داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی گیر افتاده

آنچه در این مطلب میخوانید

گیر افتاده

چارلز دیکنز

لهجه بریتیش

Part one

بخش یک

Most people have a chance to see M exciting events in their lives.

بیشتر مردم فرصت دیدن رویدادهای پرهیجانی را در زندگی شان دارند.

I am the Chief Manager of an insurance office. I too, have seen exciting things in my thirty years of work.

من مدیر ارشد یک دفتر بیمه هستم. من هم، در سی سال کارم چیزهای هیجان آوری را دیده ام.

My office had one wall that was covered in glass.

دفتر من یک دیوار داشت که پوشیده از شیشه بود.

I could see everybody who came into the insurance company.

من هر کسی را که وارد شرکت بیمه می شد می توانستم ببینم.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

I liked to study the faces of new customers before I spoke to them.

دوست داشتم چهره های مشتریان تازه را قبل از اینکه با آن ها صحبت کنم بررسی کنم.

I decided what kind of people they were before they said a word to me.

من قبل از اینکه آن ها یک کلمه به من بگویند، تعیین می کردم که آن ها چه جور آدمی هستند.

I learned to trust my first impression of people.

آموختم به اولین حس و برداشتم از آدم ها اعتماد کنم.

The story I want to tell is about a man who came into the company one day.

ماجرایی که می خواهم تعریف کنم در مورد مردی است که یک روز داخل شرکت شد.

I watched him through the glass in my office.

من او را از پشت شیشه دفترم نگاه کردم.

 

گذشته ساده

 

He seemed about forty years old and he was very well dressed.

تقریبا چهل ساله به نظر می رسید و خیلی خوش پوش بود.

He seemed very polite and he appeared to be quite a gentleman.

خیلی مودب به نظر می رسید و به نظر می رسید یک جنتلمن به تمام معنا باشد.

He was talking to one of the clerks.

او داشت با یکی از کارمندان صحبت می کرد.

Despite his appearance, I disliked this man as soon as I saw him.

با وجود ظاهرش، به محض اینکه او را دیدم از او بدم آمد.

 

as…as

 

Suddenly the man noticed that I was looking at him. He smiled at me through the glass.

ناگهان مرد متوجه شد که من دارم به او نگاه می کنم. او از پشت شیشه به من لبخند زد.

Then he took some papers from the clerk and left.

بعد چند ورق کاغذ را از آن کارمند گرفت و آنجا را ترک کرد.

A few minutes later I called the clerk into my office.

چند دقیقه بعد کارمند را داخل دفترم صدا زدم.

‘Who was that man?’ I asked him.

من از او پرسیدم «آن مرد کی بود؟»

‘That was Mr Julius Slinkton, sir,’ the clerk told me. ‘He’s from the Middle Temple.’

کارمند به من گفت «آن آقای جولیوس اسلینکتون بود. او اهل میدل تاون است.»

‘What did he want?’ I enquired.

من پرسیدم «چه می خواست؟»

‘He wanted one of our insurance forms,’ the clerk replied. ‘He said that a friend of yours recommended this company.’

کارمند جواب داد «او یکی از فرم های بیمه ما را می خواست. گفت یکی از دوستان شما این شرکت را به او توصیه کرده.»

‘He knew my name then, did he?’

«پس اسم من را می دانست، بله؟»

‘Oh, yes, Mr Sampson,’ the clerk confirmed. ‘He knew your name.’

کارمند تایید کرد «اوه، بله، آقای سمپسون. او اسم شما را می دانست.»

About two weeks later I went to have dinner with a friend of mine.

تقریبا دو هفته بعد رفتم با یکی از دوستانم شام بخورم.

One of the other guests was Mr Julius Slinkton. He was standing near the fire.

یکی دیگر از مهمان ها آقای جولیوس اسلینکتون بود. او نزدیک آتش ایستاده بود.

He noticed me and he asked our host to introduce him to me.

او متوجه من شد و از میزبان ما خواست او را به من معرفی کند.

Our host quickly brought him over. The three of us began to talk.

میزبان ما سریع او را پیش من آورد. ما سه نفر شروع به صحبت کردیم.

‘I thought you knew Mr Sampson already,’ our host said.

میزبانمان گفت «فکر می کردم شما آقای سمپسون را قبلا می شناسید.»

‘No,’ Mr Slinkton told him. ‘I followed your advice. I went into the insurance office, but I didn’t speak to Mr Sampson. I didn’t want to disturb him.’

آقای اسلینکتون به او گفت «نه. من از توصیه شما پیروی کردم. من به دفتر بیمه رفتم، ولی با آقای سمپسون صحبت نکردم. نمی خواستم مزاحم ایشان بشوم.»

‘Did you come to the office to take out an insurance policy?’ I asked Mr Slinkton politely. ‘Was it a life insurance policy?’

من مودبانه از آقای اسلینکتون پرسیدم «شما به دفتر آمدید تا یک بیمه نامه بگیرید؟ بیمه نامه عمر بود؟»

‘It’s not a policy for me,’ Mr Slinkton said. ‘It’s for a friend of mine. He asked me to get the information for him. I don’t know whether he will take out the policy. People often change their minds, don’t you think, Mr Sampson?’

آقای اسلینکتون گفت «بیمه نامه برای من نیست. برای یک دوست است. از من خواست تا اطلاعاتش را برای او بگیرم. نمی دانم آیا بیمه را بگیرد. آدم ها اغلب نظرشان را عوض می کنند، شما اینطور فکر نمی کنید، آقای سمپسون؟»

‘Yes,’ I replied.

من جواب دادم «بله.»

We began to talk about other things.

شروع کردیم به صحبت در مورد چیزهای دیگر.

‘Your profession has suffered a great loss,’ Mr Slinkton said suddenly.

آقای اسلینکتون یک دفعه گفت «حرفه ی شما دچار زیان بزرگی شده است.»

I did not know what he was talking about.

نمی دانستم او راجع به چه صحبت می کند.

‘A loss?’ I asked in surprise. ‘What kind of loss, sir – a financial one?’

من با تعجب پرسیدم «یک زیان؟ چه جور زیانی، آقا – زیان مالی؟»

Mr Slinkton laughed.

آقای اسلینکتون خندید.

‘I don’t mean a financial loss,’ he explained. ‘I was referring to Mr Meltham..’

او توضیح داد «منظورم زیان مالی نبود. اشاره ام به آقای ملثام بود…»

Now I understood what he was talking about.

حالا متوجه شدم او در مورد چه صحبت می کند.

‘Ah. yes, Mr Meltham,’ I agreed. ‘That was indeed a sad loss. He was the most brilliant man I have ever known in the insurance profession.’

من با او موافقت کردم «آه. بله، آقای ملثام. واقعا زیان ناراحت کننده ای بود. او باهوش ترین مردی بود که تا الان در شغل بیمه شناخته ام.»

‘But did you know Mr Meltham?’ I asked.

من پرسیدم «ولی شما آقای ملثام را می شناختید؟»

‘I knew his reputation,’ Mr Slinkton told me. ‘What a sad story it is! A young man like that suddenly gives up his business and retires from the world.’

آقای اسلینکتون به من گفت «آوازه اش به گوشم خورده بود. چه ماجرای غم انگیزی است! مرد جوانی مثل او یک دفعه کسب و کارش را رها می کند و از دنیا بازنشسته می شود.»

I have said that I disliked Mr Slinkton when I first saw him in the insurance office.

گفته ام که بار اولی که آقای اسلینکتون را در دفتر بیمه دیدم از او بدم آمد.

 

ماضی نقلی (حال کامل)

 

I still disliked him. I did not think he was really sad about Mr Meltham at all.

هنوز از او بدم می آمد. فکر نمی کردم واقعا اصلا بابت آقای ملثام ناراحت باشد.

I decided to ask Mr Slinkton some questions. I wanted to find out more about this man.

تصمیم گرفتم چند سوال از آقای اسلینکتون بپرسم. می خواستم بیشتر در مورد این مرد بدانم.

‘Have you heard why Mr Meltham left his business?’ I asked.

من پرسیدم «شنیده اید چرا آقای ملثام این کار را رها کرد؟»

‘I have only heard stories about it,’ he said. ‘Apparently Mr Meltham was unhappy in love.’

او گفت «فقط داستان هایی در مورد آن شنیده ام. ظاهرا آقای ملثام از لحاظ عشقی غمگین بود.»

‘That’s not the truth,’ I told him. ‘The truth is that the lady died.’

من به او گفتم «حقیقت این نیست. حقیقت این است که آن خانم درگذشت.»

‘She died, did she?’ Mr Slinkton repeated. ‘That’s terrible – poor Mr Meltham. How very sad for him!’

آقای اسلینکتون تکرار کرد «او درگذشت، آره؟ چه وحشتناک – طفلک آقای ملثام. چقدر غم انگیز برای او!»

I still felt that Mr Slinkton was not sincere.

هنوز احساس می کردم آقای اسلینکتون صادق نیست.

There was something false about his expression of sadness.

حالت غم اش چیزی ساختگی و غیرواقعی داشت.

Then he said to me, ‘You are surprised that Mr Meltham’s story affects me so strongly.

بعد به من گفت «شما تعجب کرده اید که ماجرای آقای ملثام اینقدر تاثیر شدیدی روی من گذاشته.»

‘I can see that, Mr Sampson, but I, too, have suffered a terrible loss recently.

می توانم این را ببینم، آقای سمپسون، ولی من هم اخیرا دچار زیان شدیدی شده ام.»

‘I have two nieces, you see. One of them, a girl of twenty-three, died recently.

«ببینید، من دو دختر برادر دارم. یکی از آن ها، که دختری بیست و سه ساله است، اخیرا مُرد.»

‘The other niece is also not well. The world is a very sad place!’

«دختر دیگر برادر هم حالش خوب نیست. دنیا جای خیلی غم انگیزی است.»

Now I thought I understood Mr Slinkton. He was a sensitive man who had suffered.

حالا فکر می کردم آقای اسلینکتون را درک می کنم. او آدم حساسی بود که درد کشیده بود.

I was angry with myself for disliking him.

از این که از او بدم آمده بود از دست خودم عصبانی بودم.

I watched him for the rest of the evening and he seemed to be a good man.

برای بقیه شب او را تماشا کردم و به نظر می رسید او آدم خوبی باشد.

He talked politely to everybody and everybody seemed to like him.

او با همه مودبانه صحبت می کرد و همه به نظر از او خوششان می آمد.

I decided that my first impression of Mr Slinkton was wrong.

به این نتیجه رسیدم که اولین برداشتم از آقای اسلینکتون اشتباه بوده.

I spoke to our host about Mr Slinkton.

با میزبانمان راجع به آقای اسلینکتون صحبت کردم.

He told me that he had not known him for very long.

او به من گفت که مدت زیادی نیست او را می شناسد.

He told me that Mr Slinkton had taken his two nieces to Italy for their health.

به من گفت که آقای اسلینکتون دو دختر برادرش را به خاطر سلامتی شان به ایتالیا برده.

It was there that one of them had died.

آن جا بود که یکی از آن ها مرده بود.

He had returned to England afterwards with his other niece.

بعد او با دختر دیگر برادرش به انگلیس برگشته بود.

Now I felt that I understood Mr Slinkton. I was deeply ashamed of my previous distrust of him.

حالا احساس می کردم که آقای اسلینکتون را درک می کنم. عمیقا از بی اعتمادی قبلی ام به او شرمسار بودم.

دو فصل دیگر از این داستان در ادامه وجود دارد

Part two

بخش دو

[restrict subscription=1]

Two days later I was sitting in my office as usual.

دو روز بعد مثل همیشه داخل دفترم نشسته بودم.

I saw Mr Slinkton come into the outer office. As soon as I saw him I disliked him again.

من آقای اسلینکتون را دیدم که وارد دفتر بیرونی شد. به محض اینکه او را دیدم دوباره از او بدم آمد.

Mr Slinkton waved cheerfully at me and came into my office.

آقای اسلینکتون با خوشحالی برای من دست تکان داد و داخل دفترم آمد.

‘I have come back,’ he said, ‘because I want to find out what my friend has done with the insurance forms.

او گفت «برگشته ام چون می خواهم بفهمم دوستم با فرم های بیمه چه کار کرده.

‘I want to know whether he has sent them back to the company. His family are worried about him, you see. They want him to buy a good insurance policy.’

می خواهم بدانم آیا او آن ها را برای شرکت فرستاده. خانواده اش نگران او هستند، متوجه که هستید. آن ها می خواهند او بیمه نامه خوبی بخرد.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘Perhaps I can help,’ I said.

من گفتم «شاید من بتوانم کمک کنم.»

‘What is your friend’s name, Mr Slinkton?’ I asked him.

من از او پرسیدم «اسم دوستتان چیست، آقای اسلینکتون؟»

‘Beckwith,’ he told me. I called the clerk into my office.

او به من گفت «بک ویز.» من کارمند را درون دفترم فراخواندم.

I asked him to find out if a man called Beckwith had started an insurance policy with the company.

من از او خواستم ببیند آیا مردی به نام بک ویز بیمه اش را پیش شرکت ما آغاز کرده بود.

 

ماضی بعید

 

The clerk searched through his files for a moment and then he brought me some papers.

کارمند لحظه ای فایل هایش را گشت و بعد چند تا کاغذ را برای من آورد.

‘Yes, Mr Sampson,’ he said. “We received these forms from Mr Beckwith. He wants a policy for two thousand pounds and he has asked Mr Slinkton to write a reference for him.’

او گفت «بله، آقای سمپسون. ما این فرم ها را از آقای بک ویز دریافت کردیم. او بیمه ای برای دو هزار پوند می خواهد و خواسته آقای اسلینکتون برایش معرفی نامه بنویسد.»

‘Me!’ cried Mr Slinkton in surprise. He thought for a moment. ‘But of course I can do that for him.’

آقای اسلینکتون با تعجب فریاد زد «من!» او لحظه ای فکر کرد. «ولی البته می توانم این کار را برای او بکنم.»

Mr Slinkton sat down in my office and wrote the reference for Mr Beckwith.

آقای اسلینکتون در دفتر من نشست و معرفی نامه ای برای آقای بک ویز نوشت.

He left the forms in my office, said goodbye politely and then left.

او فرم ها را داخل دفتر من رها کرد، مودبانه خداحافظی و بعد آن جا را ترک کرد.

Mr Slinkton was not my only visitor that day.

آقای اسلینکتون تنها بازدید کننده ی آن روز من نبود.

Very early that morning someone else had come to see me at my house.

آن روز صبح خیلی زود شخص دیگری آمده بود تا من را در خانه ام ببیند.

The visit was a very private one.

این بازدید یک بازدید محرمانه و خصوصی بود.

No one knew anything about it at all.

هیچ کس ابدا چیزی از آن نمی دانست.

Mr Beckwith’s insurance policy began in March.

بیمه نامه ی آقای بک ویز در ماه مارس شروع می شد.

I did not see Mr Slinkton again for six or seven months.

برای شش هفت ماه آقای اسلینکتون را دوباره ندیدم.

I went to Scarborough in September and I saw Mr Slinkton walking on the beach there.

ماه سپتامبر به اسکاربورو رفتم و آقای اسلینکتون را دیدم که آنجا در ساحل قدم می زد.

It was early evening and he greeted me warmly.

اولِ شب بود و او به گرمی به من سلام کرد.

Mr Slinkton was with a young lady.

آقای اسلینکتون با زن جوانی بود.

He introduced me to her, explaining that she was his niece. Her name was Miss Niner.

او آن زن را به من معرفی کرد و توضیح داد او دختر برادرش است. نام آن زن دوشیزه ناینر بود.

 

Mr, Mrs, Miss

 

I looked at her carefully. I was sorry to see that Miss Niner did not look very well at all.

من به دقت به او نگاه کردم. از دیدن اینکه دوشیزه ناینر اصلا به نظر حالش خوب نیست متاسف شدم.

As we walked along the sand, Mr Slinkton pointed to some tracks in the sand.

در حینی که در امتداد شن ها قدم می زدیم، آقای اسلینکتون به چند ردِ روی شن ها اشاره کرد.

He laughed.

او خندید.

‘Your shadow has been here again,’ he joked to Miss Niner.

او به شوخی به دوشیزه ناینر گفت «سایه تان دوباره اینجا بوده.»

‘Shadow? What shadow?’ I asked.

من پرسیدم «سایه؟ چه سایه ای؟»

‘My uncle is joking, Mr Sampson,’ she explained. “There is an elderly gentleman here in Scarborough. He travels around in a hand-carriage. I see him so often that my uncle calls him my shadow.’

زن توضیح داد «عمویم دارد شوخی می کند، آقای سمپسون. یک آقای پیری اینجا در اسکاروبورو هست. او با یک کالسکه دستی این طرف و آن طرف می رود. آنقدر زیاد او را می بینم که عمویم او را سایه ی من صدا می زند.»

As she was speaking we saw the old man’s hand-carriage come into sight.

در حینی که او داشت صحبت می کرد کالسکه دستی پیرمرد را دیدیم که ظاهر شد.

There was a frail old man inside. As the carriage was passing us, he waved his arm at me.

پیرمرد ضعیفی داخلش بود. در حینی که چرخ از کنار ما رد می شد، برای من دست تکان داد.

He called to me by name. I went to see what he wanted.

او من را به نام صدا زد. رفتم ببینم چه می خواهد.

I was away from Mr Slinkton and Miss Niner for about five minutes.

تقریبا پنج دقیقه پیش آقای اسلینکتون و دوشیزه ناینر نبودم.

‘My niece is very curious,’ Mr Slinkton told me when I rejoined them. ‘She wants to know who her shadow is.’

وقتی دوباره به آن ها ملحق شدم آقای اسلینکتون به من گفت «دختر برادرم خیلی کنجکاو است. او می خواهد بداند سایه اش کیست.»

‘His name’s Major Banks,’ I told him. ‘He’s a very rich man, but a very sick one.

من به او گفتم «نام او سرهنگ بَنکز است. او یک آدم خیلی ثروتمند ولی مریض است.

پیشنهاد ما:  داستان های خیلی کوتاه زبان انگلیسی

‘He’s just been telling me what pleasure you both give him. He says it’s obvious that you are very fond of one another.’

همین الان داشت به من می گفت شما چه خوشی ای به او می دهید. او می گوید واضح است که شما دو تا نفر خیلی به هم علاقه دارید.»

‘It’s true we are very close,’ Mr Slinkton said very seriously. ‘We are alone, you know – since Margaret died.’

آقای اسلینکتون خیلی جدی گفت «درست است که ما خیلی نزدیک و صمیمی هستیم. ما تنهاییم – می دانید، از وقتی مارگارت مرد.»

Miss Niner looked sad at her uncle’s words.

دوشیزه ناینر به نظر از حرف های عمویش غمگین شد.

The memory of her sister was clearly still very painful to her. Suddenly she sat down near a rock on the beach. She was pale.

خاطره ی خواهرش به وضوح هنوز برایش دردناک بود. ناگهان نزدیک سنگی در ساحل نشست. رنگش پریده بود.

Mr Slinkton walked away from us. He, too, seemed very upset by his memories.

آقای اسلینکتون از ما دور شد. او هم به نظر بابت خاطراتش ناراحت بود.

Miss Niner began to tell me about her uncle. She said he was a very good, kind man.

دوشیزه ناینر شروع به تعریف کردن در مورد عمویش برایم کرد. او گفت عمویش آدم خیلی خوب و مهربانی است.

She told me that she knew she was going to die soon.

او به من گفت که می داند به زودی خواهد مرد.

She was worried about what would happen to her uncle when she died.

او بابت این که وقتی بمیرد چه سر عمویش می آید نگران بود.

I saw the hand-carriage coming back towards us along the sand as she was talking. Suddenly I interrupted her.

در حینی که او داشت صحبت می کرد کالسکه دستی را دیدم که در امتداد شن ها به سمت ما برمی گشت. ناگهان حرف او را قطع کردم.

‘Miss Niner.’ I said urgently, ‘I have something to tell you. You are in great danger! You must come with me and talk to that man in the hand-carriage. Your life depends on it!’

من فوری گفتم « دوشیزه ناينر. یک چیزی دارم که به شما بگویم. شما در معرض خطر بزرگی هستید! شما باید با من بیایید و با آن مرد داخل کالسکه دستی صحبت کنید. زندگی شما به این بستگی دارد!»

Miss Niner was very shocked by my words.

دوشیزه ناینر از حرف های من خیلی بهت زده شده بود.

I walked with her to the hand-carriage before she had time to object.

قبل از اینکه فرصت کند اعتراضی بکند با او به سمت کالسکه دستی رفتیم.

I did not stay there with her for more than two minutes.

بیشتر از دو دقیقه پیش او نماندم.

Within five minutes I saw her walking up the beach with a grey-haired man.

در عرض پنج دقیقه (=پنج دقیقه بعد) او را دیدم که با مردی مو خاکستری ساحل را بالا می رفت.

He had a slight limp. I knew that she was safe with that man.

مرد کمی می لنگید. می دانستم دوشیزه ناینر پیش او در امان است.

I went back to the rock and sat down. Mr Slinkton came back soon afterwards.

برگشتم پیش آن سنگ و نشستم. آقای اسلینکتون کمی بعد برگشت.

He was surprised that his niece had gone. We talked for a few minutes.

از اینکه دختر برادرش رفته بود تعجب کرد. چند دقیقه صحبت کردیم.

He told me that Miss Niner was very ill and he looked sad while he told me.

او به من گفت که دوشیزه ناینر خیلی مریض است و در حینی که این را به من می گفت غمگین به نظر می رسید.

I replied politely to everything he said, but I was holding a weapon in my pocket as we walked along together.

به همه ی چیزهایی که گفت مودبانه پاسخ دادم، ولی در حینی که با هم قدم می زدیم اسلحه ای در جیب داشتم.

‘Mr Sampson, may I ask you something?’ he suddenly enquired. ‘What is the news of that poor man Meltham? Is he dead yet?’

او یک دفعه پرسید «آقای سمپسون، می توانم چیزی از شما بپرسم؟ از آن آقای ملثام بینوا چه خبر؟ مُرده؟»

‘No,’ I told him, ‘he’s not dead yet. But he won’t live long, I’m afraid.’

من به او گفتم «نه، هنوز نمرده. ولی متاسفانه زیاد زنده نخواهد بود.»

‘What a sad place the world is!’ Mr Slinkton sighed quietly.

آقای اسلینکتون آهسته آهی کشید «جهان چه جای غم انگیزی است!»

Part three

بخش سه

.It was November before I saw Mr Slinkton again, this time in London

نوامبر بود که دوباره آقای اسلینکتون را دیدم، این بار در لندن.

I had a very important appointment at Middle Temple.

در میدل تمپل قرار ملاقات مهمی داشتم.

I arrived at the Temple and went up some stairs. There were two doors at the top of the stairs.

به تمپل رسیدم و پله هایی را بالا رفتم. بالای پله ها دو در بود.

The name BECKWITH was painted on one door. The name SLINKTON was painted on the other.

روی یک در نام بک ویز با رنگ نوشته شده بود. روی در دیگر اسلینکتون با رنگ نوشته شده بود.

I went in the door marked Beckwith. The room was dirty and there were empty bottles everywhere.

از دری که با بک ویز مشخص شده بود داخل شدم. اتاق کثیف بود و همه جا بطری هایی خالی بود.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

A young man got up when I entered. He walked very unsteadily and he seemed drunk.

وقتی من داخل شدم مرد جوانی بلند شد. او به شکلی خیلی بی تعادل قدم بر می داشت و به نظر مست بود.

‘Slinkton’s not in yet,’ he said loudly. ‘I’ll call him.’

او بلند گفت «اسلینکتون هنوز نیامده. صدایش می زنم.»

He went into the corridor and began to shout loudly.

او داخل راهرو شد و شروع کرد به بلند فریاد زدن.

‘Hey! Julius! Come in here and have a drink! he called.

او صدا زد «هی! جولیوس! بیا اینجا و یک نوشیدنی بخور!»

Mr Slinkton came into the room. He was very surprised to see me.

آقای اسلینکتون داخل اتاق آمد. او از دیدن من خیلی تعجب زده شد.

‘Julius, this is Mr Sampson!’ Beckwith introduced us.

بک ویز ما را معرفی کرد «جولیوس، این آقای سمپسون است!»

‘Boil the brandy, Julius!’ he said.

او گفت «جولیوس، برندی را بجوشان!»

He gave Mr Slinkton a filthy saucepan. ‘Come on, boil the brandy the way you usually do!’

او دیگِ کثیفی را به آقای اسلینکتون داد. «بجنب، به همان روشی که همیشه می کنی برندی را بجوشان!»

Mr Slinkton was embarrassed at my presence in the room, I could see.

می توانستم ببینم که آقای اسلینکتون از حضور من در اتاق شرمسار است.

‘How is your niece, Mr Slinkton?’ I asked him quietly.

من آهسته از او پرسیدم «دختر برادرتان چطور است، آقای اسلینکتون؟»

‘I am sorry to say my niece has left me,’ he replied. ‘She went away without a word of explanation.’

او جواب داد «متاسفم که بگویم او من را ترک کرده. او بدون یک کلمه توضیح از پیش من رفت.»

Beckwith held out the saucepan once more.

بک ویز یک بار دیگر دیگ را دراز کرد (و به سمت او گرفت).

‘Boil the brandy, Julius,’ he repeated. ‘Give me what you always give me for breakfast, lunch and dinner. Boil the brandy, I tell you!’

او تکرار کرد «برندی را بجوشان، جولیوس. چیزی که همیشه برای صبحانه، ناهار و شام به من می دهی را به من بده. به تو می گویم برندی را بجوشان!»

Now Mr Slinkton looked even more embarrassed.

حالا آقای اسلینکتون حتى شرمسارتر به هم به نظر می رسید.

This was not a pleasant situation for him. He thought for a moment and then he spoke to me.

این برای او وضعیت دلپذیری نبود. او لحظه ای فکر کرد و بعد با من حرف زد.

‘You’re a man of the world, Mr Sampson,’ he began. ‘I’ll tell you the truth.’

او شروع به صحبت کرد «تو آدم جهان دیدها ی هستی، آقای سمپسون. حقیقت را به تو می گویم.»

‘No, Mr Slinkton,’ I said firmly. ‘You’ll never tell the truth. I know all about you.’

من قاطعانه گفتم «نه، آقای اسلینکتون. تو هیچ وقت حقیقت را نخواهی گفت. من همه چیز را در مورد تو می دانم.»

‘You want to save your insurance company some money,’ he said calmly.

او به آرامی گفت «تو می خواهی برای شرکتت مقداری پول صرف جویی کنی.

‘You will try to argue that I was responsible for Beckwith’s condition – and for his eventual death. But you won’t be able to prove that, you know. You won’t be able to prove anything!’

«سعی خواهی کرد استدلال کنی که من مسئولِ وضعیت بک ویز و – در نهایت مرگش – بودم. ولی می دانی، نمی توانی آن را ثابت کنی. تو قادر نخواهی بود هیچ چیزی را ثابت کنی!»

Beckwith suddenly picked up his brandy-glass and threw it at Mr Slinkton.

بک ویز یک دفعه لیوان نوشیدنی اش را بلند و به سمت آقای اسلینکتون پرت کرد.

The glass cut his forehead and blood began to flow down his face.

شیشه پیشانی او را زخم کرد و خون از صورتش جاری شد.

Mr Slinkton took out his handkerchief and dried his face.

آقای اسلینکتون دستمالش را بیرون آورد و صورتش را خشک کرد.

As he was doing this, another man came into the room – a man with grey hair who walked with a slight limp.

در حینی که او داشت این کار را می کرد، مرد دیگری داخل اتاق آمد – مردی با موهای خاکستری که کمی لنگ لنگان راه می رفت.

Mr Slinkton looked at this man in surprise.

آقای اسلینکتون با تعجب به این مرد نگاه کرد.

‘Look very carefully at me,’ Beckwith cried out.

بک ویز فریاد زد «خیلی دقیق به من نگاه کن.»

‘You’re a rogue, Slinkton, and I’ve caught you! I took these rooms on purpose, just to catch you.

«تو آدم رذلی هستی، اسلینکتون، و من گیرت انداخته ام! من عمدا این اتاق ها را گرفتم، فقط تا تو را بپایم.

‘I pretended to be a drunkard in order to catch you and I’ve done it. You’ll never escape now.

«وانمود کردم مست باشم تا تو را بگیرم و این کار را کرده ام. حالا دیگر هرگز فرار نمی کنی.

‘You see, the last time you went to see Mr Sampson, I had already been to see him myself – I went to his house very early that morning.

«متوجه هستی، بار آخری که به دیدن آقای سمپسون رفتی، خودم قبلا به دیدن او رفته بودم – صبح خیلی زود به خانه او رفتم.

‘We know everything. We know what you were planning.

«ما همه چیز را می دانیم. ما می دانیم چه قصدی داشتی.

‘You thought you could kill me for the two thousand pounds of the insurance policy, didn’t you? You wanted to kill me with brandy, didn’t you?

تو فکر کردی من را به خاطر دو هزار پوند پول بیمه بکشی، نه؟ می خواستی من را با برندی بکشی، نه؟»

‘But you wanted me to die quickly. That’s why you also gave me small amounts of poison.’

«ولی می خواستی من سریع بمیرم. به همین دلیل است که یک مقدار کم از سم هم به من دادی.»

Mr Slinkton was surprised by Beckwith’s behaviour. The young man did not seem at all drunk now.

آقای اسلینکتون از رفتار بک ویز تعجب کرد. مرد جوان الان اصلا به نظر نمی رسید مست باشد.

At first Mr Slinkton did not know how to react. Then he found his courage.

اول آقای اسلینکتون نمی دانست چطور واکنش نشان دهد. بعد جراتش را به دست آورد.

He was very pale, but he looked coldly at Beckwith. He did not say a Word.

او خیلی رنگ پریده بود، ولی به سردی به بک ويز نگاه کرد. او یک کلمه حرف نزد.

‘I took these rooms on purpose,’ Beckwith went on. ‘I knew what kind of man you are, you see. You’re the man who’s already killed one innocent girl for her money. And now you’re slowly killing another one.’

بک ویز ادامه داد «من عمدا این اتاق ها را گرفتم. می دانستم تو چه جور آدمی هستی، می فهمی که. تو آدمی هستی که قبلا یک دختر معصوم را به خاطر پولش کشته و حالا داری آهسته آهسته یک نفر دیگر را می کشی.»

Slinkton laughed.

اسلینکتون خندید.

‘Think how stupid you really are!’ Beckwith continued.

بک ویز ادامه داد «فکر کن چقدر تو واقعا ابلهی!»

‘You thought I was drinking brandy all day – but I threw most of it away.

تو فکر می کردی تمام روز را داشتم برندی می خوردم – ولی بیشتر آن را دور ریختم.

‘You never knew that I came into your room at night when you were asleep.

هیچ وقت نمی دانستی دیشب وقتی خواب بودی داخل اتاقت شدم.

‘I took all your papers, Slinkton. I read your journal, too.

من تمام مدارک تو را برداشتم، اسلینکتون. دفترچه خاطرات تو را هم خواندم.

‘It’s got all the information about the poisons that you use. It explains everything. I know where the journal is now!’

«آن دفترچه تمام اطلاعات را در مورد سم هایی که استفاده می کنی دارد. همه چیز را توضیح می دهد. می دانم الان آن دفترچه خاطرات کجاست.»

Slinkton looked at Beckwith questioningly.

اسلینکتون با حالتی که انگار سوال داشته باشد به بک ويز نگاه کرد.

‘It’s not in your desk,’ Beckwith told him.

بک ویز به او گفت «داخل میزت نیست.»

‘Then you’re a thief,’ Slinkton told him calmly. He spoke calmly, but his face was white.

اسلینکتون با آرامش به او گفت «پس تو یک دزدی.» او با آرامش حرف می زد، ولی صورتش سفید بود.

‘I’m your niece’s shadow, Beckwith said quietly.

بک ویز آهسته گفت «من سایه ی دختر برادر تو هستم.»

Suddenly Slinkton lost his calm and his courage. He looked frightened

now. Still he said nothing.

یک دفعه اسلینکتون آرامش و جراتش را از دست داد. حالا به نظر می آمد ترسیده باشد. با این حال چیزی نگفت.

‘I’ve watched you all the time,’ Beckwith said. ‘I knew that you were poisoning Miss Niner. I went to Mr Sampson and told him everything.

بک ویز گفت «تمام مدت تو را پاییده ام. می دانستم که داشتی دوشیزہ ناینر را مسموم می کردی. من پیش آقای سمپسون رفتم و همه چیز را به او گفتم.

‘That man standing at the door is Mr Sampson’s servant. The three of us have saved your niece’s life!’

«آن مردی که دم در ایستاده خدمتکار آقای سمپسون است. ما سه نفر جان دختر برادر تو را نجات دادیم.»

Beckwith paused for a moment to look at Slinkton. Then he went on.

بک ویز لحظه ای مکث کرد تا به اسلینکتون نگاه کند. بعد ادامه داد.

‘You don’t even know my real name,’ he said very quietly. ‘You asked Mr Sampson several times if he had any news about Meltham. I can give you news about him

او خیلی آهسته گفت «تو حتی اسم واقعی من را هم نمی دانی. تو چندین بار از آقای سمپسون پرسیدی آیا هیچ خبری از ملثام دارد. من می توان خبرهایی در مورد او به تو بدهم.

‘I am Meltham!’ he announced triumphantly.

او فاتحانه اعلام کرد «من ملثام هستم!»

‘I loved your niece Margaret. I could not save her – but I promised to pursue you to the end. And I’ve done it!’ he cried. ‘I’ve hunted you down, Slinkton.’

«من دختر برادر تو مارگارت را دوست داشتم. نتوانستم او را نجات دهم – ولی قول دادم تا آخر تو را دنبال کنم.» او فریاد زد «و این کار را کرده ام! من تو را گیر انداختم، اسلینکتون.»

Slinkton now looked in horror at the man who was accusing him. He was unable to speak for fear.

حالا اسلینکتون با وحشت به مردی نگاه می کرد که او را متهم می کرد. او از ترس نمی توانست حرف بزند.

‘You never knew my real name,’ Meltham told him. ‘You are seeing me under my real name now for the first time.

ملثام به او گفت «تو هرگز نام واقعی من را نمی دانستی. الان برای اولین من را تحت نام واقعی ام می بینی.

‘You will see me again when you answer the charge of murder in court.

«وقتی در دادگاه به اتهام قتل پاسخ می دهی دوباره من را خواهی دید.

‘And I hope you see me in your imagination – when they put the rope around your neck and the crowd cries out for your death!’

و امیدوارم من را در خیالت ببینی – وقتی آن ها طناب را دور گردنت می اندازند و جمعیت مرگت را فریاد می زند!»

Slinkton turned quickly away from us for a second and put his hand to his mouth.

اسلینکتون برای یک ثانیه به سرعت از ما رو برگرداند و دستش را روی دهانش گذاشت.

The room suddenly filled with the smell of some chemical.

اتاق یک دفعه پر از بوی ماده ای شیمیایی شد.

Slinkton gasped, ran a few steps and fell to the floor. He was dead.

اسلینکتون نفس نفس زد، چند قدم دوید و روی زمین افتاد. او مُرده بود.

Meltham and I made sure that Slinkton was dead. Then we left the room together.

من و ملثام مطمئن شدیم که اسلینکتون مرده باشد. بعد با هم اتاق را ترک کردیم.

‘I have done what I promised to do.’ Meltham said sadly to me. ‘My life is ended now.’

ملثام با ناراحتی به من گفت «کاری که قول داده بودم بکنم را کرده ام. حالا عمر تمام شده است.»

I did everything that I could to help him, but the poor man died a few months later.

هر کاری می توانستم برای کمک به او انجام دادم ولی مرد بینوا چند ماه بعد درگذشت.

[/restrict]

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *