داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی علی بابا و چهل دزد

علی بابا و چهل دزد

آنتوئین گالاند

Ali Baba And The Forty Thieves

علی بابا و چهل دزد

Ali Baba was a woodcutter. He was from Persia, in the Middle East.

علی بابا هیزم شکن بود. او اهل ایران در خاورمیانه بود.

One day he was at work in the woods when he saw forty men on forty black horses. They stopped near a huge rock. They had forty big, heavy, brown sacks on their backs. Ali Baba watched the men as they got off their horses.

یک روز او سر کار در جنگل بود که چهل مرد سوار بر چهل اسب سیاه دید. آن ها نزدیک یک صخره ی بزرگ توقف کردند. آن ها پشتشان چهل گونی بزرگ، قهوه ای و سنگین داشتند. علی بابا آن ها را که از اسب پیاده می شدند تماشا کرد.

A tall man walked to the rock and said ‘Open Sesame.’ Ali Baba looked and looked again…Something amazing happened… the rock opened! Behind the rock was a cave. The forty men went into the cave with their sacks. Later, when the men came out of the cave, they didn’t have their sacks.

مرد بلند قدی به سوی صخره رفت و گفت «کنجد باز شو.» علی بابا نگاه کرد و نگاه کرد… چیزی شگفت آور رخ داد … صخره باز شد! پشت صخره یک غار بود. چهل مرد با گونی هایشان وارد غار شدند. بعدا، مردها که از غار بیرون آمدند گونی هایشان را (با خودشان) نداشتند.

‘Close Sesame,’ said the tall man, and the rock closed!

مرد قد بلند گفت «بسته شو کنجد.» و صخره بسته شد.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

The forty men got on their horses and went away. Ali Baba went to the rock. ‘Open Sesame,’ he said.

چهل مرد سوار بر اسب هایشان شده و دور شدند. علی بابا به سوی صخره رفت. او گفت «کنجد باز شو.»

The rock opened… and inside the cave there were hundreds of sacks and wooden boxes. Ali Baba opened a sack and… it was full of diamonds! He opened another sack and… it was full of gold coins! He opened a box and… it was full of silver! He opened another box and… it was full of beautiful jewels!

صخره باز شد… درون غار صدها کیسه و صندوق چوبی بود. علی بابا یکی از کیسه ها را باز کرد و … آن پر از الماس بود! او کيسه دیگری را باز کرد… پر بود از سکه های طلا! او صندوقی را باز کرد و … پر از نقره بود! او صندوق دیگری را باز کرد و … پر بود از جواهرات زیبا!

 ‘These forty men are thieves,’ thought Ali. ‘I’m going to take some of these coins home for my wife!

علی بابا فکر کرد «این چهل مرد دزد هستند. من مقداری از این سکه ها را برای همسرم به خانه خواهم برد!»

He put some gold coins into his bag and went out of the cave. ‘Close Sesame,’ he said.

او کمی سکه طلا داخل خورجینش ریخت و از غار بیرون رفت. او گفت «کنجد بسته شو.»

The rock closed and he went home.

صخره بسته شد و او به خانه رفت.

Ali Baba’s wife, Nasreen, was in the kitchen. Ali Baba told her about the forty thieves and the treasure in the cave.

همسر علی بابا، نسرین، در آشپزخانه بود. علی بابا ماجرای چهل دزد و گنج داخل غار را برای او تعریف کرد.

“This is wonderful news,’ said Nasreen. ‘Can we take more money and buy a new house and new clothes?’

نسرین گفت «این خبرها عالی است. می توانیم پول بیشتری برداریم و خانه ای جدید و لباس های نو بخریم؟»

‘Yes, but we mustn’t tell anyone,’ said Ali. ‘The forty thieves are very dangerous men.’

علی بابا گفت «بله، ولی نباید به کسی بگوییم. چهل دزد مردان خطرناکی هستند.»

Ali’s brother, Cassim, was outside the kitchen. He opened the door.

برادر علی، قاسم، بیرون آشپزخانه بود. او در را باز کرد.

‘Tell me where the cave is!’ he shouted. ‘You must tell me or I’m going to go and look for it myself!’

او فریاد زد «به من بگو غار کجاست! باید به من بگویی وگرنه می روم و خودم دنبالش می گردم!»

‘No! Don’t do that!’ said Ali. ‘Go into the woods. There’s a huge rock near the big baobab tree. The rock opens when you say “Open Sesame’ and closes when you say ‘Close Sesame’.

علی بابا گفت «نه! این کار را نکن! به داخل جنگل برو. نزدیک درخت بائوباب بزرگ یک صخره بزرگ است. وقتی بگویی «کنجد باز شو» صخره باز می شود و وقتی بگویی «کنجد بسته شو» بسته می شود.»

Cassim went to the rock. ‘Open Sesame,’ he said. He went into the cave and the rock closed.

قاسم به سراغ صخره رفت. او گفت «کنجد باز شو.» او وارد غار شد و صخره بسته شد.

‘This is amazing,’ thought Cassim. ‘Gold, silver… beautiful jewels!’ He had three big sacks with him and filled them with gold and silver and jewels. He stood in front of the rock and said ‘Open Wheat’, but the rock didn’t open! He said ‘Open Corn,’ but the rock didn’t open! ‘Oh! What is the right word?’ he thought.

قاسم فکر کرد «این محشر است. طلا، نقره… جواهرات زیبا!» او با خودش سه گونی بزرگ داشت و آن ها را طلا، نقره و جواهرات پر کرد. او جلوی صخره ایستاد و گفت «گندم باز شو.» ولی صخره باز نشد! او گفت «ذرت باز شو.» ولی صخره باز نشد! او فکر کرد «وای! کلمه ی درست چه است؟»

Cassim was angry. He couldn’t remember the word! He sat down to think, but suddenly he heard horses. The forty thieves were outside the cave! “Look! A horse! Someone’s in our cave!”

قاسم عصبانی شد. او نمی توانست کلمه را به خاطر بیاورد! او نشست تا فکر کند، ولی ناگهان صدای اسب ها را شنید. چهل دزد بیرون غار بودند! «نگاه کنید! یک

اسب! کسی داخل غار ما است!»

‘He can’t have our treasure! He must die!’ said the tall man.

مرد قد بلند گفت «او نمی تواند گنج ما را بردارد! او باید بمیرد!»

The next morning Cassim’s wife, Zhila, went to Ali Baba. ‘Cassim didn’t come home last night! Do you know where he is?’ she asked.

صبح روز بعد، ژیلا، همسر قاسم، به سراغ علی بابا رفت. او پرسید «دیشب قاسم به خانه نیامد! تو می دانی او کجاست؟»

Ali told Zhila about the cave. ‘Please go to the cave! The thieves are dangerous men. They’ll kill him!’ she said.

على ماجرای غار را به ژیلا گفت. ژیلا گفت «لطفا به غار برو! دزدها آدم های خطرناکی هستند. آن ها او را خواهند کشت!»

Ali went to the rock. It was closed but he heard a noise. ‘Cassim, are you there?’ he said.

علی بابا به غار رفت. غار بسته بود ولی او صدایی شنید. او گفت «قاسم تو آنجایی؟»

‘Yes, yes… I’m here. Help me! I’m hurt.’

«بله، بله… من اینجایم. کمکم کن! من زخمی هستم.»

‘Open Sesame,’ said Ali Baba and the rock opened. Cassim was on the floor… he couldn’t walk! ‘The thieves said I must die but I didn’t die!’ he said.

علی بابا گفت «کنجد باز شو.» و صخره باز شد. قاسم کف غار بود… او نمی توانست راه برود. او گفت «دزدها گفتند من باید بمیرم ولی من نمردم.»

‘You didn’t die but you’re hurt! Let’s go home now and the doctor can come to the house later tonight.’

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی بَمبی

تو نمردی ولی صدمه دیده ای! حالا بیا به خانه برویم و دکتر می تواند امشب به خانه بیاید.»

The next afternoon the thieves went back to the cave.

عصر روز بعد دزدها به غار رفتند.

‘He isn’t here!’ said the tall man. ‘We must find him. He was hurt! We must find the doctor who helped him!’

مرد قد بلند گفت «او اینجا نیست! باید او را پیدا کنیم. او زخمی است! باید دکتری که به او کمک کرد را پیدا کنیم!»

The tall man found the doctor’s house. He was angry.

مرد قد بلند خانه دکتر را پیدا کرد. او عصبانی بود.

‘Where’s the man you helped yesterday? Where’s his house?’ he asked.

او پرسید «مردی که دیروز به او کمک کردی کجاست؟ خانه اش کجاست؟»

‘I don’t know,’ said the doctor. ‘It was dark and I couldn’t see the road or the houses.

دکتر گفت «من نمی دانم. تاریک بود و نتوانستم جاده یا خانه ها را ببینم.»

‘Then take me to the house tonight when it’s dark,’ said the tall man.

مرد قد بلند گفت «پس وقتی تاریک شد من را به آن خانه ببر.»

The, doctor took the tall man to Ali’s house later that night and the tall man painted a white cross on the door.

آن شب دکتر مرد قد بلند را به خانه علی بابا برد و مرد قد بلند ضربدر سفیدی روی در کشید.

‘Now I know where Cassim and his family live,’ he thought. ‘They must all die! And I’ve got a plan!’

او فکر کرد «حالا می دانم قاسم و خانواده اش کجا زندگی می کنند. آن ها باید بمیرند! و من یک نقشه دارم!»

The tall man went to the market and bought thirty-nine big oil pots.

مرد قد بلند به بازار رفت و سی و نه خمره ی بزرگ روغن خرید.

‘Put the pots on your horses then hide inside them’ he told the thieves. ‘I’m going to Ali Baba’s house and you’ll be in the pots. We’ll kill them all tonight when they are asleep!’

او به دزدها گفت «خمره ها را روی اسب هایتان بگذارید و داخل خمره پنهان شوید. من به خانه علی بابا می روم و شما داخل خمره خواهید بود. امشب وقتی خوابیدند همه ی آن ها را خواهیم کشت.»

That evening he went to Ali Baba’s house. “Good evening. I’m an oil merchant from India and I’m very tired,’ he said ‘Have you got a room where I can sleep and a place for my horses?’

آن روز غروب او به خانه علی بابا رفت. او گفت «عصر به خیر. من تاجر روغن اهل هندوستان هستم و خیلی خسته ام. اتاقی که بتوانم بخوابم و جایی برای اسب های من دارید؟»

‘Of course! Welcome to my home,’ said Ali.

علی بابا گفت «البته! به خانه من خوش آمدید.»

Zhila was in the kitchen with Nasreen. ‘That man isn’t Indian; he’s Persian,’ said Zhila. ‘I don’t like him. Let’s go and look at the pots on his horses.’

ژیلا با نسرین داخل آشپزخانه بود. ژیلا گفت «آن مرد هندی نیست، او ایرانی است. از او خوشم نمی آید. بیا برویم نگاهی به خمره های روی اسب هایش بیندازیم.»

They went out of the house into the garden. There were lots of stars in the sky and everything was very quiet. Suddenly they heard a man’s voice: ‘When are we going to kill Cassim and Ali Baba and their wives?’

آن ها از خانه بیرون رفته و داخل باغ شدند. ستاره های زیادی در آسمان بود و همه چیز ساکت بود. ناگهان آن ها صدای مردی را شنیدند «کی قرار است قاسم، علی بابا و همسرانشان را بکشیم.»

‘When they’re asleep,’ said another voice.

صدای دیگری گفت «وقتی خوابیدند.»

The women looked at the pots on the horses.

زن ها به خمره های روی اسب ها نگاه کردند.

Thirty-nine pots in their garden… thirty-nine men in the pots, and one man in the house… The Forty Thieves!

سی و نه خمره در باغشان… سی و نه مرد داخل خمره، و یک مرد داخل خانه… چهل دزد!

‘Quickly!’ said Zhila. ‘Open the gate.’

ژیلا گفت «سریع! دروازه را باز کن!»

Nasreen opened the gate. ‘Shoo, shoo, go away! Shoo, shoo, go away!’ they shouted at the horses. The horses ran out of the garden. They ran and they ran and they ran. They ran into the desert and never came back.

نسرین دروازه را باز کرد. آن ها سر اسب ها فریاد زدند «هش، هش، بروید!» اسب ها از باغ بیرون تاختند. آن ها تاختند و تاختند و تاختند. آن ها به داخل بیابان دویدند و هرگز برنگشتند.

The tall man went into the garden when everyone was sleeping. His horses weren’t there! His pots weren’t there! His men weren’t there! He ran out of the garden, he ran into the desert, but he couldn’t see his horses or his men. He ran and he ran and he ran and he never came back.

وقتی همه خواب بودند مرد قد بلند به داخل باغ رفت. اسب هایش آنجا نبودند! خمره هایش آنجا نبودند! مردانش آنجا نبودند. او از باغ بیرون دوید، او به صحرا دوید ولی نتوانست اسب ها یا مردانش را ببیند. او دوید و دوید و دوید و هرگز برنگشت.

In the morning Cassim and Ali Baba woke up early and went into the garden. ‘This is very strange,’ said Ali. ‘The oil merchant isn’t here, and his horses aren’t here! Where are they?’

صبح روز بعد قاسم و علی بابا زود بیدار شدند و داخل باغ رفتند. علی بابا گفت «این خیلی عجیب است. تاجر روغن اینجا نیست و اسب هایش هم اینجا نیستند! آن ها کجا هستند؟»

‘You men are very silly,’ said Nasreen.

نسرین گفت «شما مردها خیلی ساده و احمقید.»

‘Yes, very silly,’ said Zhila. ‘The oil merchant from India wasn’t an oil merchant from India.’

ژیلا گفت «بله، خیلی ساده اید. تاجر روغن هندی، تاجر روغن هندی نبود.»

‘No,’ said Nasreen. ‘He was the leader of the forty thieves!’

نسرین گفت «نه. او رهبر چهل دزد بود.»

‘Where are the forty thieves now?’ said Cassim.

قاسم گفت «حالا چهل دزد کجا هستند؟»

‘They ran into the desert, and let’s hope they’ll never come back!’ said Zhila.

ژیلا گفت «آن ها به سوی بیابان دویدند و بگذار امیدوار باشیم هرگز بر نگردند!»

‘Tomorrow you can go and get the treasure and we’ll give some to everyone in the village!’

فردا می توانی بروی و گنج را بیاوری و ما به همه اهالی روستا کمی می دهیم!»

The next day Cassim and Ali Baba went back to the rock with ten grey donkeys.

روز بعد قاسم و علی بابا با ده الاغ خاکستری پیش صخره برگشتند.

‘Open Wheat,’ said Cassim.

قاسم گفت «گندم باز شو.»

‘No, silly! Don’t you remember? It’s not Wheat. It’s Sesame!’ said Ali Baba.

علی بابا گفت «نه، احمق! یادت نیست؟ گندم نیست. کنجد است!»

‘Of course, the word is “Sesame”. Open Sesame,’ said Cassim.

قاسم گفت «البته، کلمه کنجد است. کنجد باز شو.»

The rock opened and they put all the wooden boxes and sacks of treasure on the donkeys. Then they went back to the village and gave the treasure to the poor villagers.

صخره باز شد و آن ها تمام صندوق های چوبی و کیسه های گنج را روی الاغ ها گذاشتند. بعد آن ها به داخل روستا برگشتند و گنج را به روستاییان فقیر دادند.

‘Thank you, Nasreen and Zhila’ said the villagers.

روستایی ها گفتند «ممنون، نسرین و ژيلا .»

‘You’re very clever women!’

«شما زنان باهوشی هستید.»

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *