داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی علاالدین

روث هوبارت

Aladdin

علاالدین

 A long time ago, a magician wanted a very special magic lamp. But the lamp was in a cave in China. The magician couldn’t go into the cave to get the lamp. Only a boy could get the magic lamp from the cave.

خیلی سال قبل، یک جادوگر یک چراغ جادوی خیلی خاص را می خواست. ولی چراغ در غاری در چین بود. جادوگر نمی توانست به داخل غار برود تا چراغ را بیاورد. فقط یک پسر بچه می توانست چراغ را از غار بیرون بیاورد (چراغِ داخلِ غار را به دست بیاورد، دستش به چراغ داخل غار برسد).

The magician went to China. There, in a market, he saw a poor boy. The boy had a basket of bread.

جادوگر به چین رفت. او آنجا، در بازار، پسر بی نوایی دید. پسربچه یک سبد نان داشت.

‘What’s your name, boy?’ asked the magician. ‘Aladdin, sir,’ said the boy. ‘Please, buy my bread.’

جادوگر پرسید «پسر، اسمت چیست؟» پسر جواب داد «علاالدین، آقا. لطفا نان من را بخرید.»

‘Yes, you can sell me your bread…’ said the magician, ‘and then I can take you to the mountains to see a magic garden in a secret cave!’

جادوگر گفت «بله، می توانی نانت را به من بفروشی… و بعد من می توانم تو را به کوهستان ها ببرم تا یک باغ جادویی در یک غار مخفی را ببینی!»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘Here’s the bread!’ said Aladdin. ‘Now take me to the mountains. I want to see the secret cave and the magic garden!’

علاالدین گفت «بفرمایید نانتان! حالا من را به کوهستان ها ببرید. می خواهم غار مخفی و باغ جادویی را ببینم!»

The magician and Aladdin went to the mountains. They ate Aladdin’s bread on the journey.

جادوگر و علاالدین به کوهستان رفتند. آن ها در مسیر سفر نان علاالدین را خوردند.

‘Here’s the cave,’ said the magician. ‘You, Aladdin, must go into the cave and get the magic lamp.’

جادوگر گفت «این هم از غار! علاالدین، تو باید داخل غار شوی و چراغ جادو را بیاوری.»

‘But I can’t go into the cave,’ said Aladdin ‘The stone door is closed.’

علاالدین گفت «ولی من نمی توانم داخل غار شوم، درِ سنگی بسته است.»

‘You must pull the brass ring to open the door. Then you can go in,’ said the magician.

جادوگر گفت «باید حلقه ی برنجین را بکشی تا در باز شود. بعد می توانی داخل شوی.»

Aladdin pulled the ring. The stone door opened and he saw some steps in the dark cave.

علاالدین حلقه را کشید. درِ سنگی باز شد و او در غار تاریک چند پله دید.

‘Go down the steps to the magic garden,’ said the magician. ‘There’s a beautiful fruit tree  in the garden. Under the tree there’s a brass lamp. You must bring the lamp to me.’

جادوگر گفت «از پله ها پایین برو. یک درخت میوه ی زیبا داخل باغ هست. زیر درخت یک چراغ برنجین هست. باید چراغ را پیش من بیاوری.»

‘Hurry, Aladdin! Go and bring me the lamp!’

«عجله کن، علاالدین! برو و چراغ را برای من بیاور!»

Aladdin went down the steps. It was very dark. But suddenly, he saw a light. It was the magic garden! Aladdin went into the magic garden.

علاالدین از پله ها پایین رفت. خیلی تاریک بود. ولی ناگهان، نوری دید. این باغِ جادویی بود! علاالدين داخل باغ جادویی شد.

There were beautiful flowers and wonderful trees, but one tree was more beautiful than the others. It was the fruit tree!

گل های زیبا و درختان شگفت آوری آنجا بود، ولی یک درخت از بقیه زیباتر بود. این همان درخت میوه بود!

All the fruits were different colours and different shapes. Aladdin ate some of the fruit. It was delicious!

تمام میوه ها از رنگ ها و شکل های مختلف بودند. علاالدین چند تا از میوه ها را خورد. خوشمزه بود!

Then Aladdin saw the lamp under the tree. He took it and started to go back to the magician. ‘I’ve got the lamp!’ he shouted.

علاالدین چراغ را زیر درخت دید. آن را برداشت و راه افتاد پیش جادوگر برگردد. او فریاد زد «چراغ را پیدا کردم!»

‘Hurry! Hurry! Bring me the lamp! I must go home!’ said the magician.

جادوگر گفت «بجنب! بجنب! چراغ را برایم بیاور! باید به خانه بروم!»

Aladdin went up the steps with the lamp… but the door closed!

علاالدین با چراغ از پله ها بالا رفت … ولی در بسته شد!

The magician was very angry because he didn’t have the magic lamp. He went back home, to a country far away.

جادوگر خیلی عصبانی بود چون چراغ جادو را به دست نیاورده بود. او به خانه، به سرزمینی دور دست برگشت.

Aladdin was alone in the dark cave. ‘Help! Help!’ he said. ‘I can’t open the door.’

علاالدین در غار تاریک تنها بود. او صدا زد «کمک! کمک! نمی توانم در را باز کنم.»

But the magician wasn’t there. The magician was at home, in a country far away from China.

ولی جادوگر آنجا نبود. جادوگر در خانه اش، در سرزمینی خیلی دور از چین، بود.

Aladdin was afraid. The door was closed and he couldn’t open it. He wanted to go home.

علاالدین ترسیده بود. در بسته بود و او نمی توانست آن را باز کند. می خواست به خانه برود.

Then Aladdin looked at the magic lamp. It was dirty, so he rubbed it on his shirt to clean it.

علاالدین به چراغ جادو نگاه کرد. چراغ کثیف بود به همین خاطر او آن را به لباسش مالید تا تمیزش کند.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the cave!

ووش! ووش!! ووش!! ابری آبی، قرمز، نارنجی و سبز در غار پیدا شد!

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command…’

غول گفت «من غول چراغ جادو هستم. آرزوی شما برای من دستور است…. ( آرزو کنید تا اجابت کنم)»

‘I… I… I want to go home,’ said Aladdin. ‘Please, take me home!’

علاالدین گفت «من… من… می خواهم به خانه بروم. لطفا من را به خانه ببر!»

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! Aladdin was at home with his mother!

ووش! ووش!! ووش!! علاالدین در خانه و پیش مادرش بود!

‘What’s this? An old brass lamp?’ asked Aladdin’s mother. ‘I can clean it. I can sell it in the market, and then I can buy some food for us.’

مادر علاالدین گفت «این چیست؟ یک چراغ برنجين قدیمی؟ می توانم تمیزش کنم. می توانم آن را در بازار بفروشم و بعد می توانم برای خودمان مقداری غذا بخرم.»

She took the lamp and started to rub it.

او چراغ را برداشت و آن را مالید.

‘No! Give me the lamp,’ said Aladdin. ‘It’s a magic lamp!’

علاالدین گفت «نه! چراغ را به من بده. این یک چراغ جادو است.»

‘Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the house.

«ووش! ووش!! ووش!!» ابری آبی، سرخ، نارنجی و سبز در خانه ظاهر شد.

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command.’

غول گفت «من غول چراغ هستم. آرزو کنید تا اجابت کنم.»

‘I want a beautiful house, some lovely clothes… and a lot of jewels!’ said Aladdin’s mother.

مادر علاالدین گفت «من یک خانه زیبا و چند تا لباس زیبا می خواهم …و کلی جواهرات!»

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! Aladdin and his mother had a beautiful house, lovely clothes, and a lot of jewels. They were rich now!

ووش! ووش!! ووش!! علاالدین و مادرش خانه ای زیبا، لباس های زیبا و کلی جواهر داشتند. حالا آن ها ثروتمند بودند!

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی دره خواب آلود

Aladdin helped the poor people in the town. He gave them money and food, and everyone loved him.

علاالدین به فقیرهای شهر کمک کرد. او به آن ها پول و غذا می داد و آن ها او را دوست داشتند.

Some years later Aladdin married a beautiful princess, the Emperor’s daughter. The Emperor liked Aladdin because he was kind to the poor people.

چند سال بعد علاالدین با یک شاهزاده خانم زیبا، دختر امپراتور، ازدواج کرد. امپراتور علاالدین را دوست داشت چون او با فقرا مهربان بود.

Aladdin and the princess lived in a beautiful palace with a garden. They were very happy. Aladdin’s mother lived with them.

علاالدین و شاهزاده خانم در قصری زیبایی با یک باغ زندگی می کردند. آن ها خیلی خوشبخت بودند. مادر علاالدین با آن ها زندگی می کرد.

One day Aladdin was in the palace reading a book. The princess was in the garden. She saw a poor old man with a big basket of lamps outside the garden. ‘New lamps for old!’ he  shouted. ‘Bring me your old lamps. I’ve got new lamps to give you.’

یک روز علاالدین در قصر بود و داشت کتابی می خواند. شاهزاده خانم در باغ بود. او پیرمرد فقیری با یک سبد بزرگ لامپ بیرون باغ دید. او فریاد می زد «چراغ نو در عوض چراغ قدیمی! چراغ های قدیمی تان را بیاورید. من چراغ های تازه دارم که به شما بدهم.»

‘What a good idea!’ thought the princess. ‘I can give him Aladdin’s old lamp, and he can give me a lovely new lamp for Aladdin!’

شاهزاده خانم فکر کرد «چه فکر خوبی! می توانم چراغ کهنه علاالدین را به او بدهم و او می تواند به من چراغی نو و زیبا برای علاالدین بدهد!»

The old man took the old lamp from the princess. Thank you, Princess. You’re very kind,’ he said.

[restrict subscription=1]

پیرمرد چراغ را از شاهزاده خانم گرفت. او گفت «ممنون، شاهزاده خانم. شما خیلی مهربان هستید.»

‘Why do you want old lamps?’ said the princess.

شاهزاده خانم گفت «چراغ های کهنه را برای چه می خواهی؟»

‘Ha!’ he said. ‘I only want one old lamp – this one! It’s a magic lamp with a genie. And it can make me a rich man!’

او گفت «ها! من فقط یک چراغ را می خواهم – این یکی! این یک چراغ جادو با غول چراغ جادو است. و می تواند من را ثروتمند کند!»

‘Oh! You’re not a poor old man,’ said the princess. ‘You’re the magician!’

شاهزاده خانم گفت «وای! تو یک پیرمرد بی نوا نیستی، تو آن جادوگری!»

 

‘Yes, Princess,’ said the magician. ‘And now we must go – far away, to my country!’

جادوگر گفت «بله، شاهزاده خانم. و حالا باید برویم – به دوردست ها، به کشورم!»

The magician took the lamp, and rubbed it.

جادوگر چراغ را برداشت و آن را ماليد.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the garden.

ووش! ووش!! ووش!!! ابری آبی، سرخ، نارنجی و سبز در باغ پیدا شد.

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command.’

غول گفت «من غول چراغ جادو هستم. آرزو کنید تا اجابت کنم.»

‘Take us and Aladdin’s palace to my country,’ said the magician.

جادوگر گفت «من و قصر علاالدین را به کشورم ببر.»

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! Suddenly, they were far away.

ووش! ووش!! ووش!! ناگهان آن ها در دوردست ها بودند.

There was no town. There were no people. They were in the desert.

نه شهری بود. نه مردمی. آن ها در بیابان بودند.

‘Please, Aladdin, take us home!’ said the Princess.

شاهزاده خانم گفت «خواهش می کنم، علاالدین، ما را به خانه ببر!»

‘Don’t be sad, my Princess,’ said Aladdin. ‘We must get the magic lamp! I’ve got an idea. We can ask the magician to eat with us this evening. We can give him a drink with a magic potion.’

علاالدین گفت «شاهزاده خانم من، ناراحت نباش. ما باید چراغ جادو را به دست بیاوریم! من فکری دارم. می توانیم از جادوگر بخواهیم امشب با ما شام بخورد. می توانیم یک نوشیدنی با کمی شربت جادو به او بدهیم.»

‘A magic sleeping potion!’ said the princess. ‘Yes!’ said Aladdin. ‘And, when he’s asleep, I can take the magic lamp from him.’

شاهزاده خانم گفت «یک شربت جادوی خواب آور.» علاالدین گفت «بله! و وقتی خوابید، من می توانم چراغ جادو را از او بگیرم.»

‘We can put the sleeping potion in some orange juice!’ said the princess.

شاهزاده خانم گفت «می توانیم شربت خواب آور را در کمی آب پرتقال بریزیم.»

‘Good idea!’ said Aladdin.

علاالدین گفت «فکر خوبی است!»

That evening, the magician went to Aladdin’s palace.

آن روز غروب، جادوگر به قصر علاالدین رفت.

‘Do you like it here in my country?’ asked the magician.

جادوگر پرسید «اینجا در کشور من را دوست دارید؟»

‘Yes, the desert is strange and beautiful,’ said Aladdin. ‘But we want to go home.’

علاالدین گفت «بله، بیابان عجیب و زیباست. ولی ما می خواهیم به خانه برویم.»

‘Oh, no!’ said the magician. ‘You must stay here forever.’

جادوگر گفت «اوه، نه! تا ابد باید اینجا بمانید.»

‘Would you like some orange juice?’ said the princess. ‘It’s very good. It’s from the orange trees in my garden.’

شاهزاده خانم گفت «کمی آب پرتقال دوست دارید؟ خیلی خوب است. از درختان پرتقال باغم است.»

‘Thank you,’ said the magician.

جادگر گفت «ممنون.»

Suddenly, the magician was asleep! Aladdin took the magic lamp from him and rubbed it.

ناگهان، جادوگر خوابش برد! علاالدین چراغ را از او گرفت و آن را مالید.

Whoosh! Whoosh!! Whoosh!!! There was a blue, red, orange and green cloud in the palace.

ووش! ووش! ووش!! ابری آبی، سرخ، نارنجی و سبز در قصر پیدا شد.

‘I am the genie of the lamp,’ said the genie. ‘Your wish is my command.’

غول گفت «من غول چراغ جادو هستم. آرزو کنید تا اجابت کنم.»

‘Please, take us home. But we don’t want to take the magician,’ said Aladdin. ‘He can stay here in the desert. Forever!’

علاالدین گفت «لطفا ما را به خانه ببر. ولی نمی خواهیم جادوگر را ببریم. او می تواند تا ابد اینجا در بیابان بماند.»

The Emperor was very happy to see his daughter and Aladdin again.

امپراتور از دیدن دوباره علاالدین و دخترش خیلی خوشحال شد.

‘Tomorrow evening everyone can come to a party at my palace!’ said the Emperor.

امپراتور گفت «فردا غروب همه می توانند به مهمانی من در قصر بیایند!»

‘What a good idea!’ said Aladdin’s mother.

مادر علاالدین گفت «چه فکر خوبی!»

It was a wonderful party. There was a lot to eat and drink. There was music, and people danced and sang in the Emperor’s gardens. Everyone was happy to see Aladdin and the princess again.

مهمانی معرکه ای بود. کلی چیز برای خوردن و نوشیدن بود. موسیقی بود و مردم در باغ های امپراتور می رقصیدند و آواز می خواندند. همه از دیدن دوباره ی علاالدین و شاهزاده خانم خوشحال بودند.

‘Aladdin, where’s the magician?’ asked the Emperor.

امپراتور پرسید «علاالدین، جادوگر کجاست؟»

‘Ah!’ said Aladdin. ‘He’s far away, in the desert… and he can stay there forever!’

علاالدین گفت «آہ! او در دوردست هاست، در بیابان… و می تواند تا ابد آنجا بماند!»

‘Aladdin, you must tell me… where’s the magic lamp?’ asked the Emperor.

امپراتور پرسید « علاالدین، باید به من بگویی… چراغ جادو کجاست؟»

‘That,’ said Aladdin, ‘is a secret!’

علاالدین گفت «این یک راز است!»

[/restrict]

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *