داستان های کوتاه انگلیسی

داستان زبان انگلیسی کوتاه طناب خالدار

طناب خالدار

سر آرتور کونان دویل

سطح داستان: ساده

هلن استونر که دو سال پیش خواهرش را در حادثه ی مرموزی از دست داده ناگهان ترسیده که مرگی مانند خواهرش در انتظار او نیز باشد. او به سراغ شرلوک هولمز و دکتر واتسون به لندن آمده تا به او کمک کنند.

Chapter One

فصل یک

Helen’s Story

داستان هلن

At the time of this story, I was still living at my friend Sherlock Holmes’s flat in Baker Street in London. Very early one morning, a young woman, dressed in black, came to see us. She looked tired and unhappy, and her face was very white.

هنگامی که این ماجرا پیش آمد، من هنوز در آپارتمان دوستم شرلوک هولمز در خیابان بیکر در لندن زندگی می کردم. یک روز صبح خیلی زود، یک زن جوان سیاهپوش به دیدن ما آمد. او خسته و غمگین به نظر می رسید و صورتش خیلی سفید بود

‘I’m afraid! Afraid of death, Mr Holmes!’ she cried. ‘Please help me! I’m not thirty yet and look at my grey hair! I’m so afraid!’

او گریه کنان گفت «من میترسم! از مرگ میترسم، آقای هولمز! لطفا کمکم کنید! هنوز سی سالم نشده و به موهای سفیدم نگاه کنید. خیلی میترسم!»

‘Just sit down and tell us your story,’ said Holmes kindly.

هولمز با مهربانی گفت «بنشینید و برای ما ماجرایتان را تعریف کنید.»

‘My name is Helen Stoner,’ she began, ‘and I live with my stepfather, Dr Grimesby Roylott, near a village in the country. His family was once very rich, but they had no money when my stepfather was born. So he studied to be a doctor, and went out to India. He met and married my mother there, when my sister Julia and I were very young. Our father was dead, you see.’

زن شروع به گفتن کرد «اسم من هلن استونر است و من با ناپدری ام، دکتر گریمسبی رویلوت، نزدیک دهکده ای در حومه شهر زندگی می کنم. خانواده ناپدری ام زمانی خیلی ثروتمند بوده، ولی وقتی ناپدری ام متولد شده پولی نداشته اند. بنابراین او درس خواند تا دکتر شود و به هند رفت. آنجا، وقتی من و خواهرم جولیا خیلی کوچک بودیم، او مادرم را ملاقات و با او ازدواج کرد. پدرم مرده بود، متوجه هستید.»

‘Your mother had some money,perhap?’ asked Sherlock Holmes.

شرلوک هولمز پرسید «مادرتان ثروتمند بود، شاید؟»

‘Oh yes, mother had a lot of money, so my stepfather wasn’t poor any more.’

«اوه، بله، مادرم خیلی ثروتمند بود، به همین خاطر ناپدری ام دیگر فقیر نبود.»

‘Tell me more about him, Miss Stoner,’ said Holmes.

هولمز گفت «خانم استونر، بیشتر درباره ناپدریتان بگویید.»

‘Well, he’s a violent man. In India he once got angry with his Indian servant and killed him! He had to go to prison because of that, and then we all came back to England. Mother died in an accident eight years ago. So my stepfather got all her money, but if Julia or I marry, he must pay us 250 pounds every year.’

«خب، او مرد خشنی است. در هند او یکبار از دست خدمتکار هندی اش عصبانی و او را کشت! به خاطر آن باید به زندان می رفت و بعد همگی به لندن آمدیم. مادر هشت سال پیش در یک تصادف مرد. به همین خاطر ناپدری ام تمام پول او را به ارث برد، ولی اگر من یا جوليا ازدواج کنیم، او باید سالانه 250 پوند به ما بدهد.»

‘And now you live with him in the country,’ said Holmes.

هولمز گفت «و حالا با او در حومه شهر زندگی می کنید.»

‘Yes, but he stays at home and never sees anybody, Mr Holmes!’ answered Helen Stoner. ‘He’s more and more violent now, and sometimes has fights with the people from the village. Everybody’s afraid of him now, and they run away when they see him. And they’re also afraid of his Indian wild animals which run freely around the garden.’

هلن استونر جواب داد «بله، ولی او در خانه می ماند و با کسی ملاقات نمی کند، آقای هولمز! الان او خشن تر و خشن تر شده، و گاهی با مردم دهکده دعوا می کند. الان همه از او می ترسند، و آنها وقتی او را می بینند فرار می کنند. آنها از حیوانات وحشی هندی اش که آزادانه دور باغ می گردند نیز می ترسند.

A friend sends them to him from India. And the animals are not the only wild things in the garden; there are also gipsies. My stepfather likes these wild people, and they can come and go where they like. Poor Julia and I had very unhappy lives. We had no servants. They always left because they were afraid of my stepfather, and we had to do all the work in the house. Julia was only thirty when she died, and her hair was already grey, like my hair now.’

یکی از دوستانش آن ها را از هند برایش می فرستد. و فقط حيوانات تنها موجودات وحشی باغ نیستند، کولی ها هم هستند. ناپدری ام این مردم وحشی را دوست دارد، و آن ها هر جا دوست دارند می توانند بیایند و بروند. طفلک جولیا و من زندگی خیلی غمگینی داشتیم. ما خدمتکار نداشتیم. آنها همیشه آنجا را ترک می کردند چون از ناپدری مان می ترسیدند، و ما باید تمام کارهای خانه را انجام می دادیم. جولیا وقتی مرد سی سال داشت و موهایش، مثل موهای الان من، به این زودی سفید شده بود.

‘When did she die?’ asked Sherlock Holmes.

شرلوک هولمز پرسید «او چه موقع مرد؟»

‘She died two years ago, and that’s why I’m here. We never met anybody in the country, but sometimes we visited some of my family who live near London. There Julia met a young man who asked to marry her. My stepfather agreed, but soon after this she died.’ Miss Stoner put her hand over her eyes and cried for a minute.

«او دو سال پیش مرد، و به همین دلیل من اینجا هستم. ما هرگز کسی را در حومه شهر ندیدیم، ولی گاهی به دیدن چند تا از خویشاوندانمان که نزدیک لندن زندگی می کنند، می آمدیم. آنجا جولیا مرد جوانی را دید که به او پیشنهاد ازدواج داد. ناپدری ام موافقت کرد، ولی کمی بعد از این جولیا مرد.» خانم استونر دستش را روی چشمشانش گذاشت و یک دقیقه ای گریه کرد.

Sherlock Holmes was listening with his eyes closed, but now he opened them and looked at Helen Stoner.

شرلوک هولمز داشت با چشمان بسته گوش می داد ولی حالا آن ها را گشود و به هلن استونر نگاه کرد.

‘Tell me everything about her death,’ he said.

او گفت «همه چیز را درباره مرگش به من بگویید.»

‘I can remember it all very well. It was a terrible time!’ she answered. ‘Our three bedrooms are all downstairs. First there is my stepfather’s room. Julia’s room is next to his, and my room is next to Julia’s. The rooms all have windows on the garden side of the house, and doors which open into the corridor. One evening our stepfather was smoking his strong Indian cigarettes in his room. Julia couldn’t sleep because she could smell them in her room, so she came into my room to talk to me. Before she went back to bed, she said to me, “Helen, have you ever heard a whistle in the middle of the night?”

او جواب داد «خیلی خوب می توانم آن را به خاطر بیاورم. زمان هولناکی بود. هر سه اتاق خواب ما طبقه پایین است. اول اتاق ناپدری ام است. اتاق جوليا کنار آن و اتاق من کنار جوليا. همه اتاق ها به طرف باغ پنجره دارند، و درهایی دارند که به داخل راهرو باز می شوند. یک روز عصر ناپدری ام داشت در اتاقش سیگار پر بوی هندی اش را می کشید. جولیا نمی توانست بخوابد چون بوی آن را در اتاقش می شنید، به همین خاطر به اتاق من آمد تا با من صحبت کند. قبل از اینکه به رختخواب برود به من گفت «هلن، تا حالا شده نیمه شب صدای سوت بشنوی؟»

I was surprised. “No,” I said.

تعجب کردم. من گفتم «نه.»

“It’s strange,” she said. “Sometimes I hear a whistle, but I don’t know where it comes from. Why don’t you hear it?”

او گفت «عحیب است. گاهی من صدای سوت می شنوم، ولی نمی دانم از کجا می آید. چرا تو آن را نمی شنوی؟»

I laughed and said, “I sleep better than you do.” So Julia went to her room, and locked the door after her.’

من خندیدم و گفتم «من بهتر از تو می خوابم.» بنابر این جولیا به اتاقش رفت، و در را پشت سرش قفل کرد.

‘Why did you lock your doors?’ asked Sherlock Holmes.

شرلوک هولمز پرسید «چرا درهای اتاقتان را قفل  می کردید؟»

‘We were afraid of the wild animals, and the gipsies,’ she answered.

او جواب داد «ما از حیوانات وحشی و کولی ها می ترسیدیم.»

‘Please go on,’ said Holmes.

هولمز گفت «لطفا ادامه دهید.»

‘I couldn’t sleep that night. It was a very stormy night, with a lot of wind and rain. Suddenly I heard a woman’s scream. It was my sister’s voice. I ran into the corridor, and just then I heard a whistle, and a minute later the sound of falling metal. I didn’t know what it was. I ran to my sister’s door. She opened it and fell to the ground. Her face was white and afraid, and she was crying, “Help me, help me, Helen, I’m ill, I’m dying!” I put my arms around her, and she cried out in a terrible voice: “Helen! Oh my God, Helen! It was the band! The speckled band!” She wanted to say more, but she couldn’t. I called my stepfather, who tried to help her, but we could do nothing. And so my dear, dear sister died.’

«آن شب نمی توانستم بخوابم. شبی خیلی طوفانی و با باد و باران شدید بود. ناگهان من صدای جیغ زنی را شنیدم. صدای خواهرم بود. داخل راهرو دویدم، و درست در آن موقع صدای سوتی شنیدم، و یک دقیقه بعد صدای افتادن چیزی فلزی. نفهمیدم چه بود. به سوی در اتاق خواهرم دویدم. او در را باز کرد و روی زمین افتاد. صورتش سفید و ترسیده بود، و داشت داد میزد «کمکم کن، کمکم کن، هلن، من مريضم، دارم میمیرم!» من او را بغل کردم، او با صدای وحشتناکی گریست «هلن! خدای من، هلن! یک طناب بود! طناب خالدار!» می خواست بیشتر بگوید ولی نتوانست. من ناپدری ام را صدا زدم، که سعی کرد به او کمک کند، ولی کاری از دستمان بر نیامد. و بنابراین خواهر عزیزِ عزیزم مرد.»

‘Are you sure about the whistle and the sound of falling metal?’ asked Holmes.

هولمز پرسید «بابت صدای سوت و افتادن فلز مطمئن هستید؟»

‘I think so,’ answered Helen. ‘But it was a very wild, stormy night. Perhaps I made a mistake. The police couldn’t understand why my sister died. Her door was locked and nobody could get into her room. They didn’t find any poison in her body. And what was “the speckled band”? Gipsies wear something like that round their necks. I think she died because she was so afraid, but I don’t know what she was afraid of. Perhaps it was the gipsies. What do you think, Mr Holmes?’

هلن گفت «فکر می کنم. ولی شب طوفانی وحشتناکی بود. شاید اشتباه کردم. پلیس نفهمید چرا خواهرم مرد. آن ها در بدن او هیچ سمی پیدا نکردند. و طناب خالدار چه بود؟ کولی ها چیزی شبیه آن دور گردنشان می پوشند. فکر می کنم چون خیلی ترسیده بود، مرد ولی نمیدانم از چه ترسیده بود. شاید از کولی ها. شما چه فکر می کنید، آقای هولمز؟»

Holmes thought for a minute. ‘Hmm,’ he said. That is a difficult question. But please go on.’

هولمز یک دقیقه فکر کرد. او گفت «هوم. سوال سختی است. ولی خواهش میکنم ادامه دهید.»

‘That was two years ago,’ Helen Stoner said. ‘I have been very lonely without my sister, but a month ago a dear friend asked me to marry him. My stepfather has agreed, and so we’re going to marry soon. But two days ago I had to move to my sister’s old bedroom, because some men are mending my bedroom wall, and last night I heard that whistle again! I ran out of the house immediately and came to London to ask for your help. Please help me, Mr Holmes! I don’t want to die like Julia!’

هلن استونر گفت «این دو سال پیش بود. بدون خواهرم خیلی تنها بوده ام، ولی یک ماه پیش یک دوست عزیز از من خواست با او ازدواج کنم. ناپدری ام موافقت کرده، بنابراین ما می خواهیم به زودی ازدواج کنیم. ولی دو روز پیش من باید به اتاق قدیمی خواهرم نقل مکان می کردم، چون چند نفر دارند دیوار اتاق خوابم را تعمیر می کنند، و دیشب من دوباره آن صدای سوت را شنیدم! من فوری از خانه بیرون دویدم و به لندن آمدم تا از شما درخواست کمک کنم. خواهش می کنم به من کمک کنید، آقای هولمز! نمی خواهم مثل جوليا بمیرم.»

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی گیسو کمند

‘We must move fast,’ said Holmes. ‘If we go to your house today, can we look at these rooms? But your stepfather must not know.’

هولمز گفت «باید سریع اقدام کنیم. اگر امروز به خانه تان برویم، آیا می توانیم به این اتاق ها نگاهی بیندازیم؟ ولی ناپدریتان نباید متوجه شود.»

‘He’s in London today, so he won’t see you. Oh thank you, Mr Holmes, I feel better already.’

«او امروز در لندن است، بنابراین شما را نمی بیند. اوه، ممنون آقای هولمز، به این زودی حالم بهتر شد.»

Chapter Two

فصل دو

Holmes And Watson Visit The

House

هولمز و واتسون از خانه دیدن می کنند

Holmes went out for the morning, but he came back at lunch-time. We then went by train into the country, and took a taxi to Dr Roylott’s house. ‘You see,’ said Holmes to me, ‘our dangerous friend Roylott needs the girls’ money, because he only has 750 pounds a year from his dead wife. I found that out this morning. But the gipsies, the whistle, the band – they are more difficult to understand, but I think I have an answer.’

هولمز برای صبح بیرون رفت، ولی وقت ناهار برگشت. بعد ما با قطار به حومه شهر رفتیم، و یک کالسکه تا خانه دکتر رويلوت گرفتیم. هولمز به من گفت «میفهمی، دوست خطرناک ما دکتر رویلوت به پول دخترها نیاز دارد، چون او سالی فقط 750 دلار از همسر مرده اش دارد. این را امروز صبح فهمیدم. ولی کولی ها، سوت و طناب – فهمیدن آن ها سخت تر است، ولی فکر کنم یک جواب داشته باشم.»

When we arrived, Helen Stoner showed us the three bedrooms. We saw her room first.

وقتی رسیدیم، هلن استونر سه اتاق خواب را به ما نشان داد. اول اتاق او را دیدیم.

[restrict subscription=1]

‘Why are they mending your bedroom wall?’ asked Holmes. ‘There’s nothing wrong with it.’

هولمز پرسید «چرا دارند دیوار اتاق خوابتان را تعمیر می کنند؟ مشکلی که ندارد.»

‘You’re right,’ she said. ‘I think it was a plan to move me into my sister’s room.’

او گفت «حق با شماست. فکر می کنم یک نقشه است که مرا به اتاق خواهرم بکشند.

 

‘Yes,’ said Holmes. We went into Julia’s room, and Holmes looked at the windows carefully.

هولمز گفت «بله.» ما داخل اتاق جوليا رفتیم، و هولمز به دقت به پنجره ها نگاه کرد.

‘Nobody could come in from outside,’ he said. Then he looked round the room. ‘Why is that bell-rope there, just over the bed?’

او گفت «هیچ کس نمی توانسته از بیرون داخل بیاید .» بعد اطراف اتاق را نگاه کرد. «چرا آن زنگ متصل به طناب آن جا، درست بالای رختخواب است؟»

‘My stepfather put it there two years ago. It’s for calling a servant, but Julia and I never used it because we didn’t have any servants. He also put in that air-vent on the wall between his room and this one.’

«ناپدری ام آن را دو سال پیش آنجا گذاشت. این برای صدا زدن خدمتکارهاست ولی من و جوليا هرگز از آن استفاده نکردیم، چون ما هیچ خدمتکاری نداشتیم. او آن تهویه را هم روی دیوار بین این اتاق و اتاق خودش، نصب کرد.»

Holmes pulled the rope. ‘But it doesn’t work,’ he said. ‘How strange! And it’s just over the air-vent. That also is interesting. Why have an air-vent on an inside wall? Air-vents are usually on outside walls.’

هولمز طناب را کشید. او گفت «ولی کار نمی کند. چقدرعجیب! و درست بالای تهویه هوا است. این هم جالب است. چرا روی دیوار داخل اتاق تهویه داشته باشد؟ تهویه هوا معمولا روی دیوار بیرونی است.»

Then we went into Dr Roylott’s room. Holmes saw a large metal box near the wall.

بعد وارد اتاق دکتر رویلوت شدیم. هولمز نزدیک دیوار یک صندوق فلزی بزرگ دید.

‘My stepfather keeps business papers in there,’ said Helen.

هلن گفت «نا پدری ام اسناد کاری را اینجا نگه می دارد.»

‘Does he keep a cat in there too?’ asked Holmes. ‘Look!’ There was some milk on a plate on top of the box. ‘Now, Miss Stoner,’ he said, ‘I think your life is in danger. Tonight my friend Watson and I must spend the night in your sister’s room, where you are sleeping at the moment.’

هولمز پرسید «اینجا گربه هم نگه میدارد؟ ببینید!» داخل بشقاب روی صندوق کمی شیر بود. او گفت «خب، خانم استونر، فکر می کنم جان شما در خطر است. امشب من و دوستم واتسون باید شب را در اتاق خواهرتان بگذرانیم، جایی که شما الان می خوابید.»

Helen Stoner and I looked at him in surprise.

هلن استونر و من با تعجب به او نگاه کردیم.

‘Yes, we must,’ he went on. ‘We’ll take a room in a hotel in the village. When your stepfather goes to bed, put a light in your sister’s bedroom window and leave it open. Then go into your old room and we’ll get into your sister’s room through the window. We’ll wait for the sound of the whistle and the falling metal.’

او ادامه داد «بله، ما باید (این کار را بکنیم.) ما اتاقی در یک هتل در دهکده می گیریم. وقتی ناپدریتان به رختخواب رفت، چراغی در پنجره اتاق خواهرتان قرار دهید و پنجره را باز بگذارید. بعد به اتاق قدیمی تان بروید، ما از لای پنجره به داخل اتاق خواهرتان می آییم. ما منتظر صدای سوت و افتادن جسم فلزی می شویم.»

‘How did my sister die, Mr Holmes? Do you know? Please tell me!’ said Helen. She put her hand on Sherlock Holmes’s arm.

هلن گفت «آقای هولمز، خواهرم چگونه مرد؟ شما می دانید؟ لطفا به من بگویید!» او دستش را روی بازوی هولمز گذاشت.

‘I must find out more before I tell you, Miss Stoner. Now goodbye, and don’t be afraid,’ replied Sherlock Holmes.

شرلوک هولمز جواب داد «قبل از اینکه به شما بگویم باید چیزهای بیشتری بدانم، خانم استونر. فعلا خداحافظ، و نترسید.»

We walked to the village, and Holmes said to me, Tonight will be dangerous, Watson. Roylott is a very violent man.’

ما تا دهکده قدم زدیم، و هولمز به من گفت «امشب خطرناک خواهد بود، واتسون. رويلوت مرد خیلی بی رحمی است.»

‘But if I can help, Holmes, I shall come with you,’ I said.

من گفتم «ولی اگر می توانم کمک کنم، باید با تو بیایم، هولمز»

‘Thank you, Watson. I’ll need your help. Did you see the bell-rope, and the air-vent? I knew about the air-vent before we came. Of course there is a hole between the two rooms. That explains why Helen’s sister could smell Dr Roylott’s cigarette.’

«ممنون، واتسون. به کمکت نیاز خواهم داشت. تو طناب زنگوله دار و تهویه را دیدی؟ قبل از اینکه به اینجا بیاییم درباره تهویه می دانستم. البته که سوراخی بین دو اتاق است. برای همین خواهر هلن می توانسته بوی سیگار دکتر رویلوت را بشنود.»

‘My dear Holmes! How clever of you!’ I cried.

من فریاد زدم «هولمز عزیز. تو چقدر باهوشی!»

‘And did you see the bed? It’s fixed to the floor. She can’t move it. It must stay under the rope, which is near the air-vent.’

«و رختخواب را دیدی؟ به کف اتاق ثابت (پیچ) شده است. هلن نمی تواند آن را جابجا کند. تختخواب باید زیر طناب که نزدیک تهویه است بماند.»

to ‘Holmes!’ I cried. ‘I begin understand! What a terrible crime!’

من فریاد زدم «هولمز! دارم میفهمم! چه جنایت هولناکی!»

‘Yes, this doctor is a very clever man. But we can stop him, I think, Watson.’

«بله، این دکتر آدم خیلی باهوشی است. ولی فکر می کنم بتوانیم جلویش را بگیریم، واتسون.»

[/restrict]

Chapter Three

فصل سه

Death In The Night

مرگ در شب

That night we went back to the house. When we saw Helen Stoner’s light, Holmes and I got in quietly through the window. Then we waited silently in the middle bedroom in the dark. We waited for three hours and did not move.

آن شب ما به خانه برگشتیم. وقتی چراغ هلن استونر را دیدیم، من و هولمز آهسته از میان پنجره داخل شدیم. بعد ساکت در اتاق وسطی در تاریکی منتظر ماندیم. ما سه ساعت منتظر ماندیم و تکان نخوردیم.

Suddenly we saw a light and heard a sound from Dr Roylott’s room. But nothing happened, and again we waited in the dark. Then there was another sound, a very quiet sound… Immediately Holmes jumped up and hit the bell-rope hard.

ناگهان نوری دیدیم و از اتاق دکتر رویلوت صدایی شنیدیم. ولی اتفاقی نیفتاد، و دوباره در تاریکی منتظر ماندیم. بعد صدای دیگری برخواست، یک صدای خیلی آهسته… بلافاصله هولمز از جا پرید و ضربه محکمی به طناب زنگ دار زد.

‘Can you see it, Watson?’ he shouted. But I saw nothing. There was a quiet whistle. We both looked up at the air-vent, and suddenly we heard a terrible cry in the next room. Then the house was silent again.

او فریاد زد «واتسون، می توانی ببینی اش؟» ولی من هیچ چیزی نمی دیدم. صدای سوت آهسته ای بلند شد. ما هر دو به تهویه بالا نگاه کردیم و ناگهان صدای فریاد وحشتناکی از اتاق بغلی شنیدیم. بعد دوباره خانه ساکت شد.

‘What does it mean?’ I asked. My voice was shaking.

من پرسیدم «یعنی چه؟» صدایم داشت می لرزید.

[restrict subscription=1]

‘It’s finished,’ answered Holmes. ‘Let’s go and see.’

هولمز جواب داد «تمام شد. بیا برویم و ببینیم.»

We went into Dr Roylott’s room. The metal box was open. Roylott was sitting on a chair, and his eyes were fixed on the air-vent. Round his head was a strange, yellow speckled band. He was dead.

ما وارد اتاق دکتر رویلوت شدیم. صندوق فلزی باز بود. رویلوت روی یک صندلی نشسته ، و چشمانش روی تهویه هوا ثابت شده بود. دور سرش یک طناب زرد خالدار عجیب بود. او مرده بود.

‘The band! The speckled band!’ said Holmes very quietly. The band moved and began to turn its head. ‘Be careful, Watson! It’s a snake, an Indian snake – and its poison can kill very quickly,’ Holmes cried. ‘Roylott died immediately. We must put the snake back in its box.’ Very, very carefully, Holmes took the snake and threw it into the metal box.

هولمز خیلی آهسته گفت «طناب! طناب خالدار!» طناب چرخید و شروع به چرخاندن سرش کرد. هولمز فریاد زد «مواظب باش، واتسون! یک مار است، یک مار هندی – و سم اش می تواند سریع بکشد. رويلوت بلافاصله مرد باید مار را برگردانیم داخل صندوق.» هولمز خیلی خیلی با دقت، مار را گرفت و داخل صندوق فلزی انداخت.

‘But how did you know about the snake, Holmes?’ I asked.

من پرسیدم «هولمز، تو از کجا درباره مار می دانستی؟»

‘At first, Watson, I thought that it was the gipsies. But then I understood. I thought that perhaps something came through the air-vent, down the bell-rope and on to the bed. Then there was the milk – and of course, snakes drink milk. It was easy for the Doctor to get Indian animals. And because he was a doctor, he knew that this snake’s poison is difficult to find in a dead body. So every night he put the snake through the air-vent, and it went down the bell-rope on to the bed.’

«اول، واتسون، فکر کردم کار کولی ها باشد. ولی بعد فهمیدم. فکر کردم شاید چیزی از میان تهویه هوا وارد و از طناب زنگ دار روی رختخواب پایین آمده باشد. بعد آن شیر را دیدیم – و البته، مارها شیر می خورند. برای دکتر خیلی راحت بودہ جانور هندی گیر بیاورد. و چون دکتر بود، می دانسته سم این مار به سختی در بدن یافته می شود. بنابراین او هر شب مار را از لای تهویه رد می کرده و آن مار از طناب پایین و داخل رختخواب می شده.»

‘Of course, nobody must see the snake, so every night he whistled to call it back. The sound of metal falling was the door of the metal box, which was the snake’s home. Perhaps the snake came through the air-vent many times before it killed Julia. But in the end it killed her. And Helen, too, nearly died because of this snake.

«البته، کسی نباید مار را می دیده، به همین خاطر هر شب سوت می زده تا برگردد. صدای افتادن جسم فلزی صدای در صندوق، که همان خانه مار است، بود. شاید مار قبل از اینکه جولیا را بکشد بارها از سوراخ تهویه داخل شده، ولی نهایتا جولیا را کشت. و هلن، هم نزدیک بود با همین مار کشته شود.»

‘But tonight, when I hit the snake on the rope, it was angry and went back through the air-vent. And so it killed the Doctor. I’m not sorry about that.’

«ولی امشب، وقتی به مار روی طناب ضربه زدم، عصبانی شد و از سوراخ تهویه برگشت. و بنابراین دکتر را کشت. از این بابت متاسف نیستم.»

Soon after this Helen Stoner married her young man and tried to forget the terrible deaths of her sister and stepfather. But she never really forgot the speckled band.

کمی بعد از این ماجرا، هلن با مرد جوانش ازدواج کرد و سعی کرد مرگ های هولناک خواهر و ناپدری اش را فراموش کند. ولی او هرگز واقعا طناب خالدار را فراموش نکرد.

[/restrict]

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *