افتد؟ چرا می گذاری این چیزهای احمقانه به ذهن او برسد؟»

“She is very sick and weak,” said Sue, “and the disease has left her mind full of strange ideas.”

سو گفت «او خیلی مریض و ضعیف است و بیماری ذهنش را پر از فکرهای عجیب کرده.»

“This is not any place in which one so good as Miss Johnsy shall lie sick,” yelled Behrman. “Someday I will paint a masterpiece, and we shall all go away.”

بهرمن فریاد زد «این جا جایی نیست که کسی به خوبی خانم جانزی در آن مریض شود (و داخل تخت بیفتد). یک روز من شاهکاری خواهم کشید، و همه ما از اینجا خواهیم رفت.»

Johnsy was sleeping when they went upstairs.

وقتی آن ها به طبقه بالا رفتند جانزی خواب بود.

Sue pulled the shade down to cover the window. She and Behrman went into the other room.

سو پرده را پایین کشید تا پنجره را بپوشاند. او و بهرمن داخل اتاق دیگری رفتند.

They looked out a window fearfully at the ivy vine. Then they looked at each other without speaking.

آن ها با ترس از پنجره ای به بیرون به درخت پیچک نگاه کردند. بعد بدون حرف زدن به هم نگاه کردند.

A cold rain was falling, mixed with snow. Behrman sat and posed as the miner.

باران سردی، به همراه برف می بارید. بهرمن نشست و حالت یک معدن چی را به خود رفت (به وضعیت یک معدن چی ژست گرفت).

The next morning, Sue awoke after an hour’s sleep. She found Johnsy with wide-open eyes staring at the covered window.

صبح روز بعد، سو بعد از یک ساعت خواب، بیدار شد. او جانزی را یافت که با چشمان کاملا باز به پنجره ی پوشیده شده خیره بود.

“Pull up the shade; I want to see,” she ordered, quietly.

او آهسته دستور داد «پرده را بالا بکش، می خواهم ببینم.»

Sue obeyed.

سو اطاعت کرد.

After the beating rain and fierce wind that blew through the night, there yet stood against the wall one ivy leaf.

بعد از باران تند و باد لجوج که در طول شب می وزید، هنوز یک برگ پیچک بر سینه دیوار ایستاده بود.

It was the last one on the vine. It was still dark green at the center. But its edges were colored with the yellow.

آخرین برگ درخت پیچک بود. وسطش هنوز سبز تیره بود. ولی لبه هایش رنگ زرد بود.

It hung bravely from the branch about seven meters above the ground.

برگ جسورانه در ارتفاع هفت متری از شاخه ای آویزان بود.

“It is the last one,” said Johnsy. “I thought it would surely fall during the night. I heard the wind. It will fall today and I shall die at the same time.”

جانزی گفت «آخرین برگ است. فکر می کردم حتما در طول شب می افتد. صدای باد را می شنیدم. امروز خواهد افتاد و من هم همان موقع خواهم مرد.»

“Dear, dear!” said Sue, leaning her worn face toward the bed. “Think of me, if you won’t think of yourself. What would I do?”

سو که صورت خسته اش را به سوی تختخواب خم می کرد گفت «عزیزم، عزیزم! اگر فکر خودت نیستی، فکر من باش. من چه کار کنم؟»

But Johnsy did not answer.

ولی جانزی جوابی نداد.

The next morning, when it was light, Johnsy demanded that the window shade be raised.

صبح روز بعد، وقتی هوا روشن شد، جانزی خواست که پرده های پنجره بالا کشیده شود.

The ivy leaf was still there. Johnsy lay for a long time, looking at it. And then she called to Sue, who was preparing chicken soup.

برگ پیچک هنوز آن جا بود. جانزی مدتی طولانی دراز کشیده و به آن نگاه کرد. و بعد سو را صدا زد که داشت سوپ مرغ آماده می کرد.

“I’ve been a bad girl,” said Johnsy. “Something has made that last leaf stay there to show me how bad I was. It is wrong to want to die. You may bring me a little soup now.”

جانزی گفت «من دختر بدی بوده ام. یک چیزی باعث شده آن برگ آنجا بماند تا به من نشان دهد که چقدر بد بوده ام. خواستن اینکه بمیری غلط است. حالا می توانی برایم کمی سوپ بیاوری.»

An hour later she said “Someday I hope to paint the Bay of Naples.”

یک ساعت بعد او گفت «یک روز امیدوارم خليج ناپل را نقاشی کنم.»

Later in the day, the doctor came, and Sue talked to him in the hallway.

بعدتر همان روز، دکتر آمد، و سو با او در راهرو صحبت کرد.

“Even chances,” said the doctor. “With good care, you’ll win. And now I must see another case I have in your building. Behrman, his name is — some kind of an artist, I believe.”

دکتر گفت «شانس برابر (پنجاه، پنجاه وجود دارد. با مراقبت خوب، برنده خواهید شد. و حالا باید یک مورد دیگر را در آپارتمانتان ببینم. اسمش بهرمن است، فکر می کنم – هنرمندی چیزی باشد.»

“Pneumonia, too. He is an old, weak man and his case is severe. There is no hope for him; but he goes to the hospital today to ease his pain.”

«او هم سینه پهلو دارد. پیرمرد ضعیفی است و موردش وخیم. امیدی به او نیست؛ ولی امروز به بیمارستان می رود تا دردش کم شود.»

The next day, the doctor said to Sue: “She’s out of danger. You won. Nutrition and care now — that’s all.”

روز بعد، دکتر به سو گفت «جانزی دیگر در خطر نیست. شما بُردید. حالا تغذیه و مراقبت – همه اش همین.»

Later that day, Sue came to the bed where Johnsy lay, and put one arm around her.

بعدتر همان روز، سو به کنار تختخوابی آمد که جانزی در آن دراز کشیده بود، و یک دستش را دور او انداخت.

“I have something to tell you, white mouse,” she said. “Mister Behrman died of pneumonia today in the hospital. He was sick only two days.”

او گفت «چیزی دارم که به تو بگویم، موش سفید. آقای بهرمن امروز در بیمارستان از سینه پهلو مرد. فقط دو روز مریض بود.»

“They found him the morning of the first day in his room downstairs helpless with pain. His shoes and clothing were completely wet and icy cold.”

« آن ها صبح روز اول او را بی تاب از درد در اتاقش پیدا کردند. کفش ها و لباسش کاملا خیس و مثل یخ سرد بود.»

“They could not imagine where he had been on such a terrible night.

« آن ها نمی توانستند تصور کنند او چنین شب وحشتناکی کجا بوده باشد.»

“And then they found a lantern, still lighted. And they found a ladder that had been moved from its place. And art supplies and a painting board with green and yellow colors mixed on it.”

و بعد آن ها فانوسی، که هنوز روشن بود، را پیدا کردند. و آن ها نردبانی یافتند که از جایش جابجا شده بود. و وسایل هنری و یک تخته نقاشی که رنگ های سبز و زرد روی آن قاطی شده بود.»

“And look out the window, dear, at the last ivy leaf on the wall.”

«و حالا بیرون پنجره به آخرین برگ پیچک روی دیوار نگاه کن، عزیزم.»

“Didn’t you wonder why it never moved when the wind blew? Ah, darling, it is Behrman’s masterpiece – he painted it there the night that the last leaf fell.”

«فکر نکردی چرا وقتی باد می وزید از جایش تکان نمی خورد؟ آه، عزیزم، این شاهکار بهرمن است – او شبی که آخرین برگ افتاد آن را آنجا نقاشی کرد.»

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *