داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی عشق گمشده

عشق گمشده

جن کارو

Lost Love

عشق گمشده

These things happened to me nearly ten years ago.

این چیزها تقریبا ده سال پیش برای من رخ داد.

I lived in a city, but the city was hot in summer.

من در یک شهر زندگی می کردم، ولی شهر در تابستان داغ بود.

I wanted to see the country. I wanted to walk in the woods and see green trees.

می خواستم روستا را ببینم. می خواستم در جنگل قدم بزنم و درختان سبز را ببینم.

 

گذشته ساده

 

I had a little red car and I had a map, too. I drove all night out into the country.

من یک ماشین کوچک قرمز داشتم و یک نقشه هم داشتم. تمام شب را رانندگی کرده و وارد حومه شهر شدم.

 

و کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

I was happy in my car. We had a very good summer that year.

داخل ماشینم خوشحال بودم. آن سال تابستان خیلی خوبی داشتیم.

The country was very pretty in the early morning.

روستا اولِ صبح خیلی قشنگ بود.

The sun was hot, and the sky was blue. I heard the birds in the trees.

آفتاب داغ بود و آسمان آبی. صدای پرنده ها را لای درخت ها می شنیدم.

And then my car stopped suddenly.

و آن وقت یک دفعه ماشینم ایستاد.

‘What’s wrong?’ I thought. ‘Oh dear, I haven’t got any petrol. Now I’ll have to walk. I’ll have to find a town and buy some petrol. But where am I?

من فکر کردم «مشکل چیست؟ وای خدا، هیچ بنزینی ندارم! حالا باید راه بروم. باید شهری پیدا کنم و مقداری بنزین بخرم. ولی من کجا هستم؟»

 

have to, must, should, ought to

 

I looked at the map. I wasn’t near a town. I was lost in the country.

به نقشه نگاه کردم. نزدیک یک شهر نبودم. در روستا گم شده بودم.

And then I saw the girl. She walked down the road, with flowers in her hand.

و آن وقت دختری را دیدم. او با گل هایی در دست جاده را پایین آمد.

She wore a long dress, and her hair was long, too.

او لباس بلندی به تن داشت و موهایش هم بلند بود.

It was long and black, and it shone in the sun. She was very pretty.

لباسش بلند و سیاه بود و در آفتاب می درخشید. او خیلی زیبا بود.

I wanted to speak to her, so I got out of the car.

می خواستم با او صحبت کنم، بنابراین از ماشین بیرون آمدم.

‘Hello,’ I said. ‘I’m lost. Where am I?’

من گفتم «سلام. من گم شدم. من کجا هستم؟»

She looked afraid, so I spoke quietly.

به نظر می آمد ترسیده باشد، بنابراین آهسته صحبت کردم.

‘I haven’t got any petrol,’ I said. ‘Where can I find some?’

من گفتم «من هیچ بنزینی ندارم. کجا می توانم مقداری بنزین پیدا کنم؟»

Her blue eyes looked at me, and she smiled.

چشمان آبی اش به من نگاه کرد و او لبخند زد.

‘She’s a very pretty girl!’ I thought.

من فکر کردم «او دختر خیلی زیبایی است!»

‘I do not know,’ she said. ‘Come with me to the village. Perhaps we can help you.’

او گفت «نمی دانم. با من به دهکده بیا. شاید بتوانیم به تو کمک کنیم.»

I went with her happily, and we walked a long way.

با خوشحالی همراه او رفتم و ما راه درازی را پیاده رفتیم.

 

قيدها

 

‘There isn’t a village on the map,’I thought. ‘Perhaps it’s a very small village.’

من فکر کردم «روی نقشه دهکده ای نیست. شاید دهکده ی خیلی کوچکی باشد.»

There was a village, and it was old and pretty.

یک دهکده وجود داشت و قدیمی و قشنگ بود.

The houses were black and white and very small. There were a lot of animals.

خانه ها سیاه و سفید و خیلی کوچک بودند. حیوانات زیادی آنجا بود.

The girl stopped at a house and smiled at me.

دختر دم خانه ای توقف کرد و به من لبخند زد.

‘Come in, please,’ she said.

او گفت «خواهش می کنم بیا داخل.»

I went in. The house was very clean, but it was strange, too.

من داخل شدم. خانه خیلی تمیز بود ولی مرموز هم بود.

There was a fire and some food above it. I felt hungry then.

آتشی بود و روی آن غذایی. آن موقع خیلی احساس گرسنگی کردم.

‘That’s strange,’ I thought. ‘They cook their food over a wood fire! Perhaps they have no money.’

من فکر کردم «عجيب است. آن ها غذایشان را روی آتش هیزم می پزند! شاید هیچ پولی ندارند.»

I met her father and mother, and I liked them.

من با پدر و مادر او دیدار کردم و از آن ها خوشم آمد.

They were nice people, but their clothes were strange.

آن ها آدم های خوبی بودند، ولی لباس هایشان عجیب بود.

‘Sit down,’ said the old man. ‘Are you thirsty after your walk?’

پیرمرد گفت «بنشین. بعد از پیاده روی ات تشنه ای؟»

He gave me a drink, and I said, ‘Thank you.’

او یک نوشیدنی به من داد و من گفتم «ممنون.»

But the drink was strange, too. It was dark brown and very strong. I didn’t understand. But I was happy there.

ولی نوشیدنی هم مرموز بود. قهوه ای تاریک بود و خیلی غلیظ. نمی فهمیدم. ولی آنجا خوشحال بودم.

I asked about petrol, but the old man didn’t understand.

در مورد بنزین پرسیدم، ولی پیرمرد متوجه نشد.

‘Petrol?’ he asked. ‘What is that?’

او پرسید «بنزین؟ آن چیست؟»

‘This is strange,’ I thought. Then I asked, ‘Do you walk everywhere?’

من فکر کردم «عجيب است.» بعد پرسیدم «همه جا را پیاده می روید؟»

The old man smiled. ‘Oh, no, we use horses,’ he said.

پیرمرد لبخند زد. او گفت «اوه، نه، ما از اسب استفاده می کنیم.»

‘Horses!’ I thought. ‘Horses are very slow. Why don’t they have cars?’

من فکر کردم «اسب! اسب ها خیلی کند هستند. چرا آن ها ماشین ندارند؟»

But I didn’t say that to the old man.

ولی این را به پیرمرد نگفتم.

I felt happy there. I stayed all day, and I ate dinner with them that evening.

آنجا احساس خوشحالی می کردم. تمام روز را ماندم و آن شب با آن ها شام خوردم.

Then the girl and I went out into the garden. The girl’s name was Mary.

بعد من و آن دختر بیرون به داخل باغ رفتیم. نام دختر مری بود.

‘This is nice,’ she said. ‘We like having visitors. We do not see many people here.’

او گفت «این چه خوب است. ما دوست داریم مهمان داشته باشیم. اینجا آدم های چندانی را نمی بینیم.»

We spoke happily. She was very beautiful. But after a time, she began to talk quietly, and her face was sad.

ما با خوشحالی صحبت کردیم. او خیلی زیبا بود. ولی بعد از مدتی، او شروع کرد به آهسته حرف زدن و چهره اش غمگین شد.

“Why are you sad?” I asked her.

از او پرسیدم «چرا غمگینی؟»

‘I cannot tell you,’ she said. ‘You are only a visitor here. We have to say goodbye tonight. You have to go now.’

او گفت «نمی توانم به تو بگویم. تو اینجا تنها یک مهمانی. ما امشب باید با هم خداحافظی کنیم. حالا باید بروی.»

I didn’t understand. I loved her. I knew that. And I wanted to help her. Why did I have to go?

متوجه نمی شدم. من او را دوست داشتم. این را می دانستم. و می خواستم به او کمک کنم. چرا باید می رفتم؟

But Mary said again in a sad voice, ‘You have to go. It is dangerous here.’

ولی مری دوباره با صدای غمگینی گفت «باید بروی. اینجا برای تو خطرناک است.»

So I said, ‘I’ll go to the next town and find some petrol. Then I’ll come back.’

بنابراین من گفتم «به شهر بعدی می روم و کمی بنزین پیدا می کنم. بعد بر می گردم.»

She didn’t speak.

او چیزی نگفت.

‘I love you, Mary,’ I said. ‘And I’ll come back to you. You won’t stop me.’

من گفتم «مری، من تو را دوست دارم. و پیش تو بر می گردم. تو جلوی من را نخواهی گرفت.»

She said goodbye to me at the door. Her face was very sad, and I was sad, too. I didn’t want to go.

او دم در با من خداحافظی کرد. چهره اش خیلی غمگین بود و من هم غمگین بودم. نمی خواستم بروم.

It was midnight. The night was very dark, but I walked and walked.

نیمه شب بود. شب خیلی تاریک بود، ولی راه رفتم و راه رفتم.

I was very tired when I saw the lights of a town.

خیلی خسته بودم که چراغ های یک شهر را دیدم.

I found some petrol, and then I asked the name of the village. But the man at the garage gave me a strange look.

مقداری بنزین پیدا کردم و بعد نام آن دهکده را پرسیدم. ولی مردِ داخل مکانیکی نگاه عجیبی به من کرد.

‘What village?’ he asked.

او پرسید «کدام دهکده؟»

I told him about the village. I told him about the old houses and the people with strange clothes.

در مورد دهکده برای او گفتم. به او در مورد خانه های قدیمی و آدم ها با لباس های عجیب گفتم.

Again he gave me a strange look.

او دوباره نگاه عجیبی به من کرد.

He thought, and then he said, ‘There was a village there, but it isn’t there now. There are stories about it – strange stories.’

او فکر کرد و بعد گفت «آنجا یک دهکده بود، ولی الان آنجا نیست. داستان هایی در مورد آن وجود دارد – داستان های مرموز.»

‘What do people say about it?’ I asked.

من پرسیدم «مردم در مورد آن چه می گویند؟»

He didn’t want to tell me, but then he said, ‘There was a big fire in the village. Everybody died. There aren’t any people or houses there now.’

او نمی خواست به من بگوید، ولی بعد گفت «آتش سوزی بزرگی در آن دهکده رخ داد. همه مردند. الان آنجا هیچ آدم یا خانه ای وجود ندارد.»

‘How did it happen?” I asked. ‘And why?’

من پرسیدم «چطور این اتفاق افتاد؟ و چرا؟»

‘Oliver Cromwell killed them,’ he said. “He was angry with the villagers because they helped the king in the war.’

او گفت «الیور کرامول آن ها را کشت. او از دست روستانشین ها عصبانی بود چون آن ها در جنگ به پادشاه کمک کردند.»

I couldn’t speak.

نمی توانستم حرف بزنم.

‘This isn’t right,’ I thought. ‘That war happened 350 years ago!’

من فکر کردم «این درست نیست. آن جنگ 350 سال قبل رخ داد!»

Then I remembered the strange clothes, the long hair, the food over the fire, and the old houses. And I remembered, too, about the horses.

بعد یاد لباس های عجیب، موهای بلند، غذای روی آتش و خانه های قدیمی افتادم. و یاد اسب ها هم افتادم.

‘But I don’t understand,’ I cried. ‘I saw the people and the village. I spoke to some people there!’

من فریاد زدم «ولی من متوجه نمی شوم! من آدم ها و دهکده را دیدم. من آنجا با چند نفر صحبت کردم!»

The man looked quickly at me, and then he spoke.

مرد سریع به من نگاه کرد و بعد صحبت کرد.

‘There’s an interesting story about the village. For one day every ten years, it lives again – but only for one day. Then it goes away again for another ten years.’

داستان جالبی در مورد آن دهکده وجود دارد. آن دهکده هر ده سال برای یک روز دوباره به حیات می آید – ولی تنها برای یک روز بعد دوباره برای ده سال از آنجا می رود.»

‘On that one day, you can find the village. But you have to leave before morning, or you will never leave.’

در آن روز، می توانی دهکده را پیدا کنی. ولی قبل از صبح باید آنجا را ترک کنی وگرنه هرگز آنجا را ترک نخواهی کرد.»

‘Can this be right?’ I thought. Perhaps it was. Mary said, ‘You have to go.’

من فکر کردم این می تواند درست باشد؟» شاید بود. مری گفت «باید بروی.»

She loved me, but she said, “We have to say goodbye.’

او من را دوست داشت ولی گفت «باید خداحافظی کنیم.»

She was afraid for me. ‘Now I understand,’ I thought.

او نگران من بود. من فکر کردم «حالا متوجه می شوم.»

I went back to the village, but it wasn’t there.

من به دهکده برگشتم، ولی دهکده آنجا نبود.

I looked again and again, but I couldn’t find it. I saw only flowers and trees.

دوباره و دوباره نگاه کردم، ولی نتوانستم آن را پیدا کنم. فقط گل و درخت دیدم.

I heard only the sound of the birds and the wind.

تنها صدای پرنده ها و باد را شنیدم.

I was very sad. I sat down on the ground and cried.

خیلی غمگین بودم. روی زمین نشستم و گریه کردم.

I will never forget that day. I remember Mary, and I will always love her.

هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. مری را به خاطر می آورم و همیشه او را دوست خواهم داشت.

Now, I only have to wait two months. The village will come back again.

حالا، باید دو ماه صبر کنم. دهکده دوباره باز خواهد گشت.

On the right day, I will go back. I will find her again, my love with the long, black hair.

در روز درست، باز خواهم گشت. دوباره مری، عشقِ با موهای بلندِ سیاهم را پیدا می کنم.

And this time, I will not leave before morning. I will stay with her.

و این بار، قبل از صبح آنجا را ترک نخواهم کرد. من با او خواهم ماند.

The Doll

عروسک

سه داستان کوتاه دیگر در ادامه وجود دارد.

[restrict subscription=1]

 

Mr Brown lived near the centre of town, but his small house had a garden.

آقای براون نزدیک مرکز شهر زندگی می کرد، ولی خانه ی کوچکش یک باغچه داشت.

Mr Brown liked his garden very much.

آقای براون باغچه اش را خیلی دوست داشت.

It had a lot of flowers and they were pretty in summer – red, blue and yellow.

باغچه گل های زیادی داشت و در تابستان آن ها زیبا بودند – سرخ، آبی و زرد

Mr Brown liked sitting there in the evenings and at weekends.

آقای براون دوست داشت شب ها و آخر هفته آن ها آنجا بنشیند.

But he had to work, too. Mr Brown worked in an office.

ولی او کار هم باید می کرد. آقای براون در یک اداره کار می کرد.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

It wasn’t near his house, so he often went to work on the bus.

آن اداره نزدیک خانه ی او نبود، بنابراین او اغلب با اتوبوس سر کار می رفت.

He came home on the bus, too.

او با اتوبوس هم به خانه می آمد.

Mr Brown was a lonely man.

آقای براون آدم تنهایی بود.

He didn’t have many friends, and he didn’t talk to many people. And so he was sad and often bored.

او دوستان زیادی نداشت و با آدم های زیادی حرف نمی زد. و بنابراین غمگین و اغلب کسل بود.

One very hot day, Mr Brown walked home. He didn’t want to go on the bus that day.

در یک روز خیلی داغ، آقای براون پیاده به خانه می رفت. آن روز او نمی خواست با اتوبوس برود.

He wanted a walk in the warm sun. In one street there was a small shop.

او می خواست در آفتاب گرم قدم بزند. در یک خیابان یک مغازه کوچک بود.

Mr Brown looked in the window.

آقای براون داخل پنجره مغازه را نگاه کرد.

There were very old things in the window, and Mr Brown liked old things.

پشت پنجره چیزهای خیلی قدیمی ای بود و آقای براون چیزهای قدیمی را دوست داشت.

He went into the shop.

او داخل مغازه شد.

‘Good afternoon,” said the man in the shop.

مردِ داخل مغازه گفت «عصر به خیر.»

‘Good afternoon,’ said Mr Brown. ‘Can I look round the shop?’

آقای براون گفت «عصر به خیر. می توانم نگاهی به(چیزهای) داخل مغازه بیندازم؟»

‘Please do.’

خواهش می کنم بفرمایید.»

Mr Brown looked at the things in the shop. He saw an old doll with a sad face.

آقای براون به چیزهای داخل مغازه نگاه کرد. او عروسک کهنه ای را با چهره ی غمگین دید.

It wasn’t a pretty face, but Mr Brown liked it.

چهره ی زیبایی نبود، ولی آقای براون از آن خوشش آمد.

The doll was a little old man with white hair and black clothes.

عروسک، پیرمرد کوچکی با موهای سفید و لباس های سیاه بود.

Mr Brown thought, ‘Perhaps the doll is lonely, too.’

آقای براون فکر کرد «شاید عروسک هم تنهاست.»

He asked, ‘How much do you want for this old doll?’

او پرسید «برای این عروسک قدیمی چقدر می خواهید؟»

The man thought. ‘Oh, that. Three pounds,’ he said.

مرد فکر کرد. او گفت «اوه، آن. سه پوند.»

Mr Brown wanted the doll. Why? He didn’t know. But he wanted it.

آقای براون عروسک را می خواست. چرا؟ نمی دانست. ولی آن را می خواست.

Three pounds was a lot of money for an old doll, but Mr Brown paid it. He went out with the doll in his hand.

سه پوند برای یک عروسک کهنه پول زیادی بود، ولی آقای براون آن را پرداخت کرد. او عروسک در دست بیرون رفت.

He looked at its face. ‘Is it smiling?’ he wondered. ‘No,’ he thought. ‘It’s only a doll.’

او به چهره ی عروسک نگاه کرد. او با خودش فکر کرد دارد لبخند می زند؟» او فکر کرد «نه. این تنها یک عروسک است.»

He said to it, ‘I’m going to take you home,’

او به آن گفت «تو را به خانه خواهم برد.»

 

Going to

 

The doll didn’t answer – it was only a doll. So why did Mr Brown speak to it? Because he was lonely.

چرا عروسک جواب نداد – او تنها یک عروسک بود. پس آقای براون به آن صحبت می کرد؟ چون او تنها بود.

He put it in his case with his papers from the office.

او عروسک را داخل چمدانش که داخلش مدارک و کاغذهای اداره بود گذاشت.

Mr Brown was tired now, so he got on the bus.

آقای براون حالا خسته بود، بنابراین سوار اتوبوس شد.

The man came for Mr Brown’s money and Mr Brown bought a ticket.

مرد (بلیت فروش) سراغ آقای براون آمد و آقای براون یک بلیت خرید.

Suddenly, somebody on the bus Spoke.

یک دفعه، کسی داخل اتوبوس صحبت کرد.

‘Go away!’ said the person. ‘You stupid man. Go away!

شخص گفت «گم شو! مردکه احمق. گم شو!»

Everybody on the bus looked at Mr Brown. ‘Did he say that?’ they Wondered.

همه ی آدم های داخل اتوبوس به آقای براون نگاه کردند. آن ها با خودشان فکر کردند «او این حرف را زد؟»

The ticket man was angry with Mr Brown. ‘Why did he say that?’ he wondered.

مرد بلیت فروش از دست آقای براون خشمگین بود. او با خودش فکر کرد «چرا او این حرف را زد؟»

He gave Mr Brown a ticket and went away. He didn’t like Mr Brown.

او بلیت را به آقای براون داد و رفت. او از آقای براون خوشش نیامد.

When Mr Brown got home, he was very tired. ‘Who spoke on the bus?’ he wondered.

وقتی آقای براون به خانه رسید، خیلی خسته بود. او از خودش پرسید «کی داخل اتوبوس صحبت کرد؟»

He didn’t know. He took the doll out of his case and looked at it.

او نمی دانست. او عروسک را از چمدانش بیرون آورد و به آن نگاه کرد.

It was only a doll. It wasn’t very pretty. It was quite ugly but it had a smile on its face.

آن تنها یک عروسک بود. عروسک خیلی قشنگ نبود. تا حد زیادی زشت بود ولی روی صورتش یک لبخند داشت.

‘That’s strange,’ thought Mr Brown. He put the doll on the table and had his dinner.

آقای براون فکر کرد «عجيب است.» او عروسک را روی میز گذاشت و شامش را خورد.

Mr Brown wasn’t very hungry, so he only ate some bread and butter.

آقای براون چندان گرسنه نبود، بنابراین تنها مقداری نان و کره خورد.

Then he went to bed and slept. He forgot the doll. It was on the table.

بعد به رختخواب رفت و خوابید. او عروسک را فراموش کرد. عروسک روی میز بود.

Morning came, and the sun shone into the room. Mr Brown opened his eyes.

صبح شد و خورشید به درون اتاق تابید. آقای براون چشمانش را باز کرد.

There was something on his bed. ‘What is it?’ he wondered.

چیزی روی تختش بود. او با خودش فکر کرد «آن چیست؟»

He looked, and he saw the doll.

او نگاه کرد و عروسک را دید.

‘But I left it on the table. It can’t walk – it’s only a doll,’ Mr Brown didn’t understand it. It was very strange.

«ولی من آن را روی میز ول کردم. آن نمی تواند راه برود – این تنها یک عروسک است» آقای براون متوجه نمی شد. خیلی عجیب بود.

Mr Brown went to the front door. ‘Are there any letters for me?’ he wondered.

آقای براون دم در جلو رفت. او با خودش فکر کرد «هیچ نامه ای برای من هست؟»

Yes, there were three with his name and address. But what was this?

بله، سه نامه با نام و آدرس او بود. ولی این چه بود؟

The letters were open! Who opened them? Mr Brown didn’t know.

نامه ها باز بود! کی آن ها را باز کرد؟ آقای براون نمی دانست.

Mr Brown ate his breakfast. Then he went to the bus stop and waited.

آقای براون صبحانه اش را خورد. بعد به ایستگاه اتوبوس رفت و منتظر ماند.

His bus came and stopped for him. Mr Brown got on with his case and sat down.

اتوبوسش آمد و برای او توقف کرد. آقای براون با چمدانش سوار شد و نشست.

There were a lot of people on the bus, and one old woman couldn’t sit down.

آدم های زیادی داخل اتوبوس بودند و یک پیرزن نمی توانست بنشیند.

Her face was tired, and Mr Brown was a kind man. He stood up for her, and she sat down.

چهره ی او خسته بود و آقای براون آدم مهربانی بود. او برای آن زن بلند شد و زن نشست.

Then suddenly, somebody spoke. ‘You stupid old thing!’

بعد یک دفعه، کسی صحبت کرد. «پیر خرفت!»

The woman turned and looked at Mr Brown. She was very angry.

زن چرخید و به آقای براون نگاه کرد. او خیلی عصبانی بود.

Mr Brown’s face went red. Then he remembered the doll.

صورت آقای براون سرخ شد. بعد یاد عروسک افتاد.

He got off the bus. He couldn’t understand it.

او از اتوبوس پیاده شد. نمی توانست درک کند.

“That doll’s at home,’ he thought. ‘Or is it?’

او فکر کرد «آن عروسک در خانه است. هست؟»

Mr Brown opened his case and looked inside. The doll was there, with a big smile on its ugly face!

آقای براون چمدانش را باز و داخش را نگاه کرد. عروسک، با لبخند بزرگی بر چهره ی زشتش، آنجا بود.

He put the doll down on the street and left it there. Then he went to work.

او عروسک را پایین در خیابان گذاشت و آنجا رهایش کرد. بعد سر کار رفت.

‘That’s the end of that doll,’ he thought. ‘Good!’

او فکر کرد «این آخر داستان این عروسک است. چه خوب!»

Mr Brown worked well all day. After work, he walked to the bus stop. But what was that?

آقای براون تمام روز را خوب کار کرد. بعد از کار، تا ایستگاه اتوبوس پیاده رفت. ولی آن چه بود؟

The doll was at the bus stop!

عروسک در ایستگاه اتوبوس بود!

Mr Brown saw the white hair and the black clothes, and he saw the smile, too.

آقای براون موهای سفید و لباس های سیاه را دید و لبخند را هم دید.

‘What’s happening?’ he wondered. ‘It’s waiting for me! It isn’t only a doll. But what is it?’

او با خودش فکر کرد «چه اتفاقی دارد می افتد؟ منتظر من است! این صرفا یک عروسک نیست. ولی این چیست؟»

He turned and ran away from the bus stop. Then he walked home.

او چرخید و دوید و از ایستگاه اتوبوس دور شد. بعد پیاده به خانه رفت.

He had to walk three kilometres to his house. He was very tired.

او مجبور شد سه کیلومتر را تا خانه پیاده برود.او خیلی خسته بود.

Mr Brown sat down in a chair and went to sleep. He slept for an hour.

آقای براون داخل صندلی نشست و خوابش برد. او یک ساعت را خوابید.

Suddenly, there was a big noise in another room – CRASH! SMASH!

یک دفعه، صدای بلندی از اتاق دیگری آمد – شترق! شترق!

Mr Brown opened his eyes. ‘What’s wrong?’ he wondered.

آقای براون چشمانش را باز کرد. او با خودش فکر کرد «مشکل چیست؟»

He went into the other room.

او داخل اتاق دیگر شد.

The doll was there again. It sat on the table and looked at him.

عروسک دوباره آنجا بود. روی میز نشسته بود و به او نگاه می کرد.

Mr Brown’s cups and plates were all on the floor.

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی علاالدین

فنجانها و بشقاب ها همه کف زمین بودند.

‘It isn’t only a doll,’ Mr Brown thought. ‘And it isn’t a friend. This is difficult. What can I do?’

آقای براون فکر کرد «این صرفا یک عروسک نیست. و یک دوست هم نیست. این سخت است. چه کار می توانم بکنم؟»

He took the doll into the garden and buried it in the ground.

او عروسک را داخل باغچه برد و آن را در زمین دفن کرد.

‘That really is the end of you,’ said Mr Brown. ‘You’re under the ground now. You won’t get out of there.’

آقای براون گفت «این آخر کار توست. تو الان زیر زمین هستی. از آنجا بیرون نخواهی رفت.»

Next day, Mr Brown went to work on the bus. He didn’t have the doll now and nobody spoke.

روز بعد، آقای براون سوار اتوبوس سر کار رفت. حالا او عروسک را همراهش نداشت و کسی حرف نزد.

He worked hard, and he was happy.

او سخت کار کرد و خوشحال بود.

Mr Brown came home again that night. He watched television. ‘This is good,’ he thought.

آقای براون آن شب دوباره به خانه آمد. او تلویزیون تماشا کرد. او فکر کرد «چه خوب است.»

At eleven o’clock he went to bed. The house was dark and quiet.

ساعت یازده او به رختخواب رفت. خانه تاریک و ساکت بود.

But an hour later, there was a sudden noise in the night. Mr Brown sat up in bed.

ولی یک ساعت بعد، شب صدای بلندی آمد. آقای براون بلند و شب و در تختخواب نشست.

He was cold and afraid. ‘What was that noise?’ he wondered.

او سردش بود و ترسیده بود. او با خودش فکر کرد «آن صدا چه بود؟»

The noise was at the back door. Mr Brown was afraid, but he opened the door. It was the doll again!

صدا از در پشتی آمد. آقای براون ترسیده بود ولی در را باز کرد. دوباره آن عروسک بود!

It was dirty from the ground, but it looked at Mr Brown and smiled.

به خاطر خاک کثیف بود، ولی به آقای براون نگاه می کرد و لبخند می زد.

It was a cold smile, and Mr Brown was very afraid.

لبخند سردی بود و آقای براون خیلی ترسیده بود.

He looked at the doll and said, ‘Go away! Please! Go away!’

او به عروسک نگاه کرد و گفت «از اینجا برو! خواهش می کنم. از اینجا برو!»

The doll didn’t speak – it only smiled again.

عروسک حرفی نزد – فقط دوباره لبخند زد.

Mr Brown was very angry now. He took the doll into the garden again.

آقای براون حالا خیلی عصبانی بود. او دوباره عروسک را داخل باغچه برد.

He found some wood, and he made a big fire. He lit the fire. Then he put the doll on the top.

او مقداری چوب یافت و آتش بزرگی درست کرد. او آتش را روشن کرد. بعد عروسک را روی آن گذاشت.

‘Now die!’ said Mr Brown. ‘It’s different this time. This will be the end of you.’

آقای براون گفت «حالا بمیر! این بار فرق دارد. این آخر کار تو خواهد بود.»

And Mr Brown smiled. The fire was hot and red.

و آقای براون لبخند زد. آتش داغ و سرخ بود.

The fire got bigger – and bigger. Suddenly there was a loud cry, and people ran out of their houses.

آتش بزرگ تر و بزرگ تر شد. یک دفعه صدای فریاد بلندی آمد و مردم از خانه هایشان بیرون دویدند.

‘What’s wrong?’ they shouted.

آن ها فریاد زدند «چه مشکلی پیش آمده؟»

‘There’s a big fire in Mr Brown’s garden,’ somebody said. ‘Look!’

یک نفر گفت «آتش بزرگی در باغچه آقای براون است. نگاه کنید!»

And there was a big fire.

و آتش بزرگی هم بود.

The people looked round the house and garden.

مردم دور و بر خانه و باغچه را نگاه کردند.

They couldn’t find Mr Brown. But on the ground near the fire, there was a doll with white hair and black clothes.

آن ها نتوانستند آقای براون را پیدا کنند. ولی روی زمین نزدیک آتش، عروسکی با موهای سفید و لباس های سیاه بود.

It wasn’t a pretty doll. And there was a smile on its face.

عروسکِ قشنگی نبود. و روی صورتش لبخند بود.

The other man

مرد دیگر

I was a writer. I wrote books. I write now, but nobody knows. Nobody can see me now.

من یک نویسنده بودم. من کتاب می نوشتم. الان کتاب می نویسم، ولی کسی نمی داند. الان هیچ کس نمی تواند من را ببیند.

Something strange has happened to me. I will tell you about it.

اتفاق عجیبی برای من افتاده. برایتان در مورد آن می گویم.

 

ماضی نقلی

 

In January I wanted to write a very long book. So I left my home and I found a little room.

در ژانویه می خواستم کتاب خیلی بلندی بنویسم. بنابراین خانه ام را ترک کردم و اتاق کوچکی یافتم.

“This is a good room for a writer,’I thought. “I’ll write my book here.’

من فکر کردم «این اتاق خوب برای یک نویسنده است.اینجا کتابم را می نویسم.»

It was a little room, but I liked it. It was very quiet. I began to work on my book and I was happy.

اتاق کوچکی بود، ولی آن را دوست داشتم. خیلی ساکت بود. کار روی کتابم را شروع کردم و خوشحال بودم.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Then things began to happen – strange things.

بعد اتفاق هایی شروع به رخ دادن کرد – اتفاق هایی عجيب.

One day I was at my desk with my pen in my hand.

یک روز قلم در دست پشت میزم بودم.

Suddenly I thought, ‘I want a coffee and I haven’t got any. I’ll have to go to the shop.’

یک دفعه فکر کردم «یک قهوه می خواهم و هیچ قهوه ای ندارم. باید به فروشگاه بروم.»

I put my pen on the table and went out.

من خودکارم را روی میز گذاشتم و بیرون رفتم.

When I came back, I looked for the pen. It wasn’t on the table.

وقتی برگشتم، دنبال خودکار گشتم. خودکار روی میزم نبود.

 

Come

 

I looked on the floor, on my chair and then on the table again. It wasn’t there!

کف زمین، روی صندلی و بعد دوباره روی میز را نگاه کردم. آنجا نبود!

“I don’t understand it,’ I thought.

من فکر کردم «متوجه نمی شوم.»

That night another strange thing happened. I was in bed and the room was very quiet.

آن شب اتفاق عجیب دیگری رخ داد. من در تختخواب بودم و اتاق خیلی ساکت بود.

Suddenly, I opened my eyes.

یک دفعه، چشمانم را باز کردم.

What was that?’ I wondered.

با خودم فکر کردم «آن چه بود؟»

Then I heard a voice – a man’s voice.

بعد صدایی را شنیدم – صدای یک مرد را.

‘Who’s there?’ I cried.

من فریاد زدم «کی آنجاست؟»

There was no answer and there was nobody in the room! I couldn’t understand it, and I was afraid.

جوابی نیامد و کسی داخل اتاق نبود! نمی توانستم بفهمم و ترسیده بودم.

What can I do?’ I thought. What was that?’

من فکر کردم «چه کار می توانم بکنم؟ آن چه بود؟»

After that, strange things happened every day. But I had to finish my book, so I stayed there.

بعد از آن، هر روز اتفاق های مرموزی می افتاد. ولی باید کتابم را تمام می کردم، بنابراین آنجا ماندم.

The room was very small. There were not many things in it; only a bed, a table and a chair.

اتاق خیلی کوچک بود. چیز چندانی داخلش نبود؛ فقط یک تخت، یک میز و یک صندلی.

And there was a mirror on the wall. It was a very old mirror and I liked it.

و آینه ای روی دیوار بود. آینه ی خیلی قدیمی ای بود و از آن خوشم می آمد.

And then, one day, I looked in the mirror and – I saw him! The other man! It wasn’t me.

و بعد، یک روز، به داخل آینه نگاه کردم و به او را دیدم! آن مرد دیگر را! این من نبودم.

This man had a beard, but I didn’t!

این مرد ریش داشت و من نداشتم!

I shut my eyes and looked again. This time, I saw my face in the mirror.

چشمانم را بستم و دوباره نگاه کردم. این بار، صورتم را داخل آینه دیدم.

“That didn’t happen,’ I thought, ‘I was wrong. There wasn’t another man.’

من فکر کردم «این اتفاق نیفتاد. اشتباه کردم. مرد دیگری وجود نداشت.»

I went for a walk that day, and I didn’t work on my book. I didn’t want to be in the room.

آن روز رفتم قدمی بزنم و روی کتابم کار نکردم. نمی خواستم داخل آن اتاق باشم.

I didn’t want to see or hear strange things.

نمی خواستم چیزهای عجیب را ببینم و بشنوم.

At night, I went home again. The room was very quiet. I looked in the mirror and saw my face.

شب، دوباره به خانه رفتم. اتاق خیلی ساکت بود. داخل آینه نگاه کردم و صورتم را دیدم.

But I wasn’t happy. I went to bed, but I couldn’t sleep.

ولی خوشحال نبودم. به رختخواب رفتم، ولی نتوانستم بخوابم.

I’ll leave here tomorrow, I thought. And after that, I slept.

من فکر کردم «فردا اینجا را ترک خواهم کرد.» و بعد از آن، خوابیدم.

another strange thing But then happened. The other man stood by my bed and spoke to me.

ولی آن وقت اتفاق عجیب دیگری افتاد. مرد دیگر کنار تختم ایستاده بود و با من صحبت کرد.

You will never leave here,’ he said. You will stay with me.’

او گفت «تو هیچ وقت اینجا را ترک نخواهی کرد. تو پیش من خواهی ماند.»

And then I opened my eyes. I was very cold and afraid.

و بعد من چشمانم را باز کردم. خیلی سردم بود و می ترسیدم.

I’ll leave now,’ I thought. ‘I can’t stay here for one more minute.’

فکر کردم «الان اینجا را ترک می کنم. یک دقیقه دیگر هم نمی توانم اینجا بمانم.»

Quickly, I put my things in a case. I wanted to go – now.

سريع، وسایلم را داخل چمدانی گذاشتم. می خواستم بروم – همین الان.

I couldn’t forget the man, so I was afraid. But afraid of what? I didn’t know.

کنم، بنابراین نمی توانستم آن مرد را فراموش می ترسیدم. ولی از چه می ترسیدم؟ نمی دانستم.

When my clothes were in the case, I thought, I’ll leave the room now.’

وقتی لباس هایم داخل چمدان بود، فکر کردم «الان اتاق را ترک می کنم.»

I looked round the room, and I also looked in the mirror again. And then I suddenly felt colder and more afraid.

به دور و بر اتاق نگاه کردم و دوباره داخل آینه را هم نگاه کردم. و آن وقت یک دفعه احساس سرمای بیشتر و ترس بیشتری کردم.

I couldn’t see the other man in the mirror. Why? Because he wasn’t there.

نمی توانستم آن مرد دیگر را داخل آینه ببینم. چرا؟ چون او آنجا نبود.

But I couldn’t see my face in the mirror! There was no face. Why not?

ولی نمی توانستم صورت خودم را داخل آینه ببینم! صورتی وجود نداشت. ولی چرا؟

I tried to shout, but no sound came. I had no voice.

سعی کردم فریاد بزنم، ولی صدایی بیرون نیامد. صدایی نداشتم.

And then I saw him. I saw the other man — the man with the beard.

و بعد او را دیدم. آن مرد دیگر را دیدم – آن مرد ریشو را.

But he wasn’t in the mirror. He was at the table, with my pen in his hand.

ولی او داخل آینه نبود. او با خودکار من در دست، پشت میز بود.

He wrote my book with my pen! I was angry and I tried to speak. But I couldn’t, because I had no voice.

او کتاب من را با خودکار من می نوشت! عصبانی بودم و سعی کردم صحبت کنم. ولی نتوانستم، چون صدایی نداشتم.

The other man didn’t speak. He smiled and wrote.

مردِ دیگر صحبت نمی کرد. او لبخند به لب داشت و می نوشت.

Suddenly, there was a sound at the door, and I heard a friend’s voice.

یک دفعه، صدایی از دم در آمد و صدای دوستی را شنیدم.

‘Are you there?’ my friend called. “I want to see you.

دوستم صدا زد «آنجایی؟ می خواهم تو را ببینم.»

I was very happy then.

آن موقع خیلی خوشحال شدم.

‘My friend will help me,’ I thought.

فکر کردم «دوستم به من کمک خواهد کرد.»

But I couldn’t move. The other man went to the door and opened it.

ولی نمی توانستم حرکت کنم. مرد دیگر دم در رفت و آن را باز کرد.

‘Come in,’ he said to my friend. ‘Come and see my room. I’m writing my book.’

او به دوستم گفت «بیا داخل. بیا و اتاقم را ببین. دارم کتابم را می نویسم.»

My friend came into the room, but he didn’t see me. He smiled at the other man.

دوستم داخل اتاق آمد، ولی من را ندید. او به مرد دیگر لبخند زد.

My friend said, “Oh, you have a beard now!

دوست گفت «اوه، حالا ریش داری!»

Again and again, I tried to speak but I couldn’t. My friend couldn’t see me; he couldn’t hear me. He only saw the other man.

دوباره و دوبارہ، سعی کردم صحبت کنم ولی نتوانستم. دوستم نمی توانست من را ببیند؛ او نمی توانست صدای من را بشنود. او فقط آن مرد دیگر را می دید.

That is my story. The other man has my room. And he also has my face and my voice. He will finish my book, too.

این داستان من است. آن مرد دیگر اتاق من را دارد. و او صورت و صدای من را هم دارد. او کتاب من را هم تمام خواهد کرد.

But the other man doesn’t know one thing. I can write — I can tell my story. And I’m telling it to you!

ولی آن مرد دیگر یک چیز را نمی داند، من می توانم بنویسم – من می توانم داستانم را تعریف کنم. و دارم آن را برای شما تعریف می کنم!

The Charm

جواهر

‘He’s a brave man,’ people say about me. ‘He’s never afraid.’

مردم درباره من می گویند «او آدم شجاعی است. او هیچ وقت نمیترسد.»

They are wrong. I wasn’t always a brave man, and at times I was afraid – very afraid.

آن ها اشتباه می کنند. من همیشه یک آدم شجاع نبودم و زمان هایی بوده که می ترسیدم – خیلی هم می ترسیدم.

I am an important man now. I have an important job. People know me and like me.

الان من آدم مهمی هستم. من کار مهمی دارم. مردم من را می شناسند و من را دوست دارند.

They don’t know that I wasn’t always brave. I will tell you the story.

آن ها نمی دانند که من همیشه یک آدم شجاع نبودم. داستان را برای شما تعریف می کنم.

I was a very shy young man. I didn’t like talking to other young men; I was afraid.

من جوانک خیلی خجالتی ای بودم. دوست نداشتم با مردهای جوان دیگر حرف بزنم؛ می ترسیدم.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

They’ll laugh at me,’ I thought.

من فکر می کردم «آن ها به من خواهند خندید.»

Women were worse. I never spoke to them; I was always afraid of them.

زن ها بدتر بودند. من هیچ وقت با آن ها حرف نمی زدم؛ من از آن ها می ترسیدم.

I try to help shy people now. I never laugh at them, because I remember that time. I was very unhappy then.

الان سعی می کنم به آدم های خجالتی کمک کنم. من هیچ وقت به آن ها نمی خندم، چون آن دوران را به خاطر دارم. آن موقع خیلی غمگین بودم.

Then there was a war between my country and another country.

تا اینکه جنگی بین کشور من و کشور دیگری رخ داد.

I had to be a soldier. Me! I was always afraid, but I had to be a soldier! And it was very dangerous.

باید سرباز می شدم! من! من همیشه می ترسیدم، ولی باید یک سرباز می شدم! و این خیلی خطرناک بود.

I was afraid. The other soldiers didn’t talk about it, but they knew.

من می ترسیدم. سربازان دیگر در مورد آن صحبت نمی کردند، ولی می دانستند.

“They’re laughing at me,’ I thought. They aren’t afraid.’

من فکر کردم «آن ها دارند به من می خندند. آنها نمی ترسند.»

I was wrong, but I didn’t know that. I felt very bad.

من اشتباه می کردم، ولی این را نمی دانستم. احساس خیلی بدی داشتم.

One day, I was in the town. I had two days holiday, away from the other soldiers.

یک روز، داخل شهر بودم. دو روز مرخصی، دور از سربازان دیگر، داشتم.

I wasn’t with friends; I didn’t have any friends. I was very unhappy. I walked slowly past some shops.

با دوستانم نبودم؛ من هیچ دوستی نداشتم. خیلی غمگین بودم. آهسته از کنار چند مغازه رد شدم.

An old man stood by the road. There weren’t many cars on it.

یک پیرمرد کنار جاده ایستاده بود. ماشین های چندانی در جاده نبود.

Why doesn’t he walk across the road?’ I thought. ‘Is he afraid?’

من فکر کردم «چرا از عرض خیابان رد نمی شود؟ می ترسد؟»

I went near him, and then I saw his eyes.

نزدیک او شدم و بعد چشمانش را دیدم.

Oh, I thought. Now I know. He can’t see! He wants to go across, but he can’t go without help.’

من فکر کردم «اوه. حالا می فهمم. او نمی تواند ببیند!می خواهد از عرض خیابان رد شود، ولی بدون کمک نمی تواند برود.»

Other people walked quickly past him. They had to go to work, or to their homes.

آدم های دیگر سریع از کنار او رد می شدند. آن ها باید به سر کار یا خانه شان می رفتند.

They didn’t help him; they didn’t have time. But I had time – a lot of time.

آن ها به او کمک نمی کردند؛ آن ها وقت نداشتند. ولی من وقت داشتم – خیلی هم وقت داشتم.

I’m not doing anything,’ I thought. ‘Why can’t I help him? I won’t be afraid of him.

من فکر کردم «من مشغول کاری نیستم. چرا نتوانم به او کمک کنم؟ از او نخواهم ترسید.»

I took the old man’s arm, and I helped him across the road.

من بازوی پیرمرد را گرفتم و کمکش کردم از خیابان رد شود.

‘Thank you! he said. His hand felt my coat.

او گفت «ممنون!» دستش پالتوی من را لمس کرد.

‘This is a soldier’s coat,’ he said. “Are you a soldier?’

او گفت «این پالتوی یک سرباز است. تو یک سربازی؟»

‘Yes.’

«بله.»

Perhaps I said it in a sad voice. The old man put a hand in his jacket.

شاید با صدای غمیگینی این را گفتم. پیرمرد دستش را داخل کت اش کرد.

He took something out and gave it to me.

او چیزی بیرون آورد و آن را به من داد.

‘Take this,’ he said. ‘It will help you. Wear it, and you’ll be all right. Nothing bad will happen to you.’

او گفت «این را بگیرد. این به تو کمک خواهد کرد. آن را بپوش و مشکلی برایت پیش نمی آید. هیچ اتفاق بدی برای تو رخ نخواهد داد.»

He walked away, and I looked at the thing in my hand. It was a small charm – pretty, but strange.

او دور شد و من به چیزی که داخل دستم بود نگاه کردم. یک جواهر کوچک بود – قشنگ بود ولی عجیب.

It’s a girl’s thing, I thought, and I put it in my coat.

من فکر کردم «این یک چیز دخترانه است و آن را داخل پالتویم گذاشتم.

The next day we went to war.

روز بعد ما به جنگ رفتیم.

I was afraid – very afraid – but I remembered the charm in my coat.

من می ترسیدم – خیلی می ترسیدم – ولی یاد جواهر داخل پالتویم افتادم.

‘Perhaps the charm will help me,’ I thought, so I took it with me.

من فکر کردم «شاید جواهر کمکم کند» بنابراین آن را با خودم بردم.

Suddenly I wasn’t afraid. Why? I didn’t know. Was it the charm?

یک دفعه دیگر نمی ترسیدم. چرا؟ نمی دانستم. کار آن جواهر بود؟

It was bad that day. Men died all round me.

آن روز اوضاع بد بود. مردانی دور و بر من مردند.

‘Perhaps I’ll die next,’ I thought. But I wasn’t afraid!

من فکر کردم «شاید نفر بعدی من بمیرم.» ولی نمی ترسیدم.

Our leader was a brave man. He was in front of us, and we followed him.

رهبر ما مرد شجاعی بود. او جلوی ما بود و ما دنبال او می رفتیم.

Suddenly he was down. He fell to the ground and didn’t move.

یک دفعه او پایین (روی زمین) افتاد. او روی زمین افتاد و تکان نمی خورد.

The other soldiers stopped. They were afraid.

سربازان دیگر توقف کردند. آن ها ترسیده بودند.

I thought, ‘Perhaps our leader isn’t dead. I’ll go and see.’

من فکر کردم «شاید رهبرمان نمرده. می روم و می بینم.»

I went to him. The fighting was worse now, but I wasn’t afraid.

من پیش او رفتم. نبرد حالا بدتر بود ولی من نمی ترسیدم.

I’ve got the charm with me,’ I thought. I’ll be all right.’

من فکر کردم «جواهر همراهم است. اتفاقی برایم نمی افتد.»

I brought our leader back to a better place, and then I looked at him.

من رهبرمان را به یک جای بهتر برگرداندم و بعد به او نگاه کردم.

He was very white and ill, but he wasn’t dead. His eyes opened, and he smiled at me.

بود، ولی نمرده بود. خیلی سفید و مریض رنگش چشمانش باز شد و به من لبخند زد.

He spoke – not easily, but I heard him. “Go in front!’ he said. The men will follow you.

او صحبت کرد – نه به راحتی، ولی صدایش را می شنیدم. او گفت «جلوی سربازها برو! مردها تو را دنبال خواهند کرد.»

The men followed me, and we fought well that day.

مردها دنبال من آمدند و آن روز خوب جنگیدیم.

After that, I was fine. Later, I was a leader, too.

بعد از آن، خوب بودم. بعدا، من هم یک رهبر شدم.

The men were happy and followed me. People didn’t laugh at me then.

مردان خیلی خوشحال بودند و من را دنبال می کردند. آن موقع مردم به من نمی خندیدند.

But is it right?’ I thought, I’m not very brave. It’s only the charm.

من فکر کردم ولی این درست است؟ من خیلی شجاع نیستم. این صرفا کارِ آن جواهر است.»

I didn’t tell people about the charm. I had friends for the first time, and I was happy.

من در مورد جواهر چیزی به مردم نگرفتم. برای اولین بار دوستانی داشتم و خوشحال بودم.

One day we had to take an important bridge.

یک روز باید یک پل مهم را تصرف می کردیم.

There were a lot of soldiers on it, and they had big guns.

سربازهای زیادی روی آن بود و آن ها توپ های بزرگ داشتند.

The country was open, without any trees. It was very dangerous, and my men were afraid.

آن حومه باز (=بدون مانع و با دید زیاد) و بدون هیچ درختی بود. خیلی خطرناک بود و مردان من ترسیده بودند.

We’re going to die,’ they said.

آن ها گفتند «ما خواهیم مُرد.»

‘Listen,’ I told them. ‘I’ll go first, and we’ll run very quickly to the bridge. Don’t be afraid. They can’t kill us all. Follow me, and we’ll take that bridge.

من به آن ها گفتم «گوش کنید. من اول می روم و ما خیلی سریع تا آن پل می دویم. نترسید. آن ها نمی توانند ما را بکشند. دنبال من بیایید و ما آن پل را خواهیم گرفت.»

I put my hand in my coat. But the charm wasn’t there!

دستم را داخل پالتویم کردم. ولی جواهر آنجا نبود!

What am I going to do?’ I thought. ‘I can’t be brave without the charm.’

من فکر کردم «چه کار کنم؟ بدون آن جواهر نمی توانم شجاع باشم.»

I looked at the faces of my men. They weren’t afraid now.

من به چهره ی مردانم نگاه کردم. حالا آن ها نمی ترسیدند.

I thought, ‘My words have helped them. They aren’t afraid now. They’re waiting for me. They’ll follow me everywhere. I’m their leader, and I can’t be afraid.’

من فکر کردم «حرف هایم به او کمک کرده. حالا آن ها نمی ترسند. آن ها منتظر من هستند. آن ها همه جا من را دنبال می کنند. من رهبر آن ها هستم و نمی توانم بترسم.»

I shouted Let’s go!

من فریاد زدم «بزنید برویم!»

We ran. We got to the bridge. We lost some men, but we got there! And we took the bridge!

ما دویدیم. به پل رسیدیم. چند نفر را از دست دادیم، ولی به آنجا رسیدیم! و پل را گرفتیم!

I will never forget that day. I learnt something then about brave men.

هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. آن موقع چیزی در مورد مردان شجاع آموختم.

Brave men are afraid, too. But that doesn’t stop them.

مردان شجاع هم می ترسند. ولی این جلوی آن ها را نمی گیرد.

I will also remember that old man with the charm. ‘It will help you,’ he said.

آن پیرمرد با جواهر را هم به خاطر خواهم داشت. او گفت «این به تو کمک خواهد کرد.» ‘

He was right. I learnt to be brave without it.

حق با او بود. من یاد گرفتم بدونِ آن جواهر شجاع باشم.

I was a young man then, and now I am old.

آن موقع مرد جوانی بودم و الان پیرم.

I am a brave man, people think.

مردم فکر می کنند من مرد شجاعی هستم.

And, yes — they are right. I am.

و بله – حق با آن هاست. من (مرد شجاعی) هستم.

[/restrict]

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *