داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی کتاب جنگل

کتاب جنگل

روديارد كپلینگ

پسر کوچکی از نوزادی با خانواده ای از گرگ ها در جنگل بزرگ شده و با آن ها خو گرفته است. مدت ها بعد او مجبور به ترک جنگل و بازگشت به میان انسان ها می شود. ولی تا وقتی که شِرخان، ببر جنگل، به دنبال کشتن اوست آرامش ندارد.

Chapter One

فصل یک

Mowgli’s Brothers

برادران موگلی

One very warm evening in the Seeonee hills in Southern India, Father Wolf woke up from his day’s rest. Next to him lay Mother Wolf, with their four cubs beside her.

یک روز عصر خیلی گرم در تپه های سئون در جنوب هند، گرگ پدر از استراحت روزانه بیدار شد. کنار او گرگ مادر و چهار توله شان دراز کشیده بودند.

‘It’s time to look for food,’ said Father Wolf, and he stood up to leave the cave.

گرگ پدر گفت «وقت دنبال غذا گشتن است.» و بلند شد تا غار را ترک کند.

‘Good luck,’ said a voice. It was the jackal, Tabaqui, who eats everything and anything, even pieces of old clothes from the villages.

صدایی گفت «موفق باشی.» صدای یک شغال بود، تاباکی، که همه چیز می خورد، حتی تکه لباس های کهنه دهکده ها.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

The wolves of India do not like him, because he runs around making trouble and telling bad stories about them.

گرگ های هند از او خوششان نمی آید، چون ورجه وورجه می کند، دردسر ایجاد و داستان های ناجور درباره شان تعریف می کند.

‘Shere Khan, the tiger, is coming to look for food here,’ said Tabaqui.

تاباکی گفت «شِرخان، ببر، دارد برای جستجوی غذا به اینجا می آید.»

‘He can’t,’ cried Father Wolf. ‘By the Law of the Jungle he must tell us first, before he comes here to hunt.’

گرگ پدر فریاد زد «نمی تواند. طبق قانون جنگل قبل از اینکه برای شکار به اینجا بیاید، باید اول به ما بگوید.»

‘Shere Khan has a bad leg, so he can kill only cows. In the village near him the people are angry. That is why he is coming here – to start hunting in a new place. Listen, you can hear him now,’ said Tabaqui.

تاباکی گفت «شِرخان پایش می لنگد، برای همین فقط می تواند گاوها را بکشد. در دهکده نزدیک او مردم خشمگین هستند. برای همین او دارد به اینجا می آید – تا شکار در جایی جدید را شروع کند. گوش کن صدایش را می توانی بشنوی.»

‘He is a stupid animal,’ said Father Wolf, and he listened to the angry noise of a tiger who has not eaten. ‘No one will find anything to eat in the jungle now.’

گرگ پدر گفت «او جانور احمقی است.» و به صدای ببری خشمگین که چیزی نخورده بود گوش داد. «حالا هیچ کس در جنگل چیزی برای خوردن پیدا نخواهد کرد.»

‘But Shere Khan is hunting man, not animal, tonight,’ said Tabaqui.

تاباکی گفت «ولی شِرخان امشب به شکار آدم می رود نه حيوان.»

The Law of the Jungle says that animals must not hunt man, because man-killing brings men with guns. Then everybody in the jungle is in danger.

قانون جنگل می گوید حیوانات نباید انسان ها را شکار کنند، چون کشتن آدم ها باعث آمدن آدم ها با تفنگ می شود. بعد همه اهالی جنگل به خطر می افتند.

Father and Mother Wolf listened to Shere Khan in the jungle not far away. Then, suddenly, they heard a noise much nearer to them.

گرگ پدر و گرگ مادر به صدای شِرخان در جنگل، در فاصله ای نه چندان دور گوش می دادند. بعد، یک دفعه، صدایی خیلی نزدیک تر شنیدند.

‘It’s a man. A man’s cub. Look!’ said Father Wolf. And there in front of them stood a baby who could just walk. He looked up at Father Wolf and laughed.

گرگ پدر گفت «یک انسان است. به توله انسان!» و در برابر آن ها نوزاد بود که فقط می توانست راه برود. او سرش را بلند کرد، به گرگ پدر نگاه کرد و خندید.

‘Is that a man’s cub?’ asked Mother Wolf. ‘I have never seen one. Bring it here.’

گرگ مادر پرسید «این توله آدم است؟ قبلا ندیده بودم. بیاورش اینجا.»

The baby, small and with no clothes, pushed its way between the cubs to get near to Mother Wolf. ‘Look,’ she said, ‘he is taking his meal with the others.’

نوزاد، کوچک و بدون لباس، راهش را از میان توله ها باز کرد و به گرگ مادر نزدیک شد. گرگ مادر گفت «نگاه، دارد با دیگر توله ها غذا می خورد.»

‘I have heard that this has happened before,’ said Father Wolf, ‘but I have never seen it until now. Look at him. He is not afraid.’

گرگ پدر گفت «شنیده ام که قبلا این اتفاق افتاده، ولی تا الان ندیده بودم. نگاهش کن. نمی ترسد.»

Suddenly, it was dark, and Shere Khan was pushing his great head in through the mouth of the cave.

ناگهان، تاریک شد و شِرخان سر بزرگش را از دهانه غار داخل کرد.

‘We are pleased that you visit us, Shere Khan,’ said Father Wolf, but his eyes were angry. ‘What do you need?’

گرگ پدر گفت «ما از دیدار شما خوشحالیم، شِرخان» ولی چشمانش غضب آلود بود. «چه نیاز داری؟»

‘I am hunting a man’s cub,’ said Shere Khan. ‘It’s father and mother have run away. Give it to me.’

شِرخان گفت «من دنبال یک توله آدم هستم. پدر و مادرش فرار کرده اند. بدهیدش به من.»

 

ماضی نقلی (حال کامل)

 

Father Wolf knew that Shere Khan could not get inside the cave because he was too big.

گرگ پدر می دانست که شِرخان به خاطر بزرگی نمی تواند وارد غار شود.

‘The man’s cub belongs to us,’ he said. “The Pack – the other wolves and I – will decide. If we want to kill him, we will kill him, not you.’

او گفت «این توله آدم مال ماست. گله – من و دیگر گرگ ها – تصمیم می گیریم. اگر بخواهیم بکشیمش، ما او را می کشیم ، نه تو»

‘The man’s cub belongs to me! It is I, Shere Khan, who speaks!’ And Shere Khan’s roar filled the cave with noise.

«این توله آدم مال من است! منم، شِرخان، که صحبت می کند!» و غرش شِرخان غار را پر کرد.

‘No!’ came the angry voice of Mother Wolf. ‘The man’s cub belongs to me! We will not kill him. He will live, to run with the other wolves, to be my son. Now go away, fish-killer, eater of cubs! Go!’

صدای خشمگین گرگ مادر بلند شد «نه! توله آدم مال من است! ما او را نمی کشیم. او زنده می ماند تا با دیگر گرگ ها بتازد، و پسرم باشد. حالا راهت را بگیر و برو، ماهی کش، توله خور! برو!»

Shere Khan went. He knew that he could not fight Mother Wolf in the cave. ‘But I will have this man-cub one day, you thieves!’ he shouted from the jungle.

شِرخان رفت. می دانست نمی تواند با گرگ مادر در غار بجنگد. او از درون جنگل فریاد زد «ولی یک روز این توله آدم را می خورم، دزدها!»

‘Do you really want to keep him, Mother?’ said Father Wolf.

گرگ پدر گفت «واقعا می خواهی او را نگه داری، مادر؟

‘Keep him?’ said Mother Wolf. ‘Yes. He came here by night, alone and hungry, but he was not afraid.’

گرگ مادر گفت «نگهش دارم؟ بله. او شبانه اینجا آمد، تنها و گرسنه، ولی نترسیده بود.»

‘Yes, I will keep him. And I will call him Mowgli, the frog.’

«بله، نگهش می دارم. و اسمش را موگلی، وزغ، می گذارم.»

‘But what will the other wolves of the Pack say?’

«ولی بقیه گرگ های گله چه می گویند؟»

By the Law of the Jungle all wolf-cubs must come to the Pack when they can walk.

طبق قانون جنگل تمام توله گرگ ها باید هنگامی که توانستند راه بروند به گله بیایند.

The wolves look at the cubs carefully.

گرگ ها با دقت به توله ها نگاه می کنند.

Then the cubs are free to run anywhere because all the adult wolves know them and will not attack them.

بعد توله ها آزادند همه جا بروند چون تمام گرگ های بزرگسال آن ها را می شناسند و به آن ها حمله نمی کنند.

When the four wolf-cubs could run a little, Father Wolf took them and Mowgli and Mother Wolf to the Meeting Rock. Here, the hundred wolves of the Wolf-Pack met every month when the moon was full.

وقتی چهار توله گرگ می توانستند کمی بدوند، گرگ پدر موگلی، گرگ مادر و آن ها را به صخره ملاقات ها برد. اینجا، هر ماه وقتی ماه کامل می شد، صدها گرگ گله دیدار می کردند.

The leader of the Pack was Akela, a great grey wolf. Each new wolf-cub came to stand in front of him and Akela said, ‘Look well, O Wolves. Look well!’

رهبر گله آكلا، یک گرگ بزرگ خاکستری، بود. همه توله گرگ های جدید جلوی او می ایستادند و آكلا می گفت سلامت باشید، ای گرگ ها، سلامت باشید!»

At the end, Father Wolf pushed Mowgli into the circle of wolves. Then from the trees outside the circle they heard the voice of Shere Khan.

در انتها، گرگ پدر موگلی را به داخل حلقه گرگ ها هل داد. بعد آن ها از درختان بیرون حلقه صدای شِرخان را شنیدند.

‘The man-cub belongs to me. Give him to me!’

«توله آدم مال من است. بدهیدش به من!»

Akela did not move but said only, ‘Look well! Who speaks for this man-cub? Two voices, who are not his father and mother, must speak for him.’

آکا حرکت نکرد بلکه فقط گفت «سلامت باشید! چه کسی از این توله انسان دفاع می کند (به حمایت از او صحبت می کند)؟ دو صدا، که پدر و مادرش نباشند، باید از او دفاع کنند.»

There is only one other animal who can come to these wolf-meetings – Baloo, the sleepy brown bear. His job is to teach the Law of the Jungle to the wolf-cubs.

فقط یک جانور دیگر است که می تواند به این جور دیدارهای گرگ ها بیاید – بالو، خرس قهوه ای خوابالو. کار او آموختن قانون جنگل به توله گرگ ها است.

‘I speak for the man-cub,’ came Baloo’s deep voice. ‘Let him run with the Pack. I myself will teach him.’

صدای عمیق بالو آمد «من از توله انسان دفاع می کنم. بگذارید با گله بتازد. خودم به او می آموزم.»

‘We need another voice to speak for him,’ said Akela. Silently, another animal jumped down into the circle.

آکلا پرسید «یک صدای دیگر باید از او دفاع کند.» جانور دیگری، آهسته، به درون حلقه پرید.

It was Bagheera the panther, black as the night, clever, strong, and dangerous.

او پلنگ بکرا بود، سیاه مثل شب، باهوش، نیرومند و خطرناک.

‘O Akela, will you let me speak?’ said Bagheera softly. “The Law of the Jungle says it is possible to buy the life of a cub. It is bad to kill a man-cub. He cannot hurt you.

بکرا یواش گفت «ای آکلا، اجازه می دهی من صحبت کنم؟ قانون جنگل می گوید می شود جان یک توله را خرید. خوب نیست توله یک انسان را بکشیم. او نمی تواند به شما صدمه بزند.»

‘Let him live with you, and I will give you a fat cow, newly killed, which lies in the jungle not far away.’

«بگذارید با شما زندگی کند، و من یک گاو چاق و چله، که تازه کشته ام، و در جنگل در فاصله ای نه چندان دور است، به شما می دهم.»

The voices of the wolves replied, ‘Let him live.’ They were always hungry and they wanted to get the dead cow.

صدای گرگ ها جواب داد «بگذارید زنده بماند.» آن ها همیشه گرسنه بودند و می خواستند گاو مرده را به دست بیاورند.

Soon they went away, and there were only Akela, Bagheera, Baloo, and Mowgli’s wolf family left. They could hear the angry roars of Shere Khan in the night.

کمی بعد آن ها رفتند، و فقط آکلا، بکرا، بالو و خانواده موگلی ماندند. آن ها می توانستند صدای غرش خشمگین شِرخان را در شب بشنوند.

‘It is good,’ said Akela. ‘Men are clever. Perhaps this man-cub will help us when he is older. Take him away,’ he said to Father Wolf, ‘and teach him well.’

آکلا گفت «خوب است. انسان ها باهوش هستند. شاید وقتی بزرگ تر شد این توله آدم به ما کمک کند.» او به گرگ پدر گفت «او را ببرید. و خوب آموزشش دهید.»

And so, because of Baloo’s good word and the present of a cow, Mowgli now belonged to the Seeonee Wolf-Pack.

و به این ترتیب، به خاطر حرف های خوب بالو و پیشکش شدن یک گاو، موگلی حالا به گله سئون تعلق داشت.

The story of Mowgli’s life among the wolves fills many books, but we must jump ten or eleven years now.

داستان زندگی موگلی در میان گرگ ها در کتاب های بسیاری آمده، ولی ما باید ده یازده سال جلو بپریم.

Father Wolf, Baloo, and Bagheera taught Mowgli well, and he learnt everything about the jungle. He knew the meaning of every sound in the trees, of every song of the birds, of every splash in the water.

گرگ پدر، بالو، و بکرا، موگلی را خوب آموزش دادند، و او همه چیز درباره جنگل را آموخت. او معنی هر صدایی درون جنگل، معنی هر آواز پرنده ای، و هر شلپ شلپ آبی را می دانست.

He learnt to climb trees like a monkey, to swim in the rivers like a fish, and to hunt for his food as cleverly as any animal in the jungle.

او یاد گرفت مثل میمون از درخت ها بالا برود، مثل ماهی در آب شنا کند، و به باهوشی هر حیوان دیگری در جنگل، برای غذا شکار کند.

این داستان 5 فصل است برای مطالعه باقی فصل ها نیاز هست اشتراک سایت را تهیه کنید.

Chapter Two

فصل دو

[restrict subscription=1]

The Monkey-people

میمون ها

Baloo, the old brown bear, loved teaching Mowgli. He taught him how to speak to the different Jungle-People, and he taught him the important Master-Words.

بالو، خرس قهوه ای پیر، آموزش به موگلی را دوست داشت. او به موگلی یاد داد چگونه با اهالی جنگل حرف بزند، و کلمات کلیدی مهم را به او یاد داد.

But Mowgli sometimes got bored with all the lessons. One day, when he was not listening, Baloo hit him, very softly, on the head, and Mowgli ran away angrily.

ولی موگلی گاهی از این همه درس حوصله اش سر می رفت. یک روز، گوش نمی داد، بالو ضربه ی آرامی به سر او زد و موگلی با عصبانیت فرار کرد.

Bagheera, the black panther, was not happy about this. ‘Remember how small he is,’ he said to Baloo. ‘How can his little head hold all your long words?’

بکرا، پلنگ سیاه، از این بابت خشنود نبود. او به بالو می گفت «یادت باشد چقدر او کوچک است. چطوری این کله کوچک می تواند آن همه کلمه های دراز را نگه دارد؟»

‘These words will keep him safe from the birds, from the Snake-People, and all the animals that hunt,’ said Baloo. ‘It is true that he is only small. But no one will hurt him, if he remembers all the Master-Words. Come, Mowgli!’ he called into the trees. ‘Come and say the words again.’

بالو گفت «این کلمه ها او را از پرنده ها، مارها، و تمام حیوانات شکارچی حفظ می کند. درست است که او خیلی کوچک است. ولی اگر تمام کلمه های کلیدی را بیاموزد هیچ کس به او صدمه نمی زند.» او به سوی درختان صدا زد «بيا، موگلی! بیا و دوباره کلمه ها را بگو.»

 

و کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Mowgli climbed down from a tree and came to sit next to them. ‘I will say the words to Bagheera, not you, fat old Baloo!’ he said crossly.

موگلی از درختی پایین آمد و کنار آن ها نشست. او با تُرش رویی گفت «من کلمه ها را برای بکرا می خوانم، نه تو، بالوی پیر خپل.»

‘Very well,’ said Baloo sadly. ‘Say the words for the Hunting-People.’

بالو با ناراحتی گفت «خیلی خوب. کلمه های حیوانات شکارچی را بگو.»

‘We are of one blood, you and I,’ said Mowgli.

موگلی گفت «ما از یک خانواده ایم، من و تو.»

‘Good. Now for the birds.’

خوب است. حالا برای پرندگان.»

Mowgli said the same words but with the sound of a bird.

موگلی همان کلمه ها را این دفعه با صدای پرنده ها گفت.

‘Now for the Snake-People,’ said Baloo.

بالو گفت «حالا برای مارها.»

Mowgli then made the long ‘ssss’ sound, which was like no other noise, only the noise of a snake.

بعد موگلی صدای سسسس طولانی ای در آورد که شبیه هیچ صدای دیگری نبود جز صدای یک مار.

‘Good,’ said Baloo gently. ‘One day you will thank me for my lessons. Now you will be safe in the jungle, because no snake, no bird, no animal will hurt you. You do not need to be afraid of anyone.’

بالو با مهربانی گفت «خوب است. یک روز به خاطر این درس ها از من تشکر خواهی کرد. حالا در جنگل ایمن خواهی بود، چون هیچ مار، پرنده، یا جانوری به تو صدمه نمی زند. لازم نیست از کسی بترسی.»

‘And I shall have my people and go with them high up in the trees,’ shouted Mowgli.

موگلی فریاد زد «و می توانم با کسانم باشم و با آن ها به بالای درختان بروم.»

‘What did you say, Mowgli?’ asked Baloo, surprised. ‘Have you been with the Bandar-log, the Monkey-People?’ Mowgli could hear that Baloo was angry, and he saw too that Bagheera’s green eyes were cold and hard.

بالو حیرت زده پرسید «چه گفتی، موگلی؟ تو با میمون ها بوده ای (bandar در هندی به معنای میمون و log معنی گروہ یا مردم با اهالی است)؟» موگلی می توانست بشنود که بالو عصبانی است و می توانست ببیند که چشمان سبز بكرا سرد و خشک بود.

‘When Baloo hurt my head,’ said Mowgli, ‘I went away, and the grey monkeys came down from the trees and talked to me. They were kind to me and gave me nice things to eat. Then they took me up into the trees. They said that I was their brother, and they wanted me to be their leader one day. Why have you never told me about the Monkey-People? Bad old Baloo! They play all day and don’t do lessons, and I will play with them again.’

موگلی گفت «وقتی بالو به سرم صدمه زد، من رفتم، و میمون های خاکستری از درختان پایین آمده و با من حرف زدند. آن ها با من مهربان بودند و چیزهای خوبی به من دادند تا بخورم. بعد من را به بالای درختان بردند. آن ها گفتند من برادرشان هستم، و آن ها می خواستند من یک روز رهبرشان بشوم. چرا هیچ وقت درباره میمون ها به من چیزی نگفته بودی؟ بالوی پیر بد! آن ها تمام روز بازی می کنند و درس نمی خوانند و من دوباره با آن ها بازی خواهم کرد.»

‘Listen, man-cub,’ said Baloo angrily. ‘I have taught you the Law for all the Jungle-People, but not for the Monkey-People. They have no law. Their ways are not our ways. They are noisy and dirty, and they think that they are a great people, but then they forget everything. The rest of the Jungle-People do not talk to them, or even think about them. Remember what I tell you.’

بالو با عصبانیت گفت «گوش کن، توله آدم. من قانون تمام اهالی جنگل را به تو یاد داده ام، ولی نه قانون میمون ها را. آن ها قانونی ندارند. راه و روش آن ها با مال ما یکی نیست. آن ها پر سر و صدا و کثیف هستند، و فکر می کنند موجودات بزرگی هستند، ولی بعد همه چیز را فراموش می کنند. بقیه اهالی جنگل با آن ها حرف نمی زنند، حتی به آن ها فکر هم نمی کنند. یادت باشد چه گفتم.»

Mowgli listened, and was sorry. But all this time the Bandar-log were above them in the trees, listening and watching.

موگلی گوش می داد و متاسف شد. ولی تمام این مدت میمون ها بالای سر آن ها از لابلای درختان، گوش می دادند و تماشا می کردند.

They followed Mowgli and his friends through the jungle until it was time for the midday rest.

آن ها موگلی و دوستانش را از میان جنگل دنبال می کردند تا اینکه زمان استراحت نیم روز شد.

Mowgli lay between his friends and went to sleep, saying, ‘I will never talk to or play with the MonkeyPeople again.’

موگلی بین دوستانش دراز کشید و خوابش برد در حالی که داشت می گفت «من هیچ وقت نه با میمون ها حرف می زنم و نه با آن ها بازی می کنم.».

When he woke up, he was high in a tree and there were hands holding his legs and arms – hard, strong, little hands.

وقتی او بیدار شد، بالای درختان بود و دست هایی پاها و بازوانش را نگه داشته بودند – دست هایی سخت، نیرومند و کوچک.

Down below Baloo was shouting angrily, and Bagheera was trying to climb up the tree, but he was too heavy for the thin branches.

پایین بالو داشت با عصبانیت فریاد می زد، و بکرا تلاش می کرد از درخت بالا برود، ولی او برای شاخه های نازک خیلی سنگین بود.

The monkeys shouting and laughing, carried Mowgli between them and began their journey along the monkey roads, which are high in the trees.

میمون ها، فریاد زنان و خنده کنان، موگلی را میان خودشان حمل کردند و سفرشان در جاده میمون ها، که بالا لابلای درختان است، شروع شد.

It was a wild, exciting journey. The monkeys jumped from tree-top to tree-top, crashing through the leaves fiand branches.

سفری هیجان انگیز و آشوب گرانه بود. میمون ها از بالای درختی به بالای درختی می پریدند، و از میان برگ ها و شاخه ها راهشان را با ضربه باز می کردند.

At first Mowgli was afraid of falling, but then he began to think. He must tell Baloo and Bagheera where he was. High up in the blue sky he saw Chil the kite.

درابتدا، موگلی می ترسید بیفتد، ولی بعد به فکر افتاد. باید به بالو و بکرا می گفت کجاست. بالا در آسمان او چیل زغن را دید.

The big bird saw that the monkeys were carrying a man-cub. He flew down to look, and was surprised to hear the bird-call of the kites: ‘We are of one blood, you and I!’

پرنده بزرگ دید که میمون ها دارند توله آدم را حمل می کنند. او پایین پرید تا نگاهی بیندازد و از شنیدن آوای زغن ها (موگلی که به زبان زغن ها حرف می زد) حیرت کرد «ما از یک خانواده ايم، من و تو!»

‘Who are you?’ called Chil.

چیل صدا زد «تو کی هستی؟»

‘Mowgli, the man-cub!’ came the reply. ‘Watch where they take me, and tell Baloo and Bagheera.’

جواب آمد «من موگلی، توله آدم هستم. ببین من را کجا می برند و به بالو و بکرا بگو.»

‘I will,’ called Chil, and he flew high above the trees and watched with his far-seeing eyes.

چیل صدا زد «این کار را می کنم.» و بالای درختان به پرواز در آمد و با چشمان دوربینش به تماشا پرداخت.

Monkeys can travel fast when they want to, and by now Baloo and Bagheera were a long way behind.

میمون ها وقتی بخواهند می توانند خیلی تند سفر کنند، و تا الان بالو و بکرا کلی عقب افتاده بودند.

‘We cannot follow the Bandar-log through the trees,’ said Baloo, ‘and we will never catch them. But they are afraid of Kaa, the big python. He can climb as easily as the monkeys, and he eats them. Perhaps he will help us.’

بالو گفت «ما نمی توانیم میمون ها را از لابلای درخت ها تعقیب کنیم و هیچ وقت نمی توانیم آن ها را بگیریم. ولی آن ها از کا، پایتون (نوعی مار غول پیکر) بزرگ می ترسند. کا می تواند به راحتی میمون ها از درخت بالا برود و آن ها را بخورد. شاید به ما کمک کند.»

And so Baloo and Bagheera went to look for Kaa the python.

و به این ترتیب بالو و بکرا رفتند دنبال کا بگردند.

They found him, lying in the sun – ten metres of brown-and-yellow snake, beautiful and dangerous.

آن ها او را که در آفتاب دراز کشیده بود، یافتند – ده متر مار قهوه ای و زرد، زیبا و خطرناک.

‘What news?’ called Kaa when he saw them.

کا وقتی آن ها را دید گفت «چه خبر؟»

‘We are looking for food,’ said Baloo. He knew that you must not hurry Kaa. He is too big.

بالو گفت «ما دنبال غذا هستیم.» او می دانست نباید کا را هول کند. او خیلی بزرگ بود.

‘Let me come with you,’ said Kaa hungrily. ‘I have not eaten for days.’

کا حریصانه گفت «بگذارید من با شما بیایم. چد روز است چیزی نخورده ام.»

‘We are following the Bandar-log,’ said Baloo. ‘Those noisy, dirty thieves have stolen our man-cub. And we love our man-cub very much, Kaa!’

بالو گفت «ما داریم میمون ها را دنبال می کنیم. آن دزدهای کثیف پر سر و صدا توله آدم ما را دزدیده اند. و ما توله آدممان را خیلی دوست داریم، کا!»

‘The Bandar-log,’ said Bagheera cleverly, ‘are very much afraid of you, Kaa. But they say bad things about you, and call you “old yellow fish”, I hear.’

بکرا هوشمندانه گفت «میمون ها از تو خیلی می ترسند، کا. ولی حرف های بدی درباره تو می زنند و شنیده ام به تو می گویند ماهی زرد پیر.»

‘Tss! Tss!’ said Kaa. ‘I will teach them not to call me bad names. Where did they take your man-cub? They will be tired of him quickly, and that is bad for him.’

کا گفت «تسس! تسس! به آن ها یاد می دهم اسم بد روی من نگذارند. آن توله آدم را کجا برده اند؟ خیلی زود از او خسته می شوند، و این برای او خوب نیست.»

‘Up! Up! Look up, Baloo!’

«بالا! بالا! بالا را نگاه کن، بالو!»

Baloo looked up and saw Chil the kite, high in the sky.

بالو بالا را نگاه کرد و چیل زغن را بالا در آسمان دید.

‘What is it?’ called Baloo.

بالو صدا زد «چه شده؟»

‘I have seen Mowgli the man-cub with the Bandarlog. He knew the Master-Word. They have taken him to the monkey-city, the Lost City.’

«من موگلی توله آدم را با میمون ها دیدم. او کلمه های کلیدی را بلد بود. آن ها او را به شهر میمون ها، شهر گمشده، برده اند.»

Baloo and Bagheera knew of the monkey-city. Men lived there once, but they left hundreds of years ago. Nobody went there now, only the Bandar-log.

بالو و بکرا از شهر میمون ها اطلاع داشتند. زمانی انسان ها آنجا زندگی می کردند، ولی صدها سال قبل آنجا را ترک کردند. الان جز میمون ها کسی آنجا نمی رفت.

‘We must leave at once,’ said Bagheera. ‘It is a long way.’

بکرا گفت «باید بلافاصله به راه بیفتیم. راه دراز است.»

‘I will come as fast as I can,’ said Baloo, ‘but you and Kaa can go faster. I will follow you.’

بالو گفت «من با حداکثر سرعتی که می توانم می آیم، ولی تو و کا می توانید سریع تر بروید. من شما را دنبال می کنم.»

The Lost City was very old. There were many beautiful buildings, but the walls were broken and full of holes, and there were tall trees in houses that were now open to the sky.

شهر گمشده خیلی قدیمی بود. ساختمان های زیبایی آنجا بود ولی دیوارها فرو ریخته و پر از سوراخ بود، در خانه هایی که الان به آسمان باز بود (سقف نداشتند) درختان بلندی وجود داشت.

The Monkey-People called the place their city, and ran around everywhere, in and out of the empty houses, up and down the fruit trees in the old gardens.

میمون ها آن مکان را شهر میمون ها می خواندند و همه جا ورجه وورجه می کردند، داخل و بیرون خانه های خالی، بالا و پایین درختان میوه ی باغ های کهن سال.

Now Mowgli was in their city, and the Monkey-People were very pleased with themselves.

حالا موگلی در شهرشان بود، و میمون ها از کار خودشان خشنود بودند.

‘This boy can help us,’ they said. ‘He can teach us how to make things, because men are clever with their hands.’

آن ها گفتند «این پسر می تواند به ما کمک کند. می تواند به ما یاد بدهد چطوری چیزی درست کنیم، چون آدم ها در کار با دست مهارت دارند.»

But monkeys make many plans, and always forget them five minutes later.

ولی میمون ها نقشه های زیادی می کشند و پنج دقیقه بعد آن ها را فراموش می کنند.

When Mowgli arrived in the city, he was tired and hungry. ‘Bring me food,’ he said, and twenty or thirty monkeys ran to bring him fruit. But they started fighting and forgot to take any fruit back to Mowgli.

وقتی موگلی به شهر رسید، خسته و گرسنه بود. او گفت «برایم غذا بیاورید.» و بیست سی تا میمون دویدند تا برای او غذا بیاورند. ولی آن ها دعوایشان شد و فراموش کردند غذایی برای موگلی بیاورند.

Mowgli knew that he was in a bad place. ‘Baloo was right,’ he thought. ‘The Bandar-log have no Law and their ways are not our ways. I must try to get away. Baloo will surely be angry with me, but that is better than life with the Bandar-log.’

موگلی می دانست جای بدی آمده است. او فکر کرد «بالو راست می گفت. میمون ها قانونی ندارند و راه و روششان مثل ما نیست. باید سعی کنم در بروم. بالو حتما از دستم عصبانی خواهد بود، ولی این بهتر از زندگی با میمون ها است.»

But when Mowgli went to the walls of the city, the monkeys pulled him back. ‘You are very happy here with us. We are great. We are wonderful. We all say so, and so it is true,’ they shouted.

ولی وقتی موگلی به سمت دیوارهای شهر رفت، میمون ها او را عقب کشیدند. آن ها فریاد می زدند «تو اینجا با ما خیلی خوشبختی. ما عالی هستیم. ما معرکه ایم. همه ی ما این را می گوییم پس حقیقت دارد.»

‘Don’t they ever sleep?’ thought Mowgli. He looked up at the sky. ‘There’s a cloud coming over the moon. Perhaps I can run away when it’s dark. But I am tired.’

موگلی فکر کرد «این ها اصلا می خوابند؟» او به آسمان نگاه کرد. «ابر دارد ماه را می پوشاند. شاید وقتی تاریک شد بتوانم فرار کنم. ولی خسته ام.»

Chapter Three

فصل سه

Kaa’s Hunting

شکار کا

Bagheera and Kaa were also watching that cloud. They were now outside the city walls, but they knew they had to be careful. There were only two of them, and there were hundreds of monkeys.

بکرا و کا هم داشتند ابرها را تماشا می کردند. آن ها حالا بیرون دیوارهای شهر بودند ولی می دانستند باید مراقب باشند. آن ها فقط دو نفر بودند، و آن ها صدها میمون.

‘They are over there by that house, talking about the boy,’ said Bagheera. ‘When the cloud hides the moon, I will attack them.’

بكرا گفت «آن ها آنجا کنار آن خانه هستند. وقتی ابر ماه را بپوشاند من به آن ها حمله می کنم.»

‘I will go to the higher ground at the west wall,’ Kaa said, ‘and come down the hill very fast. Good hunting!’

کا گفت «من به زمین های بالاتر سمت دیوار غربی می روم و سریع از تپه پایین می آیم. شکار خوبی داشته باشی!»

The black panther ran quickly to the crowds of monkeys and started hitting, right and left, as hard as he could.

پلنگ سیاه به سرعت به سوی توده میمون ها تاخت و شروع به زدن کرد، چپ و راست، با حداکثر شدتی که می توانست.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

The monkeys screamed angrily, but then one of them shouted, ‘There is only one here! Kill him! Kill!’ And a crowd of monkeys jumped on Bagheera, biting and pulling.

میمون ها با خشم جیغ و داد می کردند، ولی بعد یکی از آن ها فریاد زد «فقط یکی است! بکشیدش! بکشیدش!» و گروهی از میمون ها روی بکرا پریدند، آن ها گاز می گرفتند و او را می کشیدند.

Another group pulled Mowgli up a wall and pushed him over. He fell down into a dark room which had no doors or windows, and he could not get out.

گروه دیگری موگلی را بالای دیواری کشیده و او را به آن طرف هل دادند. او به داخل اتاق تاریکی افتاد که نه در داشت و نه پنجره، و او نمی توانست از آن خارج شود.

‘Stay there,’ shouted the monkeys, ‘until we have killed your friend. And then we will play with you, if the snakes leave you alive.’

میمون ها فریاد زدند «اینجا بمان تا دوستانت را بکشیم. و بعد اگر مارها تو را زنده گذاشتند، با تو بازی می کنیم.»

Mowgli heard hissing sounds in the darkness around him. ‘We are of one blood, you and I,’ he said, quickly giving the Snakes’ Call.

در تاریکی، موگلی صدای هیس هیسی در تاریکی شب شنید. او گفت «ما از یک خانواده ایم، من وشما.» و به سرعت صدای مار داد (به زبان مارها صحبت کرد).

‘Sssss,’ the snakes replied. ‘We will not bite you, but stand still, Little Brother, because your feet can hurt us.’

مارها پاسخ دادند «سسسسس. ما تو را گاز نمی گیریم، ولی ساکن بمان، برادر کوچولو، چون پاهایت می تواند به ما صدمه بزند.»

Mowgli stood very still and listened to the fight around Bagheera. For the first time ever, the big panther was fighting for his life.

موگلی خیلی بی حرکت ماند و به نبرد اطراف بكرا گوش داد. برای اولین بار در عمرش، پلنگ بزرگ داشت برای جانش مبارزه می کرد.

Then Mowgli remembered something. There was a big tank of water near one of the buildings.

موگلی چیزی را به خاطر آورد. نزدیک یکی از ساختمان ها تانکر آب بزرگی بود.

‘Go to the tank, Bagheera! Get to the water!’ Bagheera heard and he knew that Mowgli was safe. Suddenly he felt stronger and he pulled himself slowly to-the tank, fighting against the crowds of monkeys.

به سوی تانکر برو، بکرا! خودت را به آب برسان!» بکرا شنید و دانست که موگلی سالم است. ناگهان او احساس کرد نیرومندتر شد و آهسته درحالی که با گروه میمون ها می جنگید، خودش را به سوی تانکر کشید.

Then Baloo came running in from the jungle, shouting, ‘Bagheera, I am here!’ At once the monkeys jumped on him, and the bear started to hit them with his great strong arms.

بعد بالو به تاخت و فریاد زنان از جنگل وارد شد «بکرا، من اینجا هستم!» میمون ها بلافاصله روی او پریدند و خرس با بازوان نیرومندش شروع به زدن آن ها کرد.

Mowgli heard a splash when Bagheera jumped into the tank. The monkeys were afraid of water and could not follow him there.

وقتی بکرا به داخل تانکر آب پرید، موگلی صدای شلپی شنید. میمون ها از آب می ترسیدند و نمی توانستند آن جا او را تعقیب کنند.

But they stood all around the sides, ready to jump on him if he tried to get out and help Baloo.

ولی آن ها دور تا دور کناره ها ایستادند، آماده بودند تا اگر خواست بیرون بیاید و به بالو کمک کند رویش بپرند.

And where was Kaa all this time? It was a hard climb up to the west wall, and Kaa moved carefully over the stones. Now he came down the hill very quickly, hungry and wanting to kill.

و تمام این مدت کا کجا بود؟ بالا رفتن از دیوار غربی سخت بود، و کا روی سنگ ها با احتیاط حرکت می کرد. حالا او به سرعت از تپه پایین آمد، گرسنه و با میل به کشتن.

Kaa was ten metres long, heavy and strong. He went silently into the crowd of monkeys around Baloo, and he did not need to hit twice.

کا ده متر طول داشت، و سنگین و نیرومند. او آهسته وارد جمعیت میمون های اطراف بالو رفت، نیازی نبود دوبار ضربه بزند.

When they are very young, monkeys are told about Kaa, the silent thief who can kill the strongest monkey.

وقتی میمون ها کوچک هستند، درباره کا به آن ها گفته می شود، دزد ساکتی که می تواند نیرومندترین میمون ها را بکشد.

All monkeys are afraid of Kaa. Now they ran, with shouts of ‘It’s Kaa! Run! Run!’

همه میمون ها از کا می ترسند. حالا با فریاد «کا اینجاست! فرار کنید! فرار کنید!» داشتند در می رفتند.

Then Kaa opened his mouth for the first time and spoke one long hissing word. The monkeys were suddenly silent and still, and nothing moved in the city.

بعد کا برای اولین بار دهانش بلند را باز کرد و یک هیس بلند کشید. میمون ها ناگهان ساکت و بی حرکت شدند، هیچ چیز در شهر تکان نمی خورد.

Bagheera pulled himself out of the tank. ‘Get the man- cub out and let us go,’ he said. ‘I can’t fight any more. And the monkeys will attack us again.’

بکرا خودش را از تانکر بیرون کشید. او گفت «توله آدم را بیرون بیاورید و بزنید برویم. من دیگر نمی توانم بجنگم. و میمون ها دوباره به ما حمله می کنند.»

‘They will not move until I tell them to move,’ said Kaa. ‘We must thank you, Kaa. We could not do it without you,’ said Baloo.

کا گفت «تا من نگویم آن ها تکان نمی خورند.» بالو گفت «ما باید از تو سپاسگذار باشیم، کا. بدون تو نمی توانستیم این کار را بکنیم.»

‘I am happy to help. Where is the man-cub?’ said Kaa.

کا گفت «خوشحالم که کمکی کردم. توله آدم کجاست؟»

‘Here! In this room, but I cannot get out.’

«اینجا! در این اتاق، ولی نمی توانم بیرون بیایم.»

away,’ called the snakes ‘Take him around Mowgli. ‘He dances around too much and he will stand on us.’

مارهای اطراف موگلی گفتند «او را از اینجا ببرید. او زیاد می رقصد (ورجه وورجه می کند) و روی ما پا می گذارد.»

‘Stand back, man-cub,’ said Kaa. ‘I will break the wall.’ With two metres of his heavy body off the ground, Kaa hit the wall very hard, five or six times.

کا گفت «عقب بایست، توله آدم. من دیوار را می شکنم.» او دو متر از بدن سنگینش را از زمین بلند کرد و پنج یا شش بار محکم به دیوار زد.

A hole opened, and Mowgli jumped quickly through it. He ran and put his arms around Baloo and Bagheera.

سوراخی باز شد، و موگلی به سرعت از میان آن بیرون پرید. او دوید و بالو و بکرا را بغل کرد.

‘Are you hurt?’ asked Baloo.

بالو پرسید «صدمه دیدی؟»

‘Not much,’ said Mowgli, ‘but the Bandar-log have hurt you badly, my friends.

موگلی گفت «نه زیاد، ولی میمون ها خیلی به شما صدمه زده اند، دوستان من.»

‘It is nothing,’ said Baloo. ‘But you must thank Kaa. He has done much for you tonight.’

بالو گفت «چیزی نیست. ولی باید از کا سپاسگذار باشی. امشب خیلی برایت کار کرده.»

Mowgli turned and saw the head of the great python. ‘So this is the man-cub,’ said Kaa. ‘He is like the Bandar-log, but not the same. Be careful, man-cub, that I do not make a mistake when I am hunting monkeys.’

موگلی چرخید و سر پایتون بزرگ را دید. کا گفت «پس این آن توله آدم است. او مثل میمون است، ولی میمون نیست. مواظب باش، توله آدم، که من حین شکار میمون ها اشتباه نکنم.»

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی غول خودخواه

‘We are of one blood, you and I,’ Mowgli answered. ‘You have given me my life tonight. When I kill, it will be for you if you are hungry.’

موگلی جواب داد «ما از یک خانواده ایم، من و تو. تو امشب جانم را نجات دادی. اگر بکشم، اگر گرسنه باشی مال تو است.»

‘Well spoken,’ said Baloo.

بالو گفت «خوش گفتی.»

‘You are brave, young man,’ said Kaa, and you speak well. Now go with your friends. The moon is going down. You must not see what will happen here next.’

کا گفت «مرد جوان، تو شجاع هستی و خوب حرف می زنی. حالا با دوستانت برو. ماه دارد پایین می رود. نباید چیزی که الان اینجا اتفاق می افتد را ببینی.»

Kaa went softly out in front of the lines of sitting monkeys and began to dance. His head moved from right to left, and his long body turned this way and that way, making circles that changed every second. Slowly, never hurrying, Kaa danced in front of the monkeys.

کا به نرمی به جلوی صف میمون ها که نشسته بودند رفت و شروع به رقصیدن کرد. سرش از راست به چپ حرکت می کرد، و بدن درازش این طرف و آن طرف می چرخید و حلقه هایی درست می کرد که هر ثانیه عوض می شد. به آرامی، بدون عجله، کا جلوی میمون ها می رقصید.

Baloo and Bagheera stood and could not move. Mowgli watched, and did not understand.

بالو و بکرا ایستاده بودند و نمی توانستند تکان بخورند. موگلی تماشا می کرد و چیزی نمی فهمید.

‘Bandar-log,’ said the deep voice of Kaa at last. ‘Can you move?’

سرانجام صدای عمیق کا گفت «میمون ها، می توانید حرکت کنید؟»

‘Without a word from you, Kaa, we cannot move.’

«کا، تا تو نگویی، ما نمی توانیم تکان بخوریم.»

‘Come nearer to me,’ said Kaa.

کا گفت «به من نزدیک تر شوید.»

The lines of monkeys came nearer, and Baloo and Bagheera walked forward, too.

صف میمون ها نزدیک تر آمد، و بالو و بکرا هم جلو آمدند.

‘Nearer,’ hissed Kaa, and they all moved forward again. Mowgli put his hands on Baloo and Bagheera to get them away, and the two animals woke up.

کا هیس هیس کرد «نزدیک تر» و همه آن ها دوباره جلو آمدند. موگلی دستانش را روی بالو و بکرا گذاشت تا آن ها را از کا دور کند، و دو حیوان بیدار شدند.

‘Keep your hand on me, Mowgli,’ whispered Bagheera, ‘or I will go back to Kaa, and walk into his mouth.’

بکرا زمزمه کرد «موگلی، دستت را روی من نگهدار وگرنه من دوباره سمت کا می روم و داخل دهانش می شوم.»

‘It’s only old Kaa dancing,’ said Mowgli. ‘Let us go.’ And the three of them went away into the jungle.

موگلی گفت «همان کای قدیمی است که دارد می رقصد بیایید برویم.» و سه نفری به درون جنگل رفتند.

‘A python’s dance is dangerous to watch,’ said Baloo, ‘even for us. Kaa will have good hunting tonight.’

بالو گفت «تماشای رقص یک مار پایتون، حتی برای ما خطرناک است. کا امشب شکار خوبی خواهد داشت.»

‘And now, Mowgli,’ said Bagheera angrily. ‘Baloo and I have fought hard for you. The monkeys have bitten us and pulled us and hit us. And all this, man-cub, was because you played with the Bandar-log.’

بكرا با عصبانیت گفت « و ببین، موگلی. من و بالو برای تو سخت جنگیدیم. میمون ها ما را گاز گرفتند، کشیدند و ما را زدند. و تمام این ها، توله آدم، به این خاطر بود که تو با میمون ها بازی کردی.»

‘It is true,’ said Mowgli sadly. ‘I am a bad man-cub.’

موگلی با ناراحتی گفت «درست است. من توله آدم بدی هستم.»

‘The Law of the Jungle says we must punish you,’ said Bagheera. Baloo was happy that Mowgli was safe and with them again, but he could not speak against the Law.

بكرا گفت «قانون جنگل می گوید باید تو را تنبیه کنیم.» بالو از اینکه موگلی سالم و دوباره با آن ها بود خوشحال بود، ولی نمی توانست ضد قانون حرف بزند.

‘It is right to punish me,’ said Mowgli. ‘I did wrong.’ Bagheera hit him, very softly for a panther, but very heavily for a little boy. Mowgli did not cry.

موگلی گفت «درست است من را تنبیه کنید. من اشتباه کردم.» بکرا ضربه ای به او زد که برای یک پلنگ آرام و برای یک پسر کوچک محکم بود. موگلی گریه نکرد.

‘Now,’ said Bagheera, ‘jump on my back, Little Brother, and we will go home.’

بکرا گفت «حالا بپر پشتم، داداش کوچولو و ما به خانه می رویم.»

One of the good things about Jungle Law is that, after you are punished, the matter is finished.

یکی از خوبی های قانون جنگل این است که بعد از اینکه تنبیه شدید، موضوع فراموش می شود.

Chapter Four

فصل چهار

The Fight At The Rock

جنگ در کنار صخره

Mowgli always went to the meetings of the Wolf-Pack, and there he learnt something new one day. If he looked hard at any wolf, the wolf could not meet his eyes and looked away.

موگلی همیشه به دیدارهای گله گرگ ها می رفت و آنجا هر روز چیز تازه ای یاد می گرفت. اگر سخت به چشمان یک گرگ نگاه می کرد، گرگ نمی توانست در چشمان او نگاه کند و رو بر می گرداند.

Mowgli thought this was funny; he did not understand that he was different from the wolves.

موگلی فکر می کرد این عجیب است، او نمی دانست با بقیه گرگ ها فرق دارد.

All the Jungle-People were his friends – but not Shere Khan, of course. Mother Wolf told him that the tiger wanted to kill him. ‘One day you must kill Shere Khan. If you don’t kill him, he will kill you.’ But Mowgli forgot. He was only a boy, not a wolf.

تمام اهالی جنگل دوستش بودند – البته به جز شِرخان. گرگ مادر به او گفت که ببر می خواهد او را بکشد. «یک روز تو باید شِرخان را بکشی. اگر تو او را نکشی، او تو را خواهد کشت.» ولی موگلی فراموش کرد. او تنها یک پسر بود نه یک گرگ.

Shere Khan still came often to that part of the jungle. Akela was older now and not so strong, and Shere Khan made friends with some of the younger wolves.

شِرخان هنوز گهگاه به آن بخش جنگل می آمد. آکلا حالا پیرتر بود و نه چندان نیرومند، و شِرخان با تعدادی از گرگ های جوان دوست شده بود.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Akela could not stop them, and Shere Khan began to make trouble for Mowgli. ‘I hear you can’t look into the man-cub’s eyes,’ he said, laughing, to the young wolves. And the young wolves began to get angry.

آکلا نمی توانست جلوی آن ها را بگیرد و شِرخان داشت برای موگلی دردسر درست می کرد. او با خنده به گرگ های جوان می گفت «شنیده ام نمی توانید به چشمان آن توله آدم نگاه کنید.» و گرگ های جوان عصبانی می شدند.

Bagheera, who had eyes and ears everywhere, knew something of this and told Mowgli.

بکرا که همه جا چشم و گوش داشت (جاسوس داشت) از این چیزی می دانست و به موگلی می گفت.

Mowgli laughed, but Bagheera went on, ‘Open your eyes, Little Brother. Remember that Akela is old and he will not always be the leader of the Pack. Shere Khan has taught the younger wolves that a man-cub has no place with them. And soon you will be a man, not a man-cub.’

موگلی خندید ولی بکرا ادامه داد «چشمانت را باز کن، برادر کوچولو، یادت باشد آکلا پیر است و همیشه رهبر گله نمی ماند. شِرخان به گرگ های جوان یاد داده که یک توله آدم جایی میان آن ها ندارد. و خیلی زود تو آدم بزرگی می شوی و نه یک توله آدم.

‘But the wolves are my brothers. Why will they want to send me away?’

«ولی گرگ ها برادران من هستند. چرا ممکن است بخواهند من را از خود دور کنند؟»

‘Look at me,’ said Bagheera, and Mowgli looked at him hard between the eyes. The big black cat turned his head away quickly. ‘That is why,’ he said. ‘Not even I can look in your eyes. That is why they want to kill you. You are clever. You are a man.’

بکرا گفت «به من نگاه کن.» و موگلی سخت به چشمان او نگاه کرد. گربه سیاه بزرگ سرش را چرخاند. او گفت «به همین دلیل. حتی من هم نمی توانم به چشمان تو نگاه کنم. برای همین می خواهند تو را بکشند. تو باهوشی. تو یک انسان هستی.»

‘I did not know these things,’ said Mowgli quietly.

موگلی آهسته جواب داد «من این چیزها را نمی دانستم.»

‘Now listen. The day will soon come when Akela cannot kill his deer in the hunt. Then at the next meeting of the Pack the younger wolves will be against Akela and against you. When that time comes, go to the men’s houses in the village and take some of their Red Flower. That will be a stronger friend to you than I or Baloo.’

«حالا گوش کن. روزی خواهد رسید که آکلا نتواند گوزنی را در شکار بکشد. بعد در جلسه بعدی گله گرگ های جوان ضد آکلا و تو خواهند بود. وقتی آن زمان آمد، به خانه آدم ها در دهکده برو و کمی از گل سرخشان را بردار. او برای تو دوستی قوی تر از من و بالو خواهد بود.»

The Red Flower was fire. All animals are afraid of it and do not call it by its name.

گل سرخ آتش بود. تمام حیوانات از آن می ترسند و آن را به اسمش نمی خوانند.

‘I will get some,’ said Mowgli. ‘I will go and get it now, and keep it ready,’ and he ran through the jungle to the village.

موگلی گفت «کمی گل سرخ می گیرم. الان می روم و می گیرم و آن را آماده نگه می دارم.» و او از میان جنگل به سوی دهکده دوید.

On his way he heard the sounds of the Wolf-Pack hunting a big deer. ‘Show us that you are strong, Akela,’ came the voices of the young wolves. ‘Kill it!’

سر راه او صدای گله گرگ را شنید که داشتند گوزن بزرگی را شکار می کردند. صدای گرگ های جوان آمد «آکلا، به ما نشان بده که نیرومند هستی، بکشش!»

Mowgli stopped and listened, and he could hear that Akela did not kill the deer. ‘So the time has come already,’ he thought, and hurried to the village.

موگلی ایستاد و گوش داد، توانست بشنود که آکلا گوزن را نکشت. او فکر کرد «پس الان زمانش رسيده» و با عجله به سوی دهکده دوید.

He watched and waited, and soon he saw a child who was carrying a fire-pot. Mowgli jumped up, took the pot from him, and quickly ran away, back to the jungle.

او تماشا کرد و منتظر ماند، کمی بعد بچه ای دید که داشت ظرف آتشی را حمل می کرد. موگلی بالا پرید، ظرف را از او گرفت و به سرعت فرار کرد و به جنگل بازگشت.

All that day he kept his fire alive with leaves and pieces of wood.

تمام آن روز او آتشش را با برگ و تکه های چوب روشن نگه داشت.

In the evening Tabaqui came and told him that the wolves wanted him at the meeting. Mowgli laughed, and went. When he arrived, he saw that Akela was not in his special place, on top of the rock, but beside it.

هنگام عصر تاباکی (شغال) آمد و به او گفت که گرگ ها می خواهند او به جلسه بیاید. موگلی خندید و رفت. وقتی رسید، دید که آکلا نه در جای مخصوص خود بالای صخره، بلکه کنار آن ایستاده است.

That meant that another wolf could try to take Akela’s place. Shere Khan was there, too, with all the younger wolves around him. Mowgli sat down, with the fire-pot between his legs. Bagheera lay beside him.

این یعنی گرگ دیگری می توانست برای گرفتن جای آکا تلاش کند. شِرخان هم با تمام گرگ های جوان اطرافش، آنجا بود. موگلی، با ظرف آتش میان پاهایش، نشست. بکرا کنار او دراز کشید.

Shere Khan began to speak and Mowgli jumped up.

شِرخان شروع به صحبت کرد و موگلی بالا پرید.

‘Free People, is Shere Khan your leader? Does a tiger belong in the Wolf-Pack?’

«گرگ های آزاد، آیا شِرخان رهبر شماست؟ آیا یک ببر به گله گرگ ها تعلق دارید؟»

‘There is no wolf on the rock,’ began Shere Khan, but the other wolves said, ‘Let Akela speak.’

شِرخان شروع به صحبت کرد «گرگی روی صخره نیست.» ولی دیگر گرگ ها گفتند «بگذار آکلا صحبت کند.»

Akela looked up, old and tired. ‘Free People, I have been your leader for many years. In all that time no wolf has died in the hunt. But this time I did not kill my deer.’

آکلا، پیر و خسته، سر بلند کرد. «گرگ های آزاد، من سال های زیادی رهبر شما بوده ام. در تمام این مدت هیچ گرگی حین شکار کشته نشده. ولی اینبار من نتوانستم گوزن را بکشم.»

‘The Law of the Jungle says that you can kill me now, but the Law also says that you must come one by one.’ No one spoke. Akela was old, but nobody wanted to fight Akela alone.

«قانون جنگل می گوید الان شما می توانید من را بکشید، ولی قانون همچنین می گوید باید یک به یک جلو بیایید.» کسی چیزی نگفت. آكلا پیر بود ولی کسی نمی خواست تنها با او در بیفتد.

Then Shere Khan spoke. ‘Bah! This old wolf is not important. He will die soon. It is the man-cub who has lived too long. Give him to me.’

بعد شِرخان صحبت کرد. «پوف! این گرگ پیر اهمیتی ندارد. او به زودی می میرد. آن توله آدم است که زیاد عمر کرده. او را به من بدهید.»

‘A man! A man!’ cried most of the younger wolves angrily. ‘A man does not belong in the Wolf-Pack.’

بیشتر گرگ های جوان با خشم فریاد زدند «یک انسان! ایک انسان! یک انسان به گله گرگ ها تعلق ندارد.»

‘Mowgli is our brother,’ said Akela. ‘He has eaten our food. He has slept with us. He has done nothing wrong. Let him go to his own place.’

آکلا گفت «موگلی برادر ماست. او غذای ما را خورده. او با ما خوابیده. او هیچ کار خطایی نکرده. اجازه دهید به جای خودش برود.»

‘He is a man,’ cried Shere Khan and most of the wolves.

شِرخان و بیشتر گرگ ها فریاد زدند «او یک انسان است.»

Mowgli stood up, the fire-pot in his hands. He was very angry, and very sad.

موگلی با ظرف آتش در دستانش، برخاست. او خیلی خشمگین و خیلی ناراحت بود.

‘You have said many times that I am a man. I was your brother, but I will not call you my brothers again. I will decide on my life or my death, not you. I am a man, and to show you, I have brought the Red Flower with me.’

«شما بارها گفته اید که من یک انسان هستم. من برادر شما بودم، ولی من دیگر شما را برادر نمی خوانم. من خودم درباره مرگ و زندگی ام تصمیم می گیرم نه شما. من یک انسان هستم و برای اثبات به شما، من گل سرخ را با خودم آورده ام.»

He dropped the fire-pot on the ground and some of the fire fell out. The wolves were very afraid and moved back. Mowgli held a long piece of wood in the fire and the end began to burn brightly.

او ظرف آتش را روی زمین انداخت و کمی از آتش بیرون ریخت. گرگ ها ترسیدند و عقب رفتند. موگلی تکه چوب بلندی را در آتش گرفت و انتهای آن شروع به درخشان سوختن کرد.

‘You are the leader now,’ said Bagheera softly. ‘Help Akela. He was always your friend.’

بکرا به آرامی گفت «حالا تو رهبر هستی. به آکلا کمک کن. او همیشه دوست تو بوده.»

‘Good,’ said Mowgli. He looked at the frightened wolves. ‘I go from you to my people – the world of men. But first…’ and Mowgli went to Shere Khan. ‘This killer of cows wanted to kill me. This is what men do to killers of cows,’ and he hit Shere Khan on the head with the burning stick. The tiger was very frightened.

موگلی گفت «خوب است.» او به گرگ های وحشت زده نگاه کرد. «من از نزد شما به پیش مردمان خودم – به دنیای آدم ها – می روم. ولی اول…» و موگلی به سوی شِرخان رفت. «این قاتل گاوها می خواست من را بکشد. این کاری است که انسان ها با قاتل گاوها می کنند.» و او با چوب سوزان ضربه ای به سر شرخان زد. ببر وحشت کرده بود.

‘Go now,’ said Mowgli to Shere Khan. ‘The next time I come to this rock, it will be with your dead body. I tell you this also, my brothers, you will not kill Akela – because I do not want that. Akela is free to live.’

موگلی به شِرخان گفت «حالا برو. دفعه بعد که به این صخره بیایم، با جنازه تو خواهد بود. به شما هم می گویم، برادران، شما آكلا را نمی کشید، چون من این را نمی خواهم. آکلا آزاد است که زندگی کند.»

And Mowgli jumped at the young wolves with his burning stick and they all ran away. In the end there were only Akela, Bagheera, and a few older wolves left.

و موگلی با چوب سوزان به سوی گرگ های جوان جهید و آن ها در رفتند. در آخر فقط  آکلا، بکرا، و چند گرگ پیرتر ماندند.

Then something began to hurt Mowgli inside him and, for the first time in his life, tears ran down his face.

بعد چیزی از درون موگلی، او را درد داد و برای اولین بار در عمرش، اشک از صورتش سرازیر شد.

‘What is it? What is it? Am I dying, Bagheera?’

«چه شده؟ چه شده؟ دارم می میرم، بکرا؟»

‘No, Little Brother. You are a man, and these are men’s tears. But you must go – the jungle is closed to you now.’

«نه، برادر کوچولو. تو یک انسان هستی و این ها اشک آدم است. ولی تو باید بروی – حالا دیگر جنگل به روی تو بسته است.»

‘Yes,’ said Mowgli. ‘I will go to men. But first I must say goodbye to my mother.’ And he went to the cave and cried on Mother Wolf’s coat.

موگلی گفت «بله. من به سوی آدم ها می روم. ولی اول باید با مادرم خداحافظی کنم.» و او به غار رفت و روی پوست گرگ مادر گریست.

‘You will not forget me?’ Mowgli said to his wolf-family.

موگلی به خانواده گرگ اش گفت «شما که من را فراموش نمی کنید؟»

‘Never,’ said his wolf-brothers. ‘Come to the foot of the hill when you are a man, and we will talk with you.’

برادران گرگش جواب دادند «هرگز. وقتی یک مرد شدی به پای تپه بیا و ما با تو صحبت می کنیم.»

‘Come soon, little frog,’ said Father Wolf, ‘because your Mother and I are getting old.’

گرگ پدر گفت «زود سر بزن، وزغ کوچولو، چون من و مادرت داریم پیر می شویم.»

‘I will surely come,’ said Mowgli, ‘and I will bring the coat of Shere Khan and put it on the Meeting Rock.’ And in the morning Mowgli went down the hill alone to meet those strange things that are called men.

موگلی گفت «حتما می آیم و پوست شِرخان را می آورم و روی صخره محل ملاقات می گذارم.» هنگام صبح موگلی از تپه پایین رفت تا آن چیزهای عجیب که آدم نام دارند را ملاقات کند.

Chapter Five

فصل پنج

Tiger-tiger

ببر-ببر

Mowgli knew that he had enemies now and he went far away. He ran until he came to a village in a place with many rocks and narrow valleys. Everywhere Mowgli could see cows and buffaloes.

موگلی می دانست که حالا دشمن دارد و تا دوردست ها رفت. او آنقدر دوید تا به دهکده ای در جایی با صخره های زیاد و دره های تنگ، رسید. همه جا موگلی می توانست گاو و بوفالو ببیند.

Some little boys were looking after the cows, but when they saw Mowgli, they shouted and ran away. Mowgli walked on until he came to the village.

چند بچه کوچک داشتند از گاوها مراقبت می کردند ولی وقتی موگلی را دیدند فریاد زدند و در رفتند. موگلی به قدم زدن ادامه داد تا به دهکده رسید.

He sat down by the gate. When a man came out of the village, Mowgli opened his mouth to show that he wanted food. The man ran back into the village and came back with a hundred other people. They all looked at Mowgli and saw the bite-marks on his arms and legs.

او کنار دروازه نشست. وقتی مردی از دهکده بیرون آمد، موگلی دهانش را باز کرد تا نشان دهد غذا می خواهد. مرد به داخل دهکده دوید و با صدها نفر دیگر برگشت. آن ها همه به موگلی نگاه کردند و جای گاز را روی بازوان و پاهایش دیدند.

‘Look,’ said a man, ‘those are the bite-marks of wolves. He is a wolf-child who has run away from the jungle.’

مردی گفت «نگاه کنید، آن جای گاز گرگ است. او یک گرگ-بچه است که از جنگل فرار کرده.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘He is a good-looking boy,’ said one of the women. ‘Messua, he looks like your little boy that was taken by the tiger.’

یکی از زن ها گفت «پسر خوش سیمایی است. مسوئا، او شبيه پسر کوچک ات است که ببر با خودش برد.»

‘Let me look,’ said Messua. ‘Yes, he is thin, but he looks like my son.’

مسوئا گفت «بگذار نگاه کنم. بله، او لاغر است، ولی شبیه پسر من است.»

‘Take him to your house, Messua,’ the villagers said. “The jungle took your boy, and the jungle has given you this one back.’

روستایی ها گفتند «او را به خانه ات ببر، مسوئا. جنگل پسرت را برد، و جنگل این یکی را به تو پس داده.»

The woman called Messua took Mowgli to her house and gave him milk and bread. This was Mowgli’s first time in a house, and he did not like it. It felt like a prison.

زنی که اسمش مسوئا بود موگلی را به خانه اش برد و به او نان و شیر داد. این اولین دفعه بود که موگلی در خانه بود، و از آن خوشش نیامد. مثل زندان بود.

‘But I am a man now,’ he thought, ‘and I must do what men do. I must also learn to speak like men.’ He knew all the many languages of the jungle, and so it was easy for him to learn the sounds of men. That first evening he learnt many words from Messua.

او فکر کرد «ولی الان من یک انسان هستم و باید کاری که آدم ها انجام می دهند را انجام دهم. همچنین باید یاد بگیرم مثل آدم ها حرف بزنم.» او تمام زبان های جنگل را بلد بود و به همین خاطر برایش آسان بود آواهای آدم ها را یاد بگیرد. همان غروب اول، او کلمات زیادی از مسوئا یاد گرفت.

But that night he did not want to sleep inside the house. So he climbed out of the window, and went to sleep in a field near the village. Before he went to sleep, a soft grey nose touched his face. It was Grey Brother, the eldest of Mother Wolf’s cubs.

ولی هنگام شب او نمی خواست داخل خانه بخوابد. به همین خاطر از پنجره بیرون رفت و برای خواب به مزرعه نزدیک دهکده رفت. قبل از اینکه بخوابد، یک دماغ خاکستری نرم صورتش را لمس کرد. این برادر خاکستری، بزرگ ترین توله گرگ مادر بود.

‘Wake, Little Brother,’ he said. ‘I bring news. Shere Khan has gone away. You burnt his coat with the Red Flower. But he says that, when he comes back, he will kill you.’

او گفت «بلند شو، برادر کوچولو، من خبر آورده ام. شِرخان از اینجا رفته. تو پوستش را با گل سرخ سوزاندی. ولی می گوید وقتی برگردد تو را خواهد کشت.»

‘I remember also what I said about Shere Khan,’ said Mowgli. ‘But it is good to have news. Will you always bring me news, Grey Brother?’

موگلی گفت «من هم یادم می آید درباره شِرخان چه گفتم. ولی خوب است با خبر باشم. برایم همیشه خبرها را می آوری، برادر خاکستری؟»

‘Yes, Little Brother. But you will not forget that you are a wolf? You will not forget us when you are with men?’

«بله، برادر کوچولو. ولی تو که فراموش نمی کنی یک گرگی؟ وقتی با آدم ها هستی که ما را فراموش نمی کنی؟»

‘Never,’ replied Mowgli. ‘I will always remember that I love you all.’

موگلی پاسخ داد «هرگز. همیشه به خاطر دارم که همه شما را دوست دارم.»

For three months Mowgli learnt how to be like a man. He had to wear clothes, learn how to use money, and how to work in the fields. In the evenings he sat with the villagers under a great tree, while the men told stories about the jungle and the animals.

در طول سه ماه موگلی یاد گرفت چگونه مثل آدم ها باشد. او باید لباس می پوشید، یاد می گرفت چطور با پول کار کند، و چطور در مزرعه کار کند. هنگام غروب با روستایی ها زیر یک درخت بزرگ می نشست، و آدم ها داستان هایی از جنگل و حیوانات تعریف می کردند.

Once, when Buldeo, the village hunter, told a story about a tiger, Mowgli had to hide his face because he was laughing. At the end he said, ‘Buldeo’s stories are stupid. He knows nothing about the jungle.’

یک بار، وقتی بالدو، شکارچی دهکده، داستانی درباره یک ببر گفت، موگلی باید صورتش را پنهان می کرد چون خنده اش گرفت. در انتها او گفت «داستان های بالدو احمقانه هستند. او از جنگل هیچ نمی داند.»

The villagers did not like this, and after that they sent Mowgli out every day with the other boys, to look after the herds of cows and buffaloes while they ate. Mowgli enjoyed this work, and usually went on alone, with a big group of cows and buffaloes.

روستایی ها از این خوششان نیامد، و بعد از آن موگلی را هر روز با دیگر پسرها می فرستادند تا زمانی که خودشان در حال غذا خوردن بودند، مواظب گله گاوها و بوفالوها باشد.

One day he saw Grey Brother under a tree near the jungle. ‘Shere Khan has come back, but he is hiding for a while. Then he is coming to kill you, said Grey Brother.

یک روز او برادر خاکستری را زیر درختی نزدیک جنگل دید. برادر خاکستری گفت «شِرخان برگشته ولی مدتی است پنهان شده. بعد می آید تا تو را بکشد.»

‘Very good,’ said Mowgli. ‘Tell me when he comes. Meet me at the river, by the big dhak-tree with golden flowers. I will watch for you there every day.’

موگلی گفت «خیلی خوب. وقتی آمد به من بگو. من را کنار رودخانه، کنار درخت داک بزرگ با گل های طلایی، ملاقات کن. من هر روزچشم به راه تو می مانم (هر روز تو را آنجا جستجو می کنم).

Day after day Mowgli went out with the herds, but there was nobody at the dhak-tree. Then at last the day came when Grey Brother was waiting for him.

هر روز موگلی با گله بیرون می رفت ولی کسی کنار درخت داک نبود. تا اینکه سرانجام روزی آمد که برادر خاکستری منتظر او بود.

‘Shere Khan has waited for a month, and is hoping that you have now forgotten about him,’ said the wolf.

گرگ گفت «شِرخان یک ماه منتظر مانده، و امیدوار است تو او را فراموش کرده باشی.»

‘He’s going to wait for you at the village gate this evening. But now he is hiding in the big dry ravine of the Waingunga. I met Tabaqui this morning-‘here Grey Brother showed his teeth a little ‘-and before I broke his back, he told me all about Shere Khan’s plan.’

«امروز غروب او دم دروازه دهکده منتظر تو خواهد بود. ولی الان در دره بزرگ خشک وینگونگا پنهان شده. من امروز صبح تاباکو را ملاقات کردم – » اینجا برادر خاکستری کمی دندانش را نشان داد «- و قبل از اینکه کمرش را بشکنم همه چیز را درباره نقشه شِرخان به من گفت.»

‘Has Shere Khan eaten today, or does he hunt empty?’ The answer was life or death for Mowgli.

«امروز شِرخان چیزی خورده با دست خالی مانده هیچی شکار نکرده؟» جواب این سوال برای موگلی مرگ و زندگی بود.

‘He killed and ate this morning. And he has drunk, too.’

«او امروز چیزی کشته و خورده. آب هم نوشیده.»

‘How stupid he is!’ said Mowgli. ‘Does he think that I shall wait until he has slept?’

موگلی گفت «چقدر او احمق است! فکر می کند من تا وقتی او خوابش را بکند منتظر می مانم؟»

He stood and thought for a while. ‘The ravine of Waingunga! I can take the buffaloes round to the top end and chase Shere Khan down the ravine. After a meal, he cannot fight or climb easily. But I need a big group of cows at the bottom end of the ravine, to stop him escaping. Then we will catch him between the buffaloes and the cows. Can you help me, Grey Brother?’

او ایستاد و کمی فکر کرد. «دره وينگونگا! می توانم بوفالوها را به بالایش ببرم و شِرخان را تا پایین دره برانم. بعد از یک وعده غذا، نمی تواند راحت بجنگد یا از چیزی بالا برود. ولی در انتهای دره به گروه بزرگی گاو نیاز دارم تا جلوی فرارش را بگیرم. بعد بين بوفالوها و گاوها گیرش می اندازیم. می توانی کمکم کنی، برادر خاکستری؟»

‘Not I alone,’ said Grey Brother, ‘but I have someone who will help me.’ And the big grey head of Akela came out from the trees.

برادر خاکستری گفت «نه تنها من، بلکه کسی را دارم که به من کمک خواهد کرد.» و بعد سر خاکستری و بزرگ آکلا از لای درختان بیرون آمد.

‘Akela! Akela!’ said Mowgli. ‘I knew you would not forget me.’ The two wolves ran here and there among the herd, and soon the cows and buffaloes were in two groups.

موگلی گفت « آكلا! آكلا! می دانستم من را فراموش نمی کنی.» دو گرگ در میان گله به جست و خیز پرداختند و کمی بعد گاوها و بوفالوها دو دسته شدند.

Already, they were getting excited and dangerous. The other herd-boys, who were watching a long way away, ran back to the village with the news.

همان وقت هم، آن ها هیجان زده و خطرناک شده بودند. دیگر پسرهای چوپان که داشتند از فاصله دوری تماشا می کردند، با این اخبار به سوی روستا دویدند.

‘Keep the cows together, Grey Brother,’ called Mowgli. ‘Drive them into the bottom end of the ravine and keep them there until we come down. Akela, you and I will take the buffaloes round to the top.’

موگلی گفت «برادر خاکستری، گاوها را کنار هم نگه دار. آن ها را به انتهای دره بران و تا ما پایین بیاییم آن ها را آنجا نگه دار. آكلا، من و تو بوفالوها را به قله می بریم.»

They drove the buffaloes round in a big circle uphill. It took a long time because they did not want Shere Khan to hear them. At last Mowgli was ready. He stopped and shouted down the ravine.

آن ها بوفالوها را به صودت حلقه های بزرگی به سوی بالای تپه بردند. زمان زیادی برد چون نمی خواستند شِرخان صدای آن ها را بشنود. سرانجام موگلی آماده بود. او ایستاد و به پایین دره فرياد زد.

‘Shere Khan! It is I, Mowgli. It is time for our meeting!’ Mowgli rode on the back of Rama, the biggest of the buffaloes, and Akela chased the herd from behind.

«شِرخان! منم، موگلی. وقت دیدار است!» موگلی سوار بر راما، بزرگترین بوفالو، راند و آکلا از پشت گله را دنبال کرد (به جلو هدایت کرد و فراری داد).

The buffaloes began to run down the ravine, faster and faster, and the ground shook under their heavy feet.

بوفالوها شروع به دویدن به پایین دره کردند، تندتر و تندتر، و زمین زیر پاهای سنگینشان شروع به لرزیدن کرد.

Shere Khan heard the noise and woke up. He knew what it was, and he began to run down the ravine. No tiger can hope to stand against a herd of buffaloes when they are moving fast.

شِرخان صداها را شنید و بیدار شد. او می دانست صدای چیست، و شروع به دویدن به پایین دره کرد. هیچ ببری نمی تواند امیدی به مقابله با یک گله بوفالو داشته باشد که به سرعت می تازند.

He looked for a way to escape, but the ravine was narrow, with high rocky walls. He had to go on, heavy with his dinner and his drink. Then he saw the cows at the bottom of the ravine, and turned. But it was too late.

او به دنبال راه فراری بود، ولی دره تنگ بود با دیواره های بلند سنگلاخی. باید، سنگین از ناهار و آبی که نوشیده بود، ادامه می داد. بعد گاوهای پایین دره را دید و چرخید. ولی خیلی دیر شده بود.

He fell under the feet of the buffaloes, and they ran over him like a river running down a mountain.

او زیر پاهای بوفالوها افتاد و آن ها مثل رودخانه ای که از کوهستان پایین می ریزد، او را زیر گرفتند.

The buffaloes did not stop until they crashed into the herd of cows. Mowgli jumped off Rama’s back and shouted to Akela and Grey Brother.

بوفالوها توقف نکردند تا به گله گاوها برخورد کردند. موگلی از پشت راما پایین پرید و برای آكلا و برادر خاکستری فریاد زد.

‘It is done! Shere Khan is dead! He died the death of a dog, not a fighting tiger.’

«تمام شد! شِرخان مرده! مثل سگ مرد، نه یک ببر جنگجو.»

Mowgli took his knife and started to cut the coat from Shere Khan’s body. It was hard work. After an hour Mowgli was still working when suddenly he felt a hand on his back. It was Buldeo, the village hunter.

موگلی چاقویش را برداشت و شروع به کندن پوست بدن شِرخان کرد. کار سختی بود. بعد از یک ساعت موگلی هنوز داشت کار می کرد که ناگهان دستی بر پشتش احساس کرد. این بالدو، شکارچی دهکده بود.

‘Go and look after your buffaloes,’ he cried angrily. ‘I will take this tiger’s coat. I can sell it for a hundred rupees, and you can have one rupee for yourself.’

او با عصبانیت فریاد زد «برو و مراقب بوفالوهایت باش. من پوست این ببر را بر می دارم. می توانم صد روپیه بفروشمش و یک روپیه برای تو.»

‘No,’ said Mowgli. ‘I need this coat.’

موگلی گفت «نه. این پوست را لازم دارم.»

‘Listen, boy!’ shouted Buldeo. ‘I am the village hunter, and I will take the coat, and keep all the money.’

بالو فریاد زد «گوش کن، پسر. من شکارچی دهکده هستم، و من پوست را بر می دارم و تمام پول را (برای خودم) نگه می دارم.»

Then Mowgli spoke to Akela in the wolf-language, and suddenly Buldeo was lying on his back on the ground with a big grey wolf standing over him.

بعد موگلی با آکلا به زبان گرگ ها صحبت کرد و ناگهان بالدو به پشت روی زمین افتاده و گرگ خاکستری بزرگی رویش ایستاده بود.

‘Buldeo,’ said Mowgli, ‘for a long time this tiger has wanted to kill me. But I have killed him.’

موگلی گفت «بالدو، برای زمانی طولانی این ببر می خواسته من را بکشد. ولی من او را کشتم.»

Buldeo was very afraid. Who was this boy, who could talk to wolves and kill tigers?

بالدو خیلی ترسیده بود. این پسر کی بود، که می توانست با گرگ ها حرف بزند و ببرها را بکشد.

‘Great King,’ he said to Mowgli, ‘I am an old man. I thought you were just a herd-boy. Let me go now, and I will go away.’

او به موگلی گفت «پادشاه بزرگ، من یک مرد پیر هست. فکر کردم تو فقط یک چوپان باشی. حالا اجازه بده من بروم و من از اینجا دور می شوم.

‘Go, and peace go with you,’ replied Mowgli, and he went on with his work.

موگلی جواب داد «برو، به سلامت.» و به کارش ادامه داد.

It was nearly dark when at last he and the wolves pulled the great coat away from the tiger’s body.

تقریبا تاریک بود که نهایتا او و گرگ ها پوست باشکوه را از تن ببر جدا کردند.

‘Now we must hide this and take the cows and the buffaloes back to the village,’ said Mowgli.

موگلی گفت «حالا باید این را پنهان کنیم و گاو و بوفالوها را به دهکده برگردانیم.»

But when Mowgli came near the village, there was a crowd of people waiting for him at the gate.

ولی وقتی موگلی نزدیک دهکده شد جمعیتی از مردم دم دروازه منتظرش بودند.

‘Go away, wolf-child!’ they shouted. ‘Go away, or we will kill you!’ Mowgli did not understand.

آن ها فریاد می زدند «از اینجا برو، گرگ-بچه. از اینجا برو وگرنه تو را می کشیم.» موگلی نمی فهمید.

Shere Khan – the tiger who killed cows and stole children – was dead, but people were angry with him. He turned away and looked up at the stars in the sky. ‘No more sleeping in houses for me, Akela. Let us get Shere Khan’s coat and go away.’

شِرخان – ببری که گاو می کشت و بچه می دزدید – مرده بود ولی مردم از دست او عصبانی بودند. او رو برگرداند و به ستاره های آسمان نگاه کرد. «دیگر در خانه نمی خوابم، آكلا. بیا پوست شِرخان را برداریم و از اینجا برویم.»

The moon climbed high in the sky, and the frightened villagers watched while Mowgli began to run across the fields, with the two grey wolves running at his side.

ماه به بالای آسمان رسید و روستاییان وحشت زده، موگلی را که همراه دو گرگ کنارش، شروع به تاختن در مزارع کرد، تماشا کردند.

The moon was going down when Mowgli and the two wolves came to Mother Wolf’s cave. ‘The men do not want me, Mother,’ called Mowgli. ‘I have come home, and I have brought the coat of Shere Khan.’

ماه داشت پایین می رفت که موگلی و دو گرگ به غار گرگ مادر رسیدند. موگلی صدا زد «انسان ها من را نمی خواهند، مادر. من به خانه آمده ام و پوست شِرخان را آورده ام.»

Mother Wolf came out of the cave, very happy to see Mowgli again, and to know that Shere Khan was dead.

مادر از غار بیرون آمد و از دیدن دوباره موگلی و گرگ دانستن اینکه شِرخان مرده، خیلی خوشحال شد.

From the jungle came the deep voice of Bagheera. ‘Little Brother, we are pleased to see you.’

از درون جنگل صدای عمیق بکرا آمد. «داداش کوچولو از دیدنت خوشحالیم.»

Then Mowgli took the coat of Shere Khan and put it on the great rock at the wolves’ meeting place. Akela lay on it and called, ‘Look well, O Wolves!’ And the Wolf- Pack came and looked, and saw that Shere Khan Was dead.

بعد موگلی پوست شِرخان را برداشت و آن را روی صخره ی بزرگ محل ملاقات گرگ ها گذاشت. آکلا روی آن نشست و صدا زد «ای گرگ ها، سلامت باشید!» و گله گرگ ها آمدند و نگاه کردند و دیدند که شِرخان مرده.

‘Now,’ said Mowgli, ‘I do not belong to the Wolf- Pack, or to the Man-Pack. I will hunt alone in the jungle.’

موگلی گفت «حالا، من نه به گله گرگ ها تعلق دارم و نه به دسته آدم ها. من تنها در جنگل شکار می کنم»

‘And we will hunt with you,’ said Grey Brother and the rest of Mother Wolf’s cubs.

برادر خاکستری و بقیه توله های گرگ مادر گفتند «و ما با تو شکار می کنیم.»

And Mowgli went away into the jungle and lived and hunted with his brothers, the wolves.

و موگلی به درون جنگل رفت و با برادرانش، گرگ ها، به زندگی و شکار پرداخت.

[/restrict]

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *