داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی دیو و دلبر

دیو و دلبر

جین ماری لپرینس

پدر دلبر، دختری روستایی که با دو خواهرش زندگی می کند، با اسبش در جنگلی گم می شود و سر از قصری مرموز در می آورد. به خاطر چیدن گلی از داخل باغ قصر صاحب قصر، که دیوی زشت رو است، پدر دلبر مجبور می شود دلبر را برای زندگی به قصر دیو فرستد. دیو تلاش می کند دل دلبر را به دست بیاورد.

Chapter One

فصل یک

Beauty’s Family

خانواده دلبر

A rich man lives in a big city near the sea. He has got three daughters and three sons.

مرد ثروتمندی در خانه ای بزرگ نزدیک دریا زندگی می کند. او سه دختر و سه پسر دارد.

‘Beauty’ daughter is called One because she is very beautiful. The other two daughters are called Rosalind and Hortensia. They are lazy and unfriendly. They like going out and having fun. They both want to find a rich husband. They do not like Beauty because she is beautiful.

یکی از دخترها دلبر نام دارد چون زیباست. نام دو دختر دیگر روزالیند و هورتنسيا است. آن ها تنبل و بد اخلاق هستند. آن ها بیرون رفتن و خوش گذرانی را دوست دارند. هر دو می خواهند شوهری پولدار پیدا کنند. آن ها دلبر را دوست ندارند چون او زیباست.

Beauty has got long red hair. She is kind and friendly. She likes staying at home and reading books. She also likes playing the piano.

دلبر موهای سرخ بلند دارد. او مهربان و خوش اخلاق است. او خانه ماندن و کتاب خواندن را دوست دارد. او پیانو زدن را هم دوست دارد.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Beauty’s father is a merchant. One day he loses all his money because his ship is lost at sea.

پدر دلبر تاجر است. یک روز او تمام ثروتش را از دست می دهد چون کشتی اش در دریا گم می شود.

‘My dear children,’ he says sadly, ‘I haven’t got much money. We’re poor. We must leave this big house and go and live in the country.’

او با ناراحتی می گوید «فرزندان عزیز من، من پول زیادی ندارم. ما فقیر هستیم. ما باید این خانه بزرگ را ترک کنیم و برویم حومه شهر زندگی کنیم.»

‘Oh, dear!’ say the two sisters. ‘We’re poor – this is terrible!’

دو خواهر می گویند «وای، خدا! ما فقیریم – این وحشتناک است!»

‘What bad luck!’ say the three brothers.

سه برادر می گویند «چه بدشانسی ای (بخشکی شانس)!»

‘We have to work now,’ says Beauty’s father.

پدر دلبر می گوید «حالا باید کار کنیم.»

‘Work?’ say the two sisters. ‘No, we don’t want to work! And we don’t want to live in the country. They start to cry.

دو خواهر می گویند «کار؟ نه، ما نمی خواهیم کار کنیم! در حومه شهر هم نمی خواهیم زندگی کنیم.» آن ها شروع به گریه می کنند.

Beauty is sad but she says, ‘Let’s not cry! We can work and be happy without money.’

دلبر غمگین است ولی می گوید «بیایید گریه نکنیم! ما می توانیم کار کنیم و بدون پول خوشبخت باشیم.»

The family goes to the country and lives in a small house. Beauty gets up at four o’clock every morning to clean the house and cook. Then she washes the family’s clothes in the river. The three brothers work in the country.

خانواده به حومه شهر (روستا) می رود و در خانه کوچکی شروع به زندگی می کند. دلبر هر روز ساعت چهار از خواب بلند می شود تا خانه را تمیز و آشپزی کند. بعد او لباس های خانه را در رودخانه می شوید. سه برادر در حومه شهر کار می کنند.

Rosalind and Hortensia do not work. They do nothing all day. They sleep all morning and walk in the woods in the afternoon.

روزاليند و هورتنسيا کار نمی کنند. آن ها تمام روز هیچ کاری نمی کنند. آن ها تمام صبح را می خوابند و بعد از ظهر در جنگل قدم می زنند.

‘I’m unhappy,’ says Rosalind. ‘I don’t like the country because there’s nothing to do.’

روزالیند می گوید «من غمگینم. من روستا را دوست ندارم چون هیچ کاری برای انجام دادن ندارد.»

‘We can’t go to the theatre and wear nice clothes,’ says Hortensia. ‘And we haven’t got any friends.’

هورتنسيا می گوید «ما نمی توانیم به تئاتر برویم و لباس های خوب بپوشیم. و ما هیچ دوستی نداریم.»

‘Look at Beauty,’ says Rosalind angrily. ‘She works and she’s happy in this terrible place.’

روزاليند با عصبانیت می گوید «به دلبر نگاه کن. او کار می کند و در این جای وحشتناک خوشحال است.»

Beauty’s father says, ‘Dear Beauty, you work a lot and you’re always happy. You’re a wonderful daughter.’

پدر دلبر می گوید «دلبر عزیز، تو خیلی کار می کنی و همیشه خوشحالی. تو دختر خیلی خوب و شگفت آوری هستی.»

Chapter Two

فصل دو

Beauty’s Rose

گل سرخ دلبر

A year later Beauty’s father gets an important letter. He calls his six children and says, ‘Listen to this letter:’

یک سال بعد پدر دلبر نامه مهمی دریافت می کند. او شش فرزندش را فرا می خواند و می گوید «به این نامه گوش کنید:»

Your ship is here. It is not lost at sea! Please come to the port.

کشتی شما اینجاست. در دریا گم نشده. لطفا به اسکله بیایید.

Everyone is happy. ‘This is wonderful news!’ say the three sons.

همه خوشحالند. سه پسر می گویند «این خبر معرکه است!»

‘Yes,’ says their father, ‘the ship with my goods is in the port.’

پدرشان می گوید «بله، کشتي (حامل) بار من در اسکله است.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘We’re rich again!’ says Rosalind. ‘We can buy beautiful clothes.’

روزالیند می گوید «دوباره پولدار هستیم. می توانیم لباس های زیبا بخریم.»

‘We can go back to our big house in the city,’ says Hortensia. ‘I must go to the port today,’ says her father happily.

هورتنسيا می گوید «می توانیم به خانه بزرگمان در شهر برگردیم.» پدرش با خوشحالی می گوید «من باید امروز به اسکله بروم.»

‘Oh, father,’ says Hortensia, ‘bring me some new clothes and new hats.’

هورتنسيا می گوید «اوه، پدر، برای من چند لباس و کلاه نو بیاور.»

‘Yes,’ says Rosalind, ‘and some new shoes and jewels.’ Beauty’s father looks at her and says, ‘What do you want, Beauty?’

روزالیند می گوید «بله، و چند کفش و جواهرآلات نو» پدر دلبر به او نگاه می کند و می گوید «دلبر، تو چه می خواهی؟»

‘Please don’t spend your money, father,’ says Beauty. ‘Just bring me a rose.’

دلبر می گوید «پدر، لطفا پولت را خرج نکن. برای من فقط یک گل سرخ بیاور.»

Beauty’s father gets to the port and finds his ship. But there are no goods on it – it is empty!

پدر دلبر به اسکله می رود و کشتی اش را پیدا می کند. ولی بار در آن نیست – کشتی خالی است.

‘What bad luck!’ he says angrily. ‘I must go home and tell the children the bad news.’

او با عصبانیت می گوید «بخشکی شانس! باید به خانه بروم و خبر بد را به بچه ها بگویم.»

On the way home he crosses a big forest. It is snowing and windy. He is lost.

سر راه خانه، او از جنگلی بزرگ عبور می کند. برف می بارد و هوا بادی است. او گم می شود.

‘Where am I?’ he thinks. ‘Where can I go? I’m very cold and tired.’ He hears some wolves and he is afraid. Suddenly he sees a big castle in the forest. And there are lights in the windows.

او فکر می کند «کجایم من؟ کجا می توانم بروم؟ سردم است و خسته ام.» او صدای چند گرگ را می شنود و می ترسد. ناگهان او قلعه بزرگی در جنگل می بیند. و پشت پنجره های آن چراغ است.

‘Oh, good!’ he thinks. ‘Perhaps the people in the castle can help me.’

او فکر می کند «اوه، چه خوب. شاید کسانی که در قلعه اند به من کمک کنند.»

He takes his horse to the stable near the castle. He knocks on the big door of the castle but no one answers. He waits outside the door. Then he opens the door and goes inside. He sees a big hall with a fireplace. There is a long table with a lot of food on it.

او اسبش را به اصطبلی که نزدیک قلعه است می برد. او به در بزرگ قلعه ضربه می زند ولی هیچ کس جواب نمی دهد. او بیرون در منتظر می ماند. بعد در را باز می کند و داخل می شود. او راهرو بزرگی با یک آتشدان می بیند. میز درازی که کلی غذا روی آن آنجاست.

He is cold and sits near the fireplace.

او سردش است و نزدیک آتشدان می نشیند.

‘How strange,’ he thinks, ‘there’s no one here.’

او فکر می کند «چقدر عجیب، هیچ کس اینجا نیست.»

He is hungry and sits down at the table and starts to eat.

او گرسنه است و پشت میز می نشیند و شروع به خوردن می کند.

Then he is sleepy. He finds a warm, comfortable bed and falls asleep. The next morning he finds some new clothes near his bed.

بعد خواب آلود می شود. او تختخواب گرم و راحتی می یابد و خوابش می برد. صبح روز بعد او چند لباس نو کنار تختش می یابد.

‘How nice! New clothes!’ he thinks. ‘A kind person lives in this castle.’

او فکر می کند «چه خوب! لباس نو! آدمی مهربان در این قلعه زندگی می کند.»

He looks out of the window and is surprised.

او از پنجره به بیرون نگاه می کند و تعجب زده می شود.

‘It’s not snowing and it’s a beautiful day!’ he thinks. ‘And there are flowers in the garden.’

او فکر می کند «برف نمی بارد و روز زیبایی است! و باغ پر از گل است.»

He gets dressed and goes to the hall. There are biscuits, chocolate and milk on the long table. He sits down and says, ‘Thank you for this lovely breakfast.’ He looks round but sees no one.

او لباس می پوشد و به هال می رود. روی میز دراز بیسکویت، شکلات و شیر است. او می نشیند و می گوید «ممنون به خاطر این صبحانه دلچسپ!» او به اطراف نگاه می کند ولی کسی را نمی بیند.

He eats and decides to go home. He goes to the stable and gets his horse. In the garden he sees some roses.

او غذا می خورد و تصمیم می گیرد به خانه برود. به اصطبل می رود و اسبش را بر می دارد. در باغ او چند گل سرخ می بیند.

‘Beauty wants a rose,’ he thinks. He takes a lovely one. Suddenly he hears a terrible noise. He turns round and sees an ugly monster.

او فکر می کند «دلبر یک گل سرخ می خواهد.» او یک گل زیبا می چیند. ناگهان صدای ترسناکی می شنود. او می چرخد و هیولایی زشت را می بیند.

Chapter Three

فصل سه

The Beast

دیو

‘You’re a bad man!’ cries the Beast angrily. ‘You come to my castle and I save your life. You eat here and you sleep here. And then you take one of my beautiful roses. For this you must die!’

دیو با عصبانیت فریاد می زند «تو مرد بدی هستی! تو به قلعه من می آیی و من جان تو را نجات می دهم. تو اینجا می خوری و می خوابی. و بعد یکی از گل های زیبایم را می چینی. به خاطر این تو باید بمیری!»

Beauty’s father starts to cry. ‘Oh, sir, I’m sorry! You’re very kind. Please don’t be angry with me. This rose is for one of my daughters.’

پدر دلبر شروع به گریه می کند «من معذرت می خواهم، قربان! شما خیلی مهربان هستید. ولی از دست من عصبانی نشوید. این گل سرخ برای یکی از دخترانم است.»

‘My name is not “sir” – it is Beast. Please call me by my name. You talk about your daughters. Then one of your daughters must die in your place.’

«اسم من قربان نیست – اسم من دیو است. لطفا من را با نامم صدا بزنید. درباره دخترانت گفتی. پس یکی ار دخترانت باید به جای تو بمیرد.»

‘Oh, no!” says Beauty’s father. ‘They’re young and they don’t want to die.’

پدر دلبر می گوید «وای، نه! آن ها جوان هستند و نمی خواهند بمیرند.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘Then you must come back here and die,’ says the Beast. ‘I can wait three months. Do you agree to come back?’

دیو می گوید «پس باید به اینجا برگردی و بمیری. من می توانم سه ماه منتظر بمانم. قبول می کنی که برگردی؟»

Beauty’s father agrees to come back.

پدر دلبر قبول می کند که برگردد.

‘My daughters must not die,’ he thinks. ‘I want to go home and see my children for the last time.’

او فکر می کند «دخترانم نباید بمیرند. می خواهم به خانه بروم و برای آخرین بار فرزندانم را ببینم.»

Before Beauty’s father leaves the castle the Beast talks to him.

قبل از اینکه پدر دلبر قلعه را ترک کند، دیو با او صحبت می کند.

‘I’m not bad,’ says the Beast. ‘Go back to your bedroom. There is a big chest there. Fill it with everything you want and it is yours.’

دیو می گوید «من بد نیستم. به اتاق خوابت برگرد. آن جا صندوقچه ی بزرگی است. با هرچه می خواهی آن را پر کن و مال تو است.»

Beauty’s father fills the chest with a lot of gold. Then he gets on his horse and goes home. When he is at home he gives the rose to Beauty.

پدر دلبر صندوقچه را مقدار زیادی طلا پر می کند. بعد سوار اسبش می شود. به خانه می رود. وقتی او به خانه می رسد گل سرخ را به دلبر می دهد.

‘Take this rose, Beauty,’ he says sadly. ‘Let me tell you about my terrible adventure.’

او با ناراحتی می گوید «دلبر، این گل سرخ را بگیر. بیا تا برایت از ماجرای وحشتناکم بگویم.»

He tells his children about the empty ship in the port, the castle in the forest and the Beast.

او به بچه هایش درباره کشتی خالی در اسکله، قلعه داخل جنگل و دیو می گوید.

Rosalind and Hortensia are angry with Beauty. They say, ‘Father must die because you like roses, Beauty!’

روزاليند و هورتنسيا از دست دلبر خشمگین هستند. آن ها می گویند «پدر باید بمیرد چون تو گل سرخ دوست داری، دلبر.»

‘No,’ says Beauty, ‘father is not going to die. I’m going to the Beast’s castle!’

دلبر می گوید «نه، پدر قرار نیست بمیرد. من به قلعه دیو خواهم رفت.»

‘No, dear sister,’ say her three brothers. ‘We’re going to his castle and we’re going to kill him!’

سه برادرش می گویند «نه، خواهر عزیزمان. ما به قلعه می رویم و او را می کشیم.»

‘No, that’s not possible,’ says their father. ‘The Beast is very big and strong. I’m old – I must go and die.

پدرشان می گوید «نه، این ممکن نیست. دیو خیلی بزرگ و نیرومند است. من پیرم – باید بروم و بمیرم.»

But Beauty does not agree. She decides to go to the Beast’s castle.

ولی دلبر قبول نمی کند. او تصمیم می گیرد به قلعه دیو برود.

‘No, father,’ she says, ‘you must not go. I want to go!’

او می گوید «نه، پدر، تو نباید بروی. من می خواهم بروم.»

‘Never, my dear Beauty!’ says her father.

پدرش می گوید «هرگز، دلبر عزیزم!»

‘I’m not afraid,’ says Beauty. ‘You must live and look after my brothers and sisters. They need you.’

دلبر می گوید «من نمی ترسم. تو باید زنده بمانی و مراقب برادران و خواهرانم باشی. آن ها به تو نیاز دارند.»

Beauty’s father thinks for a moment. Then he says sadly, ‘Alright, Beauty. You can go.’

پدر دلبر لحظه ای فکر می کند. بعد با ناراحتی می گوید «خیلی خوب، دلبر. می توانی بروی.»

Beauty’s brothers are very sad, but Hortensia and Rosalind are not.

برادران دلبر خیلی غمگین هستند، ولی هورتنسيا و روزاليند نه.

The next morning Beauty and her father go to the Beast’s castle. Inside the castle they see a long table with a lot of good food on it.

صبح روز بعد دلبر و پدرش به قلعه دیو می روند. داخل قلعه آن ها میزی دراز با غذاهای زیاد روی آن می ببینند.

Beauty and her father are not hungry, but they sit down and eat. Suddenly they hear a loud noise.

دلبر و پدرش گرسنه نیستند، ولی می نشینند و می خورند. ناگهان آن ها صدای بلندی می شنوند.

‘What’s that terrible noise?’ asks Beauty.

دلبر می پرسد «این صدای وحشتناک چه است؟»

‘The Beast is coming,’ says her father.

پدرش می گوید «دیو دارد می آید.»

Beauty sees the Beast’s ugly face and she is terrified.

دلبر صورت زشت دیو را می بیند و می ترسد.

‘Oh, this Beast is really terrible!’ she thinks.

او فکر می کند «وای، این دیو واقعا ترسناک است.»

The Beast looks at her and says, ‘You’re a brave girl.’

دیو به دختر نگاه می کند و می گوید «تو دختر شجاعی هستی.»

‘I’m very sorry about the rose from your garden…,’ says Beauty quietly.

دلبر به آرامی می گوید «من بابت گل سرخ باغتان خیلی متاسفم…»

The Beast looks at Beauty’s father and says, ‘You must go away tomorrow. And don’t come back! Do you understand?’

دیو به پدر دلبر نگاه می کند و می گوید «فردا باید از این جا بروی. و برنگرد؛ می فهمی؟»

Beauty’s father looks at the Beast and then at his daughter.

پدر دلبر به دیو و بعد به دخترش نگاه می کند.

‘Oh, Beauty,’ he says, ‘please go home! Let me stay here!’

او می گوید «اوه، دلبر. لطفا به خانه برو! بگذار من اینجا بمانم!»

‘No, father,’ says Beauty. ‘We must be brave. We’re both tired – let’s go and sleep now. Tomorrow morning you can go home to my brothers and sisters.’

دلبر می گوید «نه، پدر. باید شجاع باشیم. ما هر دو خسته ایم – حالا بیا برویم و بخوابیم. فردا می توانی به خانه پیش برادرها و خواهرهایم بروی.»

That night Beauty has a dream. In her dream a good fairy says, ‘You’re a good girl, Beauty. And you’ve got a kind heart. You want to save your father’s life. You’re going to be very happy one day.’

آن شب دلبر خوابی می بیند. در خوابش یک پری خوب می گوید «تو دختر خوبی هستی، دلبر. و قلب مهربانی داری. تو می خواهی جان پدرت را نجات دهی. یک روز تو خیلی خوشبخت خواهی شد.»

Chapter Four

فصل چهار

Life At The Castle

زندگی در قلعه

The next morning Beauty’s father leaves the castle. He is crying.

صبح روز بعد پدر دلبر قلعه را ترک می کند. او دارد گریه می کند.

‘Don’t cry, father,’ says Beauty. ‘Remember, I love you.’

دلبر می گوید «گریه نکن، پدر. یادت باشد، دوستت دارم.»

‘Goodbye, dear Beauty,’ says her father.

پدرش می گوید «خداحافظ، دلبر عزیزم.»

Beauty is terrified. ‘The Beast is going to eat me tonight,’ she thinks. ‘I want to enjoy my last day. I’m going to visit the garden of the castle.’

دلبر وحشت زده است. او فکر می کند «امشب ديو من را خواهد خورد. می خواهم از آخرین روز زندگی ام لذت ببرم. من به دیدن باغ قلعه می روم.»

She goes to see the big garden and she is surprised. It is a beautiful garden with a lot of lovely flowers. Then she goes to see the big castle. She looks in all the rooms. On one door she sees this sign:

او به دیدن باغ بزرگ می رود و تعجب زده می شود. باغ زیبایی است با گل های دوست داشتنی. بعد برای دیدن قلعه بزرگ می رود. او داخل تمام اتاق ها را نگاه می کند. روی یکی از درها او این تابلو را می بیند:

BEAUTY’S ROOM

اتاق دلبر

She opens the door and sees a lovely room. There is a nice bed and a mirror on the wall.

او در را باز می کند و اتاق زیبایی می بیند. تختخوابی راحت آنجاست و آینه ای روی دیوار.

Beauty looks round and thinks, ‘There’s a piano and a lot of books for me. How strange! Perhaps the Beast doesn’t want to eat me tonight.’

دلبر به دور و برش نگاه می کند و فکر می کند «اینجا برای من یک پیانو و کلی کتاب است. چقدر عجیب! شاید دیو نمی خواهد امشب من را بخورد.»

She takes a book and starts to read it. Suddenly she sees these words on the pages:

او کتابی بر می دارد و شروع به خواندن می کند. ناگهان او در صفحه ها این کلمه ها را می بیند:

Welcome, Beauty! Don’t be afraid.

خوش آمدی، دلبر! نترس.

You’re the queen here.

تو ملکه ی اینجایی.

Tell me everything you want.

هر چه می خواهی به من بگو.

‘I only want to see my poor father,’ says Beauty.

دلبر می گوید «فقط می خواهم پدر بینوایم را ببینم.»

Suddenly she sees her father in the mirror on the wall. He is very sad. She also sees her home and Hortensia and Rosalind. They are happy without Beauty.

ناگهان او در آینه روی دیوار پدرش را می بیند. پدرش خیلی غمگین است. او خانه شان و هورتنسيا و روزالیند را هم می بیند. آن ها بدون دلبر خوشحالند.

‘The Beast is kind to me,’ she thinks. ‘Why am I afraid of him?’

او فکر می کند «دیو با من مهربان است. چرا من از او می ترسم؟»

At 12 o’clock she has lunch. After lunch she goes to her room.

ساعت 12 او ناهار می خورد. بعد از ناهار به اتاقش می رود.

‘What a beautiful piano!’ thinks Beauty. ‘I want to play it.’

دلبر فکر می کند «چه پیانوی زیبایی! می خواهم پیانو بنوازم.»

She plays some wonderful music on the piano. Then she looks at all the books in her room. Some of them have got pictures and others have not. She takes a book about flowers and looks at the pictures of different flowers. Then she sees pictures of roses of all colours.

او با پیانو چند قطعه موسقی شگفت آور می نوازد. بعد به همه کتاب های داخل اتاق نگاه می کند. برخی از آن ها عکس دارند و برخی دیگر نه. او کتابی درباره گل ها بر می دارد و به عکس گل های مختلف نگاه می کند. بعد او عکس هایی از رزهایی از همه ی رنگ ها (= رنگارنگ) می بیند.

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی گیر افتاده

‘Now I want to go to the garden and look at the lovely roses,’ she thinks. She goes to the garden and stays there all afternoon. She looks at the flowers and feels happy.

او فکر می کند «حالا می خواهم به باغ بروم و به گل های سرخ زیبا نگاه کنم.» او به باغ می رود و تمام بعد از ظهر آنجا می ماند. او به گل ها نگاه می کند و احساس خوشبختی می کند.

At dinner time she sits down at the long table and then she hears the Beast coming. She is terrified.

زمان شام او پشت میز دراز می نشیند و بعد می شنود که دیو دارد می آید. او وحشت زده است.

‘Beauty, can I sit here with you?’ asks the Beast.

دیو می پرسد «دلبر، می توانم اینجا با تو بنشینم؟»

‘You’re the lord of the castle,’ says Beauty.

دلبر می گوید «تو ارباب قلعه هستی.»

‘And you’re the queen,’ says the Beast. ‘Can I ask you a question?’

دیو می گوید «و تو ملکه هستی. می توانم سوالی از تو بپرسم؟»

‘Yes, of course,’ says Beauty quietly.

دلبر یواش جواب می دهد «بله، البته.»

‘Am I very ugly?’ asks the Beast.

دیو می پرسد «من خیلی زشتم؟»

Beauty does not know what to say. She looks at him and thinks for a moment.

دلبر نمی داند چه بگوید. او به دیو نگاه می کند و لحظه ای فکر می کند.

‘Well, yes you are!’ says Beauty. ‘But you’re kind and polite.’

دلبر می گوید «خوب، بله تو زشت هستی. ولی تو مودب و مهربان هستی.»

The Beast looks at Beauty and smiles. ‘You’re right, I’m terribly ugly but I’m kind. This is your home now, Beauty. Please don’t be sad!’

دیو به دلبر نگاه می کند و لبخند می زند. «حق با توست، من به شدت زشت ولی مهربان هستم. حالا اینجا خانه توست، دلبر. لطفا غمگین نباش.»

‘Some men are handsome but they’re not kind,’ says Beauty. ‘I prefer you because you’ve got a good heart.

دلبر می گوید «بعضی از آدم ها خوش سیما ولی نامهربان هستند. من تو را ترجیح می دهم چون قلب خوبی (یا خیرخواهی) داری.»

‘Thank you, Beauty,’ says the Beast.

دیو می گوید «ممنون، دلبر.»

Now Beauty is not afraid of the Beast and she eats a big dinner.

حالا دیگر دلبر از دیو نمی ترسد و شام بزرگی می خورد.

The Beast looks at her and asks a question.

دیو به او نگاه و سوالی می پرسد.

‘Do you want to marry me, Beauty?’

«دلبر، میخواهی با من ازدواج کنی؟»

What a question! Beauty is terrified.

چه سوالی! دلبر وحشت زده است.

‘What can I say?’ thinks Beauty.

دلبر فکر می کند «چه می توانم بگویم؟»

She is silent for a moment and then she says, ‘No, I’m sorry I don’t want to marry you.’

او لحظه ای سکوت می کند و بعد می گوید «نه، متاسفم من نمی خواهم با تو ازدواج کنم.»

The Beast is angry and Beauty is afraid.

دیو عصبانی می شود و دلبر ترسیده.

Then he goes out of the room and says, ‘Goodbye, Beauty.’

بعد دیو از اتاق بیرون می رود و می گوید «خداحافظ، دلبر»

Chapter Five

فصل پنج

The Magic Ring

حلقه جادویی

Beauty spends three months at the beautiful castle. Every day she reads books and plays the piano. She walks everywhere in the big garden. She likes the tall trees and the flowers of different colours. She puts beautiful flowers in the rooms of the castle. Sometimes she makes perfume from the flowers.

دلبر سه ماه را در قلعه زیبا می گذراند. هر روز او کتاب می خواند و پیانو می زند. همه جای باغ بزرگ قدم می زند. او درختان بلند و گل های رنگارنگ را دوست دارد. او در اتاق های قلعه گل های زیبایی قرار می دهد. گاهی از گل ها عطر درست می کند.

But the days are long and she is often lonely. Beauty often thinks about her father, her sisters and her brothers.

ولی روزها دراز و او بیشتر مواقع تنهاست. دلبر به پدرش و برادران و خواهرانش فکر می کند.

‘I want to see my father again,’ she thinks sadly. ‘And I want to see my home again too.

او غمگین می اندیشد «می خواهم دوباره پدرم را ببینم. و می خواهم دوباره خانه مان را هم ببینم.»

The Beast goes to see her every evening at dinner time, at nine o’clock.

دیو هر روز غروب ساعت نه هنگام شام به دیدن او می رود.

They talk about interesting things and are happy together. Beauty is not afraid of his ugly face now. Every evening the Beast asks Beauty the same question:

آن ها درباره چیزهای جذاب حرف می زنند و با هم خوشحال هستند. حالا دیگر دلبر از چهره زشت او نمی ترسد. هر روز عصر دیو همان سوال را می پرسد:

‘Beauty, do you want to marry me?’

«دلبر، می خواهی با من عروسی کنی؟»

And every evening Beauty answers, ‘No.’

و هر شب دلبر پاسخ می دهد «نه.»

One day Beauty says, ‘Why do you ask me the same question every evening?’

یک روز دلبر می گوید «چرا هر روز عصر همین یک سوال را از من می پرسی؟»

‘Because I hope to hear a different answer,’ says the Beast.

دیو می گوید «چون امیدوارم جواب متفاوتی بشنوم.»

‘I’m sorry, I don’t want to marry you,’ says Beauty

دلبر می گوید «متاسفم، من نمی خواهم با تو عروسی کنم.»

The Beast is very sad.

دیو خیلی غمگین می شود.

‘But I’m always going to be your friend,’ she says.

دلبر می گوید «ولی همیشه دوستت خواهم بود.»

‘You’re a wonderful friend,’ says the Beast.

دیو می گوید «تو دوست خوبی هستی.»

‘And you are too,’ says Beauty smiling.

دلبر لبخند زنان می گوید «و تو هم همینطور.»

‘I know I’m terribly ugly,’ says the Beast. ‘But I love you a lot. I’m very happy with you. Please, don’t leave me!’

دیو می گوید «می دانم خیلی زشتم! ولی تو را خیلی دوست دارم. با تو خیلی خوشبختم. لطفا، من را ترک نکن.»

Beauty’s face becomes red and she is quiet for a moment.

صورت دلبر سرخ می شود و او لحظه ای ساکت می شود.

‘In the mirror of my room,’ says 7 Beauty, ‘I see my poor father. He’s sad and lonely. He thinks I’m dead. My sisters are married and my brothers are away. I want to see my father for the last time. Can I go and see him, please?’

دلبر می گوید «من در آینه ی اتاقم پدر بینوایم را می بینم. او غمگین و تنها است. او فکر می کند من مرده ام. خواهرانم ازدواج کرده و برادرهایم دور هستند (خانه نیستند.) می خواهم برای آخرین بار پدرم را ببینم. می توانم بروم و او را ببینم، خواهش می کنم؟»

‘Yes, you can go and see your father,’ says the Beast. ‘But I’m going to be very sad without you.’

دیو می گوید «بله، می توانی بروی و پدرت را ببینی. ولی بدون تو من خیلی غمگین خواهم بود.»

‘Oh, thank you!’ says Beauty happily. ‘Please don’t be sad, Beast. I’m going to come back in a week.’

دلبر با خوشحالی می گوید «اوه، خیلی ممنون. لطفا غمگین نباش، دیو. تا یک هفته بر خواهم گشت.»

‘Alright,’ says the Beast. ‘You can visit your father tomorrow morning. But remember, you must come back in a week. Before you come back put this ring on a table near your bed. It’s a magic ring. Goodbye, Beauty.’

دیو می گوید «خیلی خوب. فردا صبح می توانی به دیدن پدرت بروی. ولی یادت باشد، باید یک هفته ای برگردی. قبل از اینکه برگردی این حلقه را روی میزی نزدیک تختت قرار بده. این یک حلقه جادویی است. خدا نگهدار، دلبر»

Chapter Six

فصل شش

The Sisters’ Plan

نقشه خواهران

The next morning Beauty wakes up in her bedroom in her father’s house. She gets up and goes downstairs.

صبح روز بعد دلبر در اتاق خوابش در خانه پدرش بیدار می شود. او بلند می شود و به طبقه پایین می رود.

When her father sees her he cries, ‘Beauty, is that you? How wonderful! My daughter is well and she’s here!’

وقتی پدرش او را می بیند فریاد می زند «دلبر، خودت هستی؟ چقدر عالی! دخترم حالش خوب است و اینجاست!»

Beauty is very happy and hugs her father.

دلبر خیلی خوشحال است و پدرش را بغل می کند.

‘Get dressed quickly and then tell me about the Beast!’ says her father happily.

پدرش با خوشحالی می گوید «سریع لباس بپوش و بعد از دیو برایم بگو!»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

She goes to her room and finds a chest full of beautiful clothes. ‘This is a present from the Beast!’ says Beauty to her father. ‘He’s very nice and gives me presents every day.’ She chooses some lovely clothes.

او به اتاقش می رود و صندقچه ای پر از لباس های زیبا می یابد. دلبر به پدرش می گوید «این هدیه ای از طرف دیو است! او خیلی خوب است و هر روز به من هدیه می دهد.» او چند لباس زیبا انتخاب می کند.

‘I want to give these lovely clothes to Rosalind and Hortensia,’ she says.

او می گوید «می خواهم این لباس های زیبا را به روزاليند و هورتنسيا بدهم.»

she says this the chest When disappears!

وقتی این حرف را می زند صندوق ناپدید می شود.

‘The Beast is watching you,’ says Beauty’s father. ‘These beautiful clothes are for you and not for your sisters.’

پدر دلبر می گوید «دیو دارد تو را تماشا می کند. این لباس های زیبا برای تو هستند نه برای خواهرانت.»

Suddenly the chest comes back again.

ناگهان صندوقچه دوباره برمی گردد.

and Rosalind morning That Hortensia come to visit their sister. They are both very unhappy.

آن روز صبح روزاليند و هورتنسيا به دیدن خواهرشان می آیند. آن ها هر دو خیلی غمگین هستند.

‘Oh, Beauty,’ says Rosalind, ‘I’m unhappy.’

روزالیند می گوید «وای، دلبر. من خیلی غمگینم.»

‘Why are you unhappy, Rosalind?’ asks Beauty.

دلبر می پرسد «چرا غمگینی، روزالیند؟»

‘Oh, it’s a long story,’ says Rosalind.

روزالیند می گوید «اوه، داستان درازی است.»

‘Please tell me,’ says Beauty.

دلبر می گوید «لطفا به من بگو.»

‘My husband is handsome and he spends all day in front of a mirror. He never looks at me or talks to me.’

«شوهر من خوش سیما است و تمام روز را جلوی آینه می گذراند. او هرگز نه به من نگاه می کند و نه با من حرف می زند.»

‘Oh, dear, that’s a big problem,’ says Beauty.

دلبر می گوید «اوه، عزیزم، این مشکل بزرگی است.»

Hortensia says, ‘My husband is very clever, but he doesn’t like anyone, and no one likes him.’

هورتنسيا می گوید «شوهر من خیلی باهوش است، ولی از هیچ کس خوشش نمی آید، و هیچ کس هم از او خوشش نمی آید.»

‘I can never invite my friends to lunch or dinner because he doesn’t like them.’

«من هیچ وقت نمی توانم دوستانم را برای ناهار یا شام دعوت کنم چون از آن ها خوشش نمی آید.»

‘We’ve got a lot of problems with our husbands,’ they say.

آن ها می گویند «ما با شوهران مان خیلی مشکل داریم.»

‘My poor sisters!’ says Beauty. ‘I’m very sorry.’

دلبر می گوید «طفلکی خواهرانم! من خیلی متاسفم.»

‘Tell us about the Beast,’ says Hortensia.

هورتنسيا می گوید «از دیو برای ما بگو.»

“Oh, the Beast is not a bad man,’ says Beauty. ‘He’s very kind. I live in his beautiful castle and I’m the queen. I don’t work. I read, play the piano and walk in the garden. Every evening the Beast comes to see me at dinner and we talk about a lot of things. It’s wonderful.’

دلبر می گوید «اوه، دیو آدم بدی نیست. او خیلی مهربان است. من در قلعه زیبایش زندگی می کنم و ملکه هستم. من کار نمی کنم. من کتاب می خوانم، پیانو می زنم و در باغ قدم می زنم. هر روز غروب دیو هنگام شام به دیدن من می آید و ما درباره خیلی چیزها صحبت می کنیم. عالی است!»

The two sisters are very angry and they go to the garden.

دو خواهر خیلی عصبانی می شوند و به باغ می روند.

‘Beauty wears lovely clothes and shoes,’ says Rosalind. ‘She’s like a queen. She’s very happy. Why is she lucky? And why are we unlucky?’

روزاليند می گوید «دلبر لباس ها و کفش های زیبا می پوشد. او مثل ملکه است. او خیلی خوشبخت است. چرا او خوش شانس است؟ و چرا ما کم شانسیم؟»

‘You’re right, Rosalind,’ says Hortensia. ‘We’re not very lucky. But maybe we can be lucky! Beauty has to return to the Beast in a week, or he’s going to get angry and eat her!

هورتنسيا می گوید «حق با توست، روزاليندا. ما خیلی خوش شانس نیستیم. ولی شاید بتوانیم باشیم! دلبر باید تا یک هفته به قلعه برگردد، وگرنه دیو عصبانی می شود و او را می خورد.»

‘Then we must keep her here,’ says Rosalind. ‘Then the Beast is going to get angry.’

روزاليندا می گوید «پس باید او را اینجا نگه داریم. آنوقت دیو عصبانی می شود.»

During the week the two sisters are kind to Beauty. They talk and laugh with her. They walk together in the country. Beauty is happy with her sisters.

در طول هفته دو خواهر با دلبر مهربان هستند. آن ها با او می گویند و می خندند. آن ها در حومه شهر با هم قدم می زنند.دلبر با خواهرانش خوشحال است.

‘Rosalind and Hortensia love me,’ she thinks. ‘They’re good sisters and I love them a lot.’

او فکر می کند «روزاليند و هورتنسيا من را دوست دارند. آن ها خواهران خوبی هستند و من خیلی آنها را دوست دارم.»

At the end of the week Beauty says, ‘I must go back to the Beast’s castle.’ But her sisters start to cry.

آخر هفته دلبر می گوید «من باید به قلعه دیو برگردم.» ولی خواهرانش شروع به گریه می کنند.

‘Oh, Beauty,’ says Rosalind, ‘please stay with us another week. We need you.’

روزالیند می گوید «وای، دلبر. لطفا یک هفته دیگر با ما بمان. ما به تو نیاز داریم.»

‘Yes, Beauty,’ says Hortensia, ‘please don’t leave us. We have fun with you and we love you.’

هورتنسيا می گوید «بله، دلبر، لطفا ما را ترک نکن. ما با تو خوش می گذرانیم و تو را دوست داریم.»

‘Yes,’ says Rosalind, ‘stay with us! We can do a lot of things together.’

روزاليند می گوید «بله، با ما بمان! ما می توانیم خیلی کارها با هم بکنیم.»

Beauty does not know what to do. She decides to stay another week.

دلبر نمی داند چه کار کند. او تصمیم می گیرد یک هفته ی دیگر بماند.

Chapter Seven

فصل هفت

The Dream

خواب

‘The Beast is going to be very sad without me,’ Beauty thinks. ‘But I want to stay with my family for a few more days. Then I’m going to go back to him.’

دلبر فکر میکند «دیو بدون من خیلی غمگین می شود. ولی می خواهم چند روز بیشتر با خانواده ام بمانم. بعد پیش او بر می گردم.»

Beauty thinks about the Beast. She misses him.

دلبر به دیو فکر می کند. دلبر دلش برای دیو تنگ می شود.

Ten days later Beauty dreams about the Beast. In her dream the Beast is on the grass in the garden of the castle. And he’s going to die!

ده روز بعد دلبر خواب دیو را می بیند. در خوابش دیو در چمن های باغ قلعه است. و او دارد می میرد!

‘Beauty,’ whispers the Beast, ‘today is the tenth day and you’re not here. I can’t live without you. I can’t eat or drink.’

دیو نجوا می کند «دلبر، امروز دهمین روز است و تو اینجا نیستی. من بدون تو نمی توانم زندگی کنم. نمی توانم چیزی بخورم یا بنوشم.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Beauty wakes up and thinks, ‘The poor Beast is going to die without me! I must go back to him.’

دلبر بیدار می شود و فکر می کند «دیو بیچاره بدون من می میرد! باید پیش او برگردم.»

She takes the ring and puts it on a table near her bed.

او حلقه را بر می دارد و روی میز نزدیک تختش می گذارد.

‘The Beast is ugly but he’s very kind,’ she thinks. ‘Why don’t I marry him? I’m happy with him. My sisters have handsome, clever husbands – but they’re not happy.’

او فکر می کند «دیو زشت ولی خیلی مهربان است. چرا با او عروسی نمی کنم؟ من با او خوشبختم. خواهرانم شوهرهای باهوش خوش سیما دارند – ولی خوشبخت

نیستند.»

asleep and the next Beauty falls morning she wakes up at the Beast’s castle.

دلبر خوابش برد و صبح روز بعد در قلعه ی دیو از خواب بلند شد.

Today I’m going to wear a beautiful dress,’ Beauty thinks.

دلبر فکر می کند «امروز من لباس زیبایی خواهم پوشید.»

At nine o’clock in the evening she goes to dinner and waits for the Beast. But he doesn’t come to see her.

ساعت نه بعد از ظهر او به شام می رود و منتظر دیو می شود. ولی دیو به دیدن او نمی آید.

‘What’s happening?’ Beauty thinks. ‘Where’s the Beast? Why isn’t he here?’

دلبر فکر می کند «چه اتفاقی دارد می افتد (یا چه شده)؟ دیو کجاست؟ چرا اینجا نیست؟»

‘Beast!’ she cries. ‘Beast, where are you! Answer me!’

او فریاد می زند «دیو! دیو، کجایی تو به من جواب بده!»

She opens the doors of all the rooms and looks everywhere in the castle. But she cannot find him. Suddenly she remembers her dream. She runs to the garden and sees the Beast on the grass.

او در تمام اتاق های قلعه را باز و همه جای قلعه را نگاه می کند. ولی نمی تواند او را پیدا کند. ناگهان خوابش را به خاطر می آورد. او به سوی باغ می دود و دیو را در چمن ها می بیند.

‘Oh, no!’ she cries. ‘Is he dead?’ She listens to his heart and it is beating. ‘Good! He’s not dead!’ she thinks.

او فریاد می زند «وای، نه! او مرده؟» او به ضربان قلب دیو گوش می کند. قلبش می تپد. او فکر می کند «چه خوب! نمرده!»

She gets some cold water from the river and wets his face. The Beast slowly opens his eyes.

او کمی آب سرد از رودخانه می آورد و صورت دیو را خیس می کند. دیو به آرامی چشمانش را باز می کند.

‘Beauty,’ he whispers, ‘I’m dying… but I’m happy because you’re here.’

دیو نجوا می کند «دلبر، دارم میمیرم… ولی خوشحالم چون تو اینجا هستی.»

‘No, Beast, cries Beauty. ‘Don’t die! You must live and become my husband. I love you and I can’t live without you.’

دلبر گریه می کند «نه، دیو. نمیر! باید زنده بمانی و شوهرم شوی. من تو را دوست دارم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم.»

Chapter Eight

فصل هشت

The Prince

شاهزاده

Suddenly all the lights of the castle and the garden, turn on. There are beautiful fireworks in the sky. Beauty is surprised and looks at the castle. Then she turns round and looks at the Beast.

ناگهان تمام چراغ های قلعه و باغ روشن می شود. آتش بازی زیبایی در آسمان دیده می شود. دلبر تعجب زده شده و به قلعه نگاه می کند. بعد می چرخد و به دیو نگاه می کند.

What a surprise! She sees a handsome young man.

چه سورپرایزی! او مرد جوان خوش سیمایی می بیند.

‘Thank you, Beauty,’ says the young man. ‘The spell is broken!’

مرد جوان می گوید «ممنون، دلبر. طلسم شکسته است!»

‘But where is the Beast?’ asks Beauty. ‘I am the Beast!’ says the prince.

دلبر می پرسد «ولی دیو کجاست؟» شاهزاده می گوید «من دیو هستم.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آنها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘I don’t understand,’ says Beauty. ‘Who are you?’

دلبر می گوید «من نمی فهمم. تو کی هستی؟»

‘I’m a prince and this is my castle, says the young man. ‘Sometimes a bad witch puts a spell on a prince and only true love can break the spell. Now I know your love is true.’

مرد جوان می گوید «من یک شاهزاده ام و این قلعه ی من است. گاهی یک جادوگر بد طینت یک شاهزاده را طلسم می کند و فقط عشق واقعی می تواند آن را بشکند. حالا می دانم عشقت واقعی است.»

The prince takes her hand and says, ‘Do you want to marry me, Beauty?’

شاهزاده دست او را می گیرد و می گوید «دلبر، می خواهی با من ازدواج کنی؟»

Beauty looks at the handsome prince and says, ‘Yes, I do!’

دلبر به شاهزاده ی زیبا نگاه می کند و می گوید «بله، می خواهم!»

Beauty and the prince go to the castle. When she opens the door she is surprised.

دلبر و شاهزاده به قلعه می روند. وقتی دلبر در را باز می کند حیرت زده می شود.

‘My family! You’re all here!’ cries Beauty. She is happy when she sees her family. They talk and laugh together.

دلبر فریاد می زند «خانواده ام! همه ی شما اینجایید!» او وقتی خانواده اش را می بیند خوشحال می شود. آن ها با هم می گویند و می خندند.

Suddenly she sees the good fairy from her dream.

ناگهان او پریِ خوب آن خوابش را می بیند.

‘Beauty,’ says the good fairy, ‘you’ve got a kind heart and you’re going to marry the prince and become a princess!’

پری خوب می گوید «دلبر، تو قلب مهربانی داری و با شاهزاده ازدواج می کنی و شاهزاده خانم می شوی!»

Then the good fairy looks at Beauty’s two sisters.

بعد پری خوب به دو خواهر دلبر نگاه می کند.

‘You’re both bad, lazy and unkind,’ says the fairy. ‘You don’t love anyone!’

پری می گوید «شما هر دو بد، تنبل و نامهربان هستید. شما هیچ کسی را دوست ندارید!»

The fairy says some magic words and suddenly Rosalind and Hortensia become statues.

پری چند کلمه جادویی می گوید و ناگهان روزاليند و هورتنسيا به مجسمه تبدیل می شوند.

‘Oh, no!’ cries Beauty. ‘My sisters are statues!’

دلبر فریاد می زند «وای، نه! خواهرانم مجسمه شدند!»

‘Your sisters have got hearts of stone,’ says the fairy. ‘Now they can’t move, but they can see and hear everything. When they understand their mistakes they can become Rosalind and Hortensia again.’

پری می گوید «خواهرانت قلبی از سنگ دارند. حالا نمی توانند تکان بخورند، ولی می توانند همه چیز را ببینند و بشنوند. وقتی متوجه اشتباهاتشان بشوند می توانند دوباره روزاليند و هورتنسيا بشوند.»

The next day Beauty and the prince get married. Everyone dances and sings in the castle. It is a happy day. People give flowers to Beauty and the prince.

روز بعد دلبر و شاهزاده ازدواج می کنند. همه در قلعه می رقصند و آواز می خوانند. روز شادی است. مردم به دلبر و شاهزاده گل می دهند.

The prince sees tears in Beauty’s eyes and says, ‘Don’t cry, my Beauty. We’re going to be very happy together!!

شاهزاده اشک را در چشمان دلبر می بیند و می گوید گریه نکن، دلبرم. ما با هم خیلی خوشبخت خواهیم بود!»

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *