داستان های کوتاه انگلیسی

داستان های انگلیسی روح کانترویل

روح کانترویل

اسکار وایلد

این داستان ترسناک نیست! داستان با نقل مکان خانواده ای به خانه ای روح زده آغاز می شود. روح که سال ها در آن خانه گرفتار بوده همیشه همه را می ترسانده. ولی این خانواده تازه وارد او را جدی نمی گیرند. در انتهای داستان ماجرای گرفتاری و سرگذشت روح در خانه فاش می شود.

Chapter One

فصل یک

Mr Hiram B. Otis was a rich American from New York. He had come to live and work in England, but he did not want to live in London.

آقای هیرام ب. اوتیس یک آمریکایی ثروتمند اهل نیویورک بود. او برای زندگی و کار به انگلیس آمده بود، ولی نمی خواست در لندن زندگی کند.

He did not want to live in the city. He wanted to live in the countryside outside London.

او نمی خواست داخل شهر زندگی کند. او می خواست در حومه شهر بیرون لندن زندگی کند.

Canterville Chase was a large and very_old house near London. Lord Canterville, the owner, wanted to sell it. So Mr Hiram B. Otis visited Lord Canterville.

کانترویل چیس یک خانه بزرگ و خیلی قدیمی نزدیک لندن بود. لرد کانترویل، صاحب آن، می خواست آن را بفروشد. بنابراین آقای هیرام ب. اوتیس به دیدار لرد کانترویل رفت.

‘I do not live in Canterville Chase,’ Lord Canterville said to Mr Otis. ‘I do not want to live there. The house has a ghost – The Canterville Ghost.’

لرد كانترویل به آقای اوتیس گفت «من در کانترویل چیس زندگی نمی کنم. نمی خواهم آنجا زندگی کنم. خانه یک روح دارد – روح کانترويل.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘I come from America,’ said Mr Otis. ‘America is a modern country. I don’t believe in ghosts. Have you seen this Canterville Ghost?’

آقای اوتیس گفت «من اهل آمریکا هستم. آمریکا کشور مدرنی است. من به روح اعتقاد ندارم. این روح کانترویل را دیده اید؟»

‘No,’ said Lord Canterville, ‘but I have heard it at night.’

لرد کانترویل گفت «نه، ولی صدای را در شب شنیده ام.»

‘I don’t believe in ghosts,’ Mr Otis said again. ‘No one has found a ghost. No one has put a ghost in a museum. And you haven’t seen this ghost either.’

آقای اوتیس دوباره گفت «من به روح اعتقاد ندارم. کسی (تا حالا) روحی نیافته است. کسی روحی را در یک موزه قرار نداده. و شما هم این روح را ندیده اید.»

‘But several members of my family have seen it,’ said Lord Canterville. My aunt saw the ghost. She was so frightened that she was ill for the rest of her life. Also, the servants have seen it so they will not stay in the house at night. Only the housekeeper, Mrs Umney, lives in Canterville Chase. Mrs Umney lives there alone.’

لرد كانترویل گفت «ولی چند عضو خانواده ام آن را دیده اند. خاله ام روح را دیده. آنقدر ترسیده بود که بقیه عمرش مریض بود. تازه، خدمتکاران هم آن را دیده اند و به همین خاطر شب در خانه نمی مانند. فقط مستخدم مان، خانم اومنی، در کانترویل چیس زندگی می کند. خانم اومنی تنها آن جا زندگی می کند.»

“I want to buy the house,’ said Mr Otis. ‘I’ll buy the ghost as well. Will you sell Canterville Chase? Will you sell the ghost?’

آقای اوتیس گفت «من می خواهم خانه را بخرم. روح را هم می خرم. کانترویل چیس را می فروشید؟ روح را می فروشید؟»

”Yes, I will,’ said Lord Canterville. ‘But, please remember, I told you about the ghost before you bought the house.’

لرد کانترویل گفت «بله، می فروشم. ولی خواهش می کنم به خاطر داشته باشید، قبل از اینکه خانه را بخرید به شما درباره روح گفتم.»

Mr Hiram B. Otis bought Canterville Chase. Then his family came to England from America. He had a wife called Lucretia, three sons and a daughter.

آقای هیرام ب. اوتیس کانترویل چیس را خرید. بعد خانواده اش از آمریکا به انگلیس آمد. او همسری به نام لوکرتیا، سه پسر و یک دختر داشت.

The eldest son, Washington, was almost twenty years old. He was good-looking and had fair hair. His two young brothers were twins.

بزرگ ترین پسر، واشنگتون، تقریبا بیست سال داشت. او خوش تیپ بود و موهای بلوند (رنگ روشن) داشت. دو برادر کوچکش دو قلو بودند.

They were twelve years old. The daughter, Virginia, was fifteen years old. She had large blue eyes and a lovely face.

آن ها دوازده سال داشتند. دختر خانواده، ویرجینیا، پانزده ساله بود. او چشمان بزرگ آبی و چهره ای نازنین داشت.

Mr Otis took his family to live at Canterville Chase. The old house was in the countryside west of London. Mr Otis and his family travelled from London by train.

آقای اوتیس خانواده اش را برای زندگی به کانترویل چیس برد. خانه قدیمی در حومه غربی لندن بود. آقای اوتیس و خانواده اش با قطار از لندن راه افتادند.

Then they rode to the house in a wagon pulled by two horses.

بعد با کالسکه ای که دو اسب آن را می کشیدند، به خانه رفتند.

Canterville Chase was big and old. Trees grew all around the house. The Otis family wanted to stop and look at the outside of the house, but the sky darkened.

کانترویل چیس بزرگ و قدیمی بود. تمام اطراف خانه درخت روییده بود. خانواده اوتیس می خواستند توقف کنند و بیرون خانه را نگاه کنند، ولی آسمان تیره شد.

A thunderstorm was coming. Rain started to fall, so the family went inside the house quickly.

طوفانی داشت نزدیک می شد. باران شروع به باریدن کرد، به همین خاطر خانواده به سرعت داخل خانه شدند.

Mrs Umney, the housekeeper, was waiting for them by the front door. She was an old woman and wore a black dress and white apron. She lived at Canterville Chase and looked after the house.

خانم اومنی، مستخدم خانه، دم در جلویی منتظر آن ها بود. او زنی مسن بود و لباس تیره و پیش بندی سفید پوشیده بود. او در کانترویل چیس زندگی و از آن مواظبت می کرد.

‘Welcome to Canterville Chase,’ said Mrs Umney. ‘Would you like some tea?’

خانم اومنی گفت «به کانترویل چیس خوش آمدید. چایی دوست دارید؟»

‘Yes, please,’ said Mrs Otis.

خانم اوتیس گفت «بله، خواهش می کنم.»

The Otis family followed Mrs Umney into the library. There was a big table in the centre of the room and many chairs. Mrs Umney put teacups on the table, then she brought a pot of tea.

خانواده اوتیس به دنبال خانم اومنی وارد کتابخانه شدند. وسط اتاق یک میز بزرگ و تعداد زیادی صندلی بود. خانم اومنی فنجان های چای را روی میز گذاشت، بعد یک قوری چای آورد.

The Otises sat in the library and drank their tea. They looked out of a large window at the rain.

اوتیس ها در کتابخانه نشستند و چاییشان را نوشیدند. آن ها از یک پنجره بزرگ به بیرون به باران نگاه می کردند.

The rain was falling heavily and the sky was black. They heard thunder and they saw lightning.

باران به شدت می بارید و آسمان سیاه بود. آن ها صدای رعد را می شنیدند و برق آن را می دیدند.

Mrs Otis looked around the room. There were many books on bookshelves. There were paintings on the walls. There was also a red stain on the floor. The red stain was by the fireplace.

خانم اوتیس به اطراف اتاق نگاه کرد. روی قفسه ها کتاب های زیادی بود. روی دیوار چند تا نقاشی بود. یک لکه قرمز هم کف اتاق بود. لکه قرمز کنار آتش دان بود.

‘What is this red stain?’ Mrs Otis asked Mrs Umney.

خانم اوتیس از خانم اومنی پرسید «این لکه قرمز چیست؟»

‘It is blood,’ answered the old housekeeper in a quiet voice.

مستخدم پیر با صدایی آرام گفت «خون است.»

‘I don’t want a blood-stain in my library,’ said Mrs Otis. ‘Please remove the stain. Please clean the floor immediately.’

خانم اوتیس گفت «نمی خواهم توی کتابخانه ام یک لکه خون باشد. لطفا این لکه را از بین ببرید. لطفا بلافاصله کف اتاق را تمیز کنید.»

The old woman smiled. “It is the blood of Lady Eleanore de Canterville. She was murdered by her husband, Sir Simon de Canterville, in 1575. The blood-stain has been here for over three hundred years. It cannot be removed.’

پیرزن لبخندی زد «این خون بانو النور دی کانترویل است. او توسط شوهرش، سر سیمون دی کانترویل، در سال 1575 به قتل رسید. لکه خون بیش از سیصد سال اینجا بوده. آن را نمی شود پاک کرد.»

‘Nonsense,’ said Washington Otis. ‘I have some Pinkerton’s Stain Remover from America. It can remove any stain. Watch.’

واشنگتون اتیس گفت «مزخرف. من کمی لکه بر پینکرتون از آمریکا دارم. آن همه چیز را پاک می کند. تماشا کن.»

Washington Otis took the stain remover from a bag. Pinkerton’s Stain Remover looked like a small black stick. He rubbed the stick on the blood-stain. A minute later the floor was clean. The stick had removed the stain quickly and easily.

واشنگتون اوتیس لکه بر را از کیفی بیرون آورد. لکه بر پینکرتون مثل یک تکه چوب کوچک سیاه بود. او چوب را روی لکه خون مالید. یک دقیقه بعد کف اتاق تمیز بود. تکه چوب لکه را سریع و راحت از بین برد.

Mrs Umney looked at the floor. She was frightened. No one had removed the blood-stain for three hundred years. Mrs Umney was very frightened.

خانم اومنی به کف اتاق نگاه کرد. او ترسیده بود. برای سیصد سال کسی لکه را پاک نکرده بود. خانم اومنی خیلی ترسیده بود.

‘Pinkerton’s can remove anything,” said Washington Otis. ‘The blood-stain has gone.’

واشنگتون اوتیس گفت «پینکرتون هر چیزی را می تواند پاک کند. لکه خون ناپدید شد.» ‘

Lightning flashed and lit the library. Thunder crashed over the house. Mrs Umney fainted.

آذرخش برق زد و کتابخانه را روشن کرد. رعد بالای خانه غرید. خانم اومنی از حال رفت.

Mr and Mrs Otis ran across the library. They helped the old housekeeper who lay on the floor. Mrs Umney’s eyes were closed and her face was pale.

آقا و خانم اوتیس به آن طرف کتابخانه دوید. آن ها به پیرزن مستخدم که روی زمین افتاده بود کمک کردند. چشمان خانم اومنی بسته بود و صورتش رنگ پریده.

‘Mrs Umney! Mrs Umney!’ cried Mrs Otis. ‘Can you speak?’

فریاد زد «خانم اومنی! خانم اومنی! خانم اوتیس می توانید صحبت کنید؟»

Mrs Umney opened her eyes. Trouble will come to this house,’ she said. ‘I have seen the ghost. The ghost will come to you.’

خانم اومنی چشمانش را گشود. او گفت «دردسر به سراغ این خانه خواهد آمد. من روح را دیده ام. روح سراغ شما می آید.»

All the Otises helped Mrs Umney to stand up. ‘The ghost will come,’ she said again. ‘You must not remove the blood-stain. You must not clean the library floor. The ghost will be angry.’

تمام اوتیس ها به خانم اومنی کمک کردند بایستد. او دوباره گفت «روح خواهد آمد. شما نباید لکه خون را پاک کنید. شما نباید کف کتابخانه را تمیز کنید. روح خشمگین می شود.»

Then Mrs Umney went upstairs to her room.

خانم اومنی به اتاقش در طبقه بالا رفت.

‘Let’s look for the ghost,’ said the Otis_boys. ‘Let’s look round the house.’

پسران اوتیس گفتند «بیایید دنبال روح بگردیم. بیایید دور و بر خانه را بگردیم.» ‘

The Otises looked round the house together. But they did not see the Canterville Ghost.

اوتیس ها با هم دور و بر خانه را گشتند. ولی آن ها روح کانترویل را ندیدند.

این داستان فصل های دیگر دارد برای خواندن ادامه فصل ها نیاز هست اشتراک سایت را تهیه کنید.

Chapter Two

فصل دو

[restrict subscription=1]

That night the family went to bed early. The storm continued all night. Next morning they went into the library. The blood-stain had reappeared on the floor.

آن شب خانواده زود به رختخواب رفت. طوفان تمام شب ادامه یافت. صبح روز بعد آن ها وارد کتابخانه شدند. لکه خون کف اتاق دوباره ظاهر شده بود.

‘I’ll remove this blood-stain once more,’ said Washington Otis. ‘Mother doesn’t want a blood-stain in the library. I’ll clean the floor again.’

واشنگتون اوتیس گفت «من این لکه خون را دوباره پاک می کنم.» مادر نمی خواهد داخل کتابخانه لکه خون باشد. دوباره کف اتاق را تمیز می کنم.»

He removed the blood-stain with Pinkerton’s Stain Remover. The library floor was clean. But the next morning the stain had come back again.

او لکه را با لکه بر پینکرتون پاک کرد. کف کتابخانه تمیز شد. ولی صبح روز بعد لکه دوباره برگشته بود.

‘This is very strange,’ said Mr Otis. “I’ll lock the library door at night. No one can come into the library. No one can put a stain on the floor.’

آقای اوتیس گفت «این خیلی عجیب است. شب در کتابخانه را قفل می کنم. کسی نمی تواند وارد کتابخانه شود. کسی نمی تواند لکه ای کف اتاق بگذارد.»

‘I don’t think Pinkerton’s Stain Remover is bad,’ said Washington Otis. ‘I think there really is a ghost. The ghost is making the blood-stain. The ghost puts the stain on the floor at night.’

واشنگتون اوتیس گفت «من فکر نمی کنم لکه بر پینکرتون بد باشد. فکر می کنم واقعا روحی اینجا وجود دارد. روح این لکه خون را تولید می کند. شب ها روح لکه را کف اتاق تولد می کند.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

‘We must find this ghost,’ said Mr Hiram B. Otis. ‘It must stop making these stains. Your mother does not like blood on the library floor.’

آقای هیرام ب. اوتیس گفت «باید روح را پیدا کنیم. باید دست از لکه درست کردن بردارد. مادرتان از لکه کف کتابخانه خوشش نمی آید.»

That day the family went out. They walked around the countryside near Canterville Chase. They went to the nearby village. They looked at the old village houses.

آن روز خانواده بیرون رفتند. آن ها اطراف حومه شهر نزدیک کانترویل چیس قدم زدند. آن ها به دهکده مجاور رفتند. آن ها به خانه های قدمی دهکده نگاه کردند.

Then they walked back to Canterville Chase through the woods. It was a summer evening and the weather was fine.

بعد پیاده از میان جنگل به كانترویل چیس برگشتند. شبی تابستانی و هوا خوب بود.

It was late when they got back to the house. The Otises were hungry and tired. After eating supper they went to bed. The bedrooms were upstairs. There was a long corridor upstairs. The bedroom doors were along this corridor.

وقتی به خانه رسیدند دیر وقت بود. اوتیس ها گرسنه و خسته بودند. بعد از خوردن شام به رختخواب رفتند. اتاق خواب ها طبقه بالا بود. طبقه بالا یک راهروی دراز داشت. درهای اتاق خواب ها در طول راهرو بود.

Mr Otis woke up after midnight. There was a strange noise outside his room. The sound was like metal chains. The chains were nabbing together.

آقای اوتیس بعد از نیمه شب از خواب برخاست. بیرون اتاقش صدای عجیبی می آمد. صدا مثل صدای زنجیر فلزی بود. (حلقه های) زنجیر به هم می گرفتند (به هم می خوردند).

Mr Otis got out of bed and opened the bedroom door. He looked into the corridor.

آقای اوتیس از رختخواب بیرون آمد و در اتاق خواب را باز کرد. او به داخل راهرو نگاه کرد.

He saw the Canterville Ghost in the corridor. The ghost was an old man with burning red eyes. He had long grey hair and wore very old-fashioned clothes. There were chains on his hands and feet. He was rubbing the chains together so they made a noise.

او روح کانتروبل را داخل راهرو دید. روح، پیرمردی بود با چشمان قرمز سوزان. او موهای سفید بلند داشت و لباس های خیلی قدیمی (از مد افتاده) پوشیده بود. دست ها و پاهایش در غل و زنجیر بود. او داشت زنجیرها را به هم می مالید برای همین صدا می دادند.

”My dear sir, your chains make a terrible noise,’ Mr Otis said to the ghost. ‘You must put some oil on those chains. Here is some Tammany Rising Sun Oil from the United States. Please put the oil on your chains.’

آقای اوتیس به روح گفت «آقای محترم، زنجیرهایتان صدای وحشتناکی می کنند. باید کمی روغن به آن بزنید. بفرمایید کمی روغن خورشید تابان تامانی آمریکایی لطفا روغن را به زنجیرها بزنید.»

Mr Otis put a bottle of oil on a table in the corridor. Then he closed his bedroom door and went back to bed.

آقای اوتیس یک بطری روغن را روی میز داخل راهرو گذاشت. بعد در اتاق خوابش را بست و به رختخواب برگشت.

The Canterville Ghost was very surprised. He had lived in Canterville Chase for three hundred years. Everyone was frightened of him, because everyone was afraid of ghosts. But this American gentleman was not afraid.

روح کانترویل خیلی تعجب کرد. او سیصد سال بود که در کانترویل چیس زندگی می کرد. همه از او می ترسیدند، چون همه از روح می ترسند. ولی این آقای آمریکایی نمی ترسید.

The Canterville Ghost decided to work harder. He wanted to frighten the American. He made a terrible noise and shone a horrible green light in the corridor.

کانترویل چيس تصمیم گرفت سخت تر کار کند. او می خواست آمریکایی را بترساند. او صدای هولناکی تولید کرد و نور سبز ترسناکی در راهرو تاباند.

Another door opened at the end of the corridor. Mr Otis’s youngest sons came out of their bedroom. The two young boys had the pillows from their beds in their hands. They threw the pillows at the ghost. They laughed at the ghost.

در دیگری در انتهای راهرو باز شد. دو پسر کوچک آقای اوتیس از اتاق خوابشان بیرون آمدند. دو پسر جوان بالش های تختشان در دستشان بود. آن ها بالش ها را به سوی روح پرتاب کردند. آن ها به روح خندیدند.

The ghost was amazed and upset. No one had laughed at him before. He was a ghost. Everyone is frightened of ghosts. No one had ever laughed at the Canterville Ghost before.

روح حیرت زده و ناراحت شد. هیچ کس قبلا به او نخندیده بود. او یک روح بود. همه از ارواح می ترسند. قبلا هیچ کس هرگز به روح كانترویل نخندیده بود.

The Canterville Ghost did not know what to do. He disappeared through the wall and the house became quiet.

روح کانترویل نمی دانست چه کار کند. او در میان دیوار ناپدید و خانه ساکت شد.

The ghost went to the secret room where he lived. He sat down on a chair. He thought about what had happened.

روح به اتاق مخفی که آن جا زندگی می کرد، رفت. او روی یک صندلی نشست. او به اتفاقی که افتاده بود فکر کرد.

He had frightened people for three hundred years. He had looked through windows and frightened the servants. He had knocked on bedroom doors.

برای سیصد سال او مردم را ترسانده بود. او از پشت بنجره ها نگاه کرده و خدمت کارها را ترسانده بود. او به در اتاق خواب ها ضربه زده بود.

He had frightened people in their beds. He had blown out candles in the night. He had turned green and made noises with his chains. Everyone had always been frightened.

او مردم را در تختخوابشان ترسانده بود. او شمع ها را در شب با فوت خاموش کرده بود. او سبز رنگ شده و با زنجيرش سر و صدا تولید کرده بود. همه همیشه ترسیده بودند.

No one had given him Rising Sun Oil to put on his chains. No one had thrown pillows at him. He was a very unhappy ghost.

هیچ کس به او روغن خورشید تابان نداده بود که به زنجيرش بزند. هیچ کس به سويش بالش پرت نکرده بود. او روح خیلی غمگینی بود.

Chapter Three

فصل سه

Washington Otis removed the blood-stain in the library every day. Every morning the stain had reappeared. But the stain was no longer the color of blood. One morning it was brown. Another morning it was purple. Then it became bright green.

هر روز لکه داخل کتابخانه را پاک واشنگتون اوتیس می کرد. هر روز صبح لکه دوباره پیدایش می شد. ولی لکه الان دیگر رنگ خون نبود. یک روز قهوه ای بود. روز دیگر ارغوانی. بعد سبز روشن می شد.

The Otises laughed at the blood-stain. They looked for it every morning before breakfast.

اوتیس ها به لکه خون می خندیدند. آن ها هر روز صبح قبل از صبحانه دنبال لکه می گشتند.

‘What color is it today?’ asked Washington Otis.

واشنگتون اوتیس پرسید «امروز چه رنگی است؟»

‘It’s green!’ shouted the twins. ‘It’s green blood today.

دوقلوها فریاد زدند «سبز است! امروز سبز خونی است.»

They laughed at the green blood-stain on the library floor.

آن ها به لکه خون سبز کف کتابخانه خندیدند.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Virginia Otis did not laugh. The young girl was silent at breakfast. The blood-stain made her feel sad and she almost cried when she saw the bright green stain. She was sure that the ghost put the stain on the floor. She felt sorry for the ghost.

ویرجینیا اوتیس نخندید. دختر جوان سر صبحانه ساکت بود. لکه خون او را ناراحت کرده بود و او وقتی لکه سبز روشن را دید نزدیک بود به گریه بیفتد. او مطمئن بود که روح لکه را کف اتاق درست کرده. او برای روح متاسف شد.

‘The stain has been here for three hundred years,’ said Virginia. ‘We have been here for three weeks. The poor ghost puts the stain on the floor every night. Can’t you leave the stain there?’

ویرجنیا گفت «لکه سیصد سال اینجا بوده. ما سه هفته اینجا بوده ایم. روح بیچاره هر شب لکه را کف اتاق می گذارد. نمی شود با لکه آنجا کاری نداشته باشید؟»

But the others did not listen to Virginia.

ولی بقیه به ویرجینیا گوش نمی دادند.

The second appearance of the ghost was on a Sunday night. The Otises had all gone to bed. Suddenly they were woken up. They heard a terrible crashing noise downstairs.

دومین حضور روح یکشنبه شب بود. اوتیس ها همه خوابیده بودند. ناگهان آن ها بیدار شدند. آن ها از طبقه پایین صدای خرد شدن وحشتناکی شنیدند.

The whole family ran out of their bedrooms. They ran downstairs. It was dark but Mr Otis and his eldest son carried candles. They heard another crashing noise in the hallway near the front door.

تمام خانواده از اتاق خواب هایشان بیرون دویدند. آن ها به طبقه پایین دویدند. تاریک بود ولی آقای اوتیس و پسر بزرگش شمع داشتند. آن ها در راهروی نزدیک در ورودی صدای خرد شدن دیگری شنیدند.

There was a suit of armor in the hallway. This suit of armor was more than three hundred years old. It had fallen over and made a loud noise. The Canterville Ghost was sitting on the floor next to the armor.

یک دست زره در راهرو بود. این زره بیش از سیصد سال عمر داشت. افتاده و صدای بلندی داده بود. روح کانتر ویلک اتاق نزدیک زره نشسته بود.

The ghost had tried to put on the suit of armor. He wanted to walk around the house and frighten the Otis family. But the metal suit was too heavy. The suit of armor had fallen onto the floor.

روح سعی کرده بود زره را بپوشد. او می خواست در اتاق راه برود و خانواده اوتیس را بترساند. ولی لباس فلزی خیلی سنگین بود. زره کف اتاق افتاده بود.

The Canterville Ghost was sitting beside the armor. He was rubbing his knee. He had hurt himself.

روح کانترویل کنار زره نشسته بود. او داشت زانوانش را می مالید. به خودش صدمه زده بود.

Mr Hiram B. Otis pointed a gun at the ghost. Washington Otis held his candle high in the air. The Otis twins laughed loudly. Virginia was afraid and stood beside her mother. They all looked at the Canterville Ghost.

آقای هیرام ب. اوتیس تفنگی را به سوی روح نشانه گرفت. واشنگتون اوتیس شمعش را بلند در هوا نگه داشت. دوقلوهای اوتیس بلند خندیدند. ویرجینیا ترسیده بود و کنار مادرش ایستاده بود. آن ها همه داشتند به روح کانترویل نگاه می کردند.

The ghost was very angry. He stood up and gave a loud shout. He blew out the candle in Washington Otis’s hand. There was no light in the hall. Then the ghost ran up the stairs in the darkness.

روح خیلی عصبانی بود. او برخاست و نعرہ بلندی کشید. او شمعی که در دستان واشنگتون اوتیس بود را با فوت خاموش کرد. نوری در راهرو نبود. بعد روح در تاریکی پله ها را بالا دوید.

He stopped at the top of the stairs and laughed. He had a frightening laugh. Men’s hair had turned grey when they heard him laugh. But the Otises were not afraid.

او بالای پلکان ایستاد و زیر خنده زد. او خندهای ترسناک داشت. از صدای خنده اش موی بدن آدم سیخ می شد. ولی اوتیس ها نترسیده بودند.

‘Are you in pain?’ asked Mrs Otis. ‘I have a bottle of Dr Dobell’s medicine. It is good for stomach-aches and headaches. Please take the medicine.’

خانم اوتیس پرسید «درد داری؟ من یک شیشه داروی دکتر دوبل دارم. برای درد شکم و سر درد خوب است. لطفا دارو را بخور.»

The ghost looked at Mrs Otis angrily. Then he disappeared in a green cloud and went back to his secret room. He was very unhappy. He had tried to put on the suit of armor, but it was too heavy. The armor had fallen over and the ghost had hurt his leg.

روح با عصبانیت به خانم اوتیس نگاه کرد. بعد در ابری سبز ناپدید شد و به اتاق مخفی اش رفت. او خیلی غمگین بود. او کوشیده بود زره را بپوشد ولی خیلی سنگین بود. زره افتاده بود و روح به پایش صدمه زده بود.

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی شاهزاده خندان

The ghost stayed in his room during the day. He came out at night to visit the library. He repainted the blood-stain every night. And every morning, Washington Otis removed the blood-stain with Pinkerton’s Stain Remover.

تمام روز روح در اتاقش می ماند. او شب ها بیرون می آمد تا سری به کتابخانه بزند. او هر شب لکه خون را دوباره نقاشی می کرد. و هر صبح، واشنگتون اوتیس لکه خون را با لکه بر پینکرتون پاک می کرد.

But the ghost had a problem. He had quickly finished all his red paint. Now his brown and purple paints were finished as well. So, sometimes he painted the blood-stain green, sometimes blue.

ولی روح مشکلی داشت. او به سرعت تمام رنگ قرمزش را تمام کرده بود. حالا رنگ های قهوه ای و ارغوانی اش هم تمام شده بود. بنابراین، لکه ی خون را گاهی سبز و گاهی آبی می کشید.

The ghost made plans. He wanted to frighten the Otis twins. He planned to visit the twins in the night. He planned to turn himself green and make a horrible noise. He planned to visit the twins in their bedroom. He planned to touch them with his ice-cold hands in the dark.

روح نقشه هایی کشید. او می خواست دوقلوهای اوتیس را بترساند. او تصمیم گرفت شب هنگام سراغ دوقلوها برود. برنامه داشت خودش را سبز و صدای وحشتناکی بکند. او نقشه داشت دوقلوها را در اتاق خوابشان ملاقات کند. او نقشه داشت در تاریکی با دستان مثل یخ سردش آن ها را لمس کند.

He left his secret room at midnight. The house was dark.

نیمه شب اتاق مخفی اش را ترک کرد. خانه تاریک بود.

He climbed the stairs and walked along the corridor. The twins’ bedroom was at the end of the corridor round a corner. He turned the corner. Suddenly he stopped.

او از پله ها بالا رفت و طول راهرو را پیمود. اتاق خواب دوقلوها انتهای راهرو و بعد از پیچ بود. او پیچید. ناگهان ایستاد.

In front of him was a round face with a terrible mouth and burning eyes. Fire shone out of the mouth and eyes of this horrible face. It was the face of a ghost!

جلویش صورتی گرد با دهانی ترسناک و چشمان آتشین بود. آتش از دهان و چشمان آن صورت ترسناک بیرون می تابید. صورت یک روح بود!

The Canterville Ghost gave a shout and ran back to his secret room. He had never seen a ghost before and felt very frightened.

روح کانترویل نعره ای زد و به اتاق مخفی اش دوید. او هیچ وقت قبلا روح ندیده بود و خیلی احساس ترس کرد.

Before daylight came, the Canterville Ghost felt better. Were there two ghosts in the house? He must find out. He must meet the second ghost.

قبل از اینکه روشنایی صبح در بیاید، رو کانترويل حالش بهتر شد. آیا دو روح در آن خانه بودند؟ باید می فهمید. باید روح دوم را ملاقات می کرد.

He went back upstairs and walked along the corridor towards the twins’ room. The second ghost was still there, but its eyes were no longer burning.

او به طبقه بالا رفت و در راهرو به سوی اتاق دوقلوها رفت. روح دوم هنوز آن جا بود ولی چشمانش دیگر آتشین نبود.

He went up to it. He touched it. The head of the second ghost fell onto the floor. It was not a ghost at all. It was a head made from a large round vegetable called a pumpkin. The twins had put a candle inside it. There was a card on the floor.

او به سوی روح رفت. او را لمس کرد. سر روح دوم کف اتاق افتاد. اصلا روح نبود. كله ای بود که با میوه ی بزرگ و گردی که اسمش کدو است، درست شده بود. دوقلوها داخل آن شمع گذاشته بودند. کف اتاق یک کارت بود.

THE OTIS GHOST THE ONLY TRUE CANTERVILLE GHOST

روح اوتیس تنها روح کانترویل واقعی.

The twins had put the head in the corridor to frighten him. This made the Canterville Ghost very angry. What could he do? He could think of nothing at that moment, so he went back to his room.

دوقلوها كله را در راهرو گذاشته بودند تا او را بترسانند. این خیلی روح کانترویل را عصبانی کرد. چه کار می توانست بکند؟ در آن لحظه فکری به ذهنش نیامد، بنابراین به اتاقش برگشت.

Chapter Four

فصل چهار

The ghost felt very weak and tired. He stayed in his room for five days. He did not repaint the blood-stain in the library. There had been a blood-stain on the library floor for three hundred years. Now the library floor was clean.

روح احساس ضعف و خستگی کرد. او پنج روز در اتاقش ماند. او دیگر لکه خون داخل کتابخانه را نکشید. برای سیصد سال یک لکه خود کف کتابخانه بود. حالا کف کتابخانه تمیز بود.

After a week the ghost felt better. He decided to try once more to frighten the Otis twins. He planned to make his face look as horrible as possible. He waited until the middle of the night.

بعد از یک هفته حال روح بهتر شد. او تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند تا دوقلوهای اوتیس را بترساند. او برنامه داشت تا کاری کند صورتش تا جای ممکن ترسناک به نظر برسد. او تا نیمه ی شب صبر کرد.

Slowly and silently he walked to the twins’ bedroom. It was one o’clock in the morning. The house was quiet. The door of the twins’ room was slightly open.

او به آرامی و بی صدا به سوی اتاق خواب دوقلوها رفت. ساعت یک صبح بود. خانه ساکت بود. در اتاق دوقلوها کمی باز بود.

The ghost took off his head and carried it under his arm. It is terrifying to see a headless ghost. He wanted to terrify the twins.

روح سرش را کند و زیر بغل گرفت. دیدن یک روح بی سر خیلی ترسناک بود. او می خواست دوقلوها را بترساند.

He pushed open the door of the twins’ bedroom. The door banged against the wall.

او درِ اتاق خواب دوقلوها را با فشار باز کرد. در به دیوار خورد.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

He had planned to shout and hold his head in his hands. But a heavy jug of water fell from the top of the door.

او برنامه داشت فریاد بزند و سرش را در دستش بگیرد. ولی کوزه آب سنگینی از بالای در افتاد.

The twins had played a trick on him. He was soaked with water. The twins shouted and laughed.

دوقلوها سر او بازی در آورده بودند. او خیس آب بود. دوقلوها فریاد زدند و خندیدند.

The ghost ran back down the corridor. He could not frighten the twins. He could not frighten anyone in the Otis family.

روح دوان دوان به پایین راهرو برگشت. او نمی توانست دوقلوها را بترساند. او نمی توانست هیچ کس در خانواده اوتیس را بترساند.

Washington Otis came out of his bedroom. The ghost stopped running. Behind him, the twins ran down the corridor. They shouted – ‘Boo!’ – in his ears and waved their arms. Washington Otis laughed at him.

واشنگتون اوتیس از اتاق خوابش بیرون آمد. روح از دویدن ایستاد. پشت سرش، دوقلوها راهرو را پایین دویدند. آن ها در گوشش فریاد زدند – «بوو!» – و دست هایشان را تکان دادند. واشنگتون اوتیس به او خندید.

The ghost did not know what to do. He ran through the nearest door, went back to the secret room and lay down. He could not frighten anyone. He was a very unhappy ghost.

روح نمی دانست چه کار کند. از میان نزدیک ترین در فرار کرد و به اتاق مخفی اش رفت و دراز کشید. نمی توانست کسی را بترساند. او روح افسرده ای بود.

the Otises did not see The Canterville ghost at night again. The twins waited for him when it was dark. They put a rope across the corridor. They tied metal tins to the rope.

اوتیس ها دیگر روح را در شب ندیدند. وقتی تاریک شد دو قلوها منتظرش شدند. آن ها طولی در عرض راهرو گذاشتند. آن ها قوطی های فلزی به طناب بستند.

But the ghost did not walk into the tins. Only Mr Otis came along the corridor. He fell over the rope and was very angry.

ولی روح به قوطی ها نخورد. فقط آقای اوتیس از راهرو آمد. او به خاطر طناب زمین خورد و عصبانی شد.

Virginia Otis was also angry with the twins.

ویرجینیا اوتیس هم از دستِ دوقلوها عصبانی بود.

‘Can’t you leave the poor ghost alone?’ she said. ‘Why do you want to hurt him? Why do you want to play tricks on him? He has lived here for a very long time. Leave him alone.’

او گفت «نمی توانید روح بیچاره را تنها بگذارید؟ چرا می خواهید او را اذیت کنید؟ چرا می خواهید بازی سرش بیاورید؟ او زمانی طولانی اینجا زندگی کرده. او را تنها بذارید.»

The twins did not listen, but the ghost heard Virginia’s words. The words gave him hope.

دوقلوها گوش نمی دادند ولی روح حرف های ویرجینیا را شنید. کلمه ها به او امید دادند.

One afternoon, Virginia went to the library. The library door was slightly open. She pushed the door wide open and quietly walked into the room.

یک روز بعد از ظهر، ویرجینیا به کتابخانه رفت. در کتابخانه کمی باز بود. او در را با فشار کاملا باز کرد و آرام وارد اتاق شد.

There was somebody sitting by the window. It was the Canterville Ghost!

کسی کنار پنجره نشسته بود. او روح کانتروبل بود!

He was looking at the library window which was made of colored glass. There were words painted on the glass.

او داشت به پنجره کتابخانه که از شیشه رنگی درست شده بود نگاه می کرد. روی شیشه کلمه هایی نقاشی شده بود.

He was wearing his best clothes and had combed his long grey hair.

او بهترین لباسش را پوشیده و موهای سفید بلندش را شانه زده بود.

‘I feel very sorry for you,’ said Virginia quietly. ‘I’m sorry that my brothers were not very kind to you. But you did try to frighten them.’

ویرجینیا آهسته گفت «من خیلی برای تو متاسفم (با تو همدردی می کنم). متاسفم که برادرانم با تو مهربان نبودند. ولی تو سعی کردی آن ها را بترسانی.»

‘Yes I did,’ said the ghost. ‘It is my job to frighten everyone who comes to Canterville Chase.’

روح گفت «بله، سعی کردم. کار من است که هر کسی که به کانترویل چیس می آید را بترسانم.»

‘You are very wicked, I know,” said Virginia, ‘Mrs Umney, the housekeeper, told us that you killed your wife.’

ویرجینیا گفت «من می دانم تو خیلی شرور هستی. خانم اومنی، خانه دار، به ما گفت تو همسرت را کشته ای.»

‘Yes I did,’ replied the ghost. ‘But she wasn’t very kind. And it wasn’t very kind of her brothers to starve me to death.’

روح پاسخ داد «بله کشتم. ولی او خیلی مهربان نبود. و برادرانش هم کم لطفی کردند که من را تا حد مرگ گرسنگی دادند.»

‘Starve you to death?’ said Virginia. ‘Oh, poor ghost, are you hungry? Would you like a sandwich?’

ویرجینیا گفت «تا حد مرگ گرسنگی دادند؟ وای، روح بیچاره، گرسنه ای؟ یک ساندویچ دوست داری؟»

‘No thank you,’ he replied. ‘I never eat anything. But you are very kind. You are much kinder than the rest of your family. They are rude, nasty and unkind.’

او جواب داد «نه ممنون. من هیچ وقت چیزی نمی خورم. ولی تو خیلی مهربان هستی. تو خیلی از بقیه خانواده ات مهربان تر هستی. آن ها بی ادب، بدجنس و بی رحم هستند.»

‘Stop!’ cried Virginia. ‘You are nasty and unkind too. You stole my paint box. You used my paints to make the blood-stain in the library. I never told anyone about it. But now I’m going to fetch my father.’

ویرجینیا فریاد زد «بس کن! تو هم بدجنس و بی رحمی. تو قوطی رنگ من را دزدیدی. از رنگ های من استفاده کردی تا لکه خون داخل کتابخانه را بکشی. به کسی درباره آن چیزی نگفتم. ولی الان پدرم را می آورم.»

She turned to go, but the ghost spoke again.

او چرخید که برود ولی روح دوباره به حرف افتاد.

‘Please do not go, Miss Virginia,’ said the ghost. ‘I am so lonely and so unhappy. I do not know what to do. I want to go to sleep and I cannot.’

روح گفت «خانم ویرجینیا، خواهش می کنم نرو. من خیلی تنها و غمگینم. نمی دانم چه کنم. می خواهم بخوابم و نمی توانم.»

‘It’s easy to sleep,’ said Virginia. ‘You go to bed and close your eyes.’

ویرجینیا گفت «خوابیدن آسان است. به رختخواب می روی و چشمانت را می بندی.»

‘I have not slept for three hundred years,’ said the ghost. ‘I have not slept since I was murdered by my wife’s brothers.’

روح گفت «من سیصد سال است که نخوابیده ام. من از وقتی توسط برادران همسرم کشته شدم، نخوابیده ام.»

Virginia walked across the library and looked at the old face of the ghost. It was a sad face.

ویرجینیا عرض کتابخانه را طی کرد و به صورت روح نگاه کرد. چهره غمگینی بود.

‘Poor ghost,’ said Virginia, ‘how can I help you to sleep?’

ویرجینیا گفت «روح بیچاره، چطور می توانم کمکت کنم بخوابی؟»

‘Far away in the woods,’ said the ghost, ‘there is a little garden. In the little garden the grass grows long and thick. There are many flowers and trees.’

روح گفت « دور دست ها در جنگل ها یک باغ کوچک هست. در این باغ کوچک علف ها بلند و ضخیم می شوند. گل ها و درختان زیادی آنجا هست.»

A nightingale sings all night long. The bird’s sweet song is beautiful and sad. The white stars and the pale moon look down on this little garden. It is very peaceful.’

«یک بلبل تمام طول شب می خواند. آوای شیرین پرنده زیبا و محزون است. ستاره های سفید و ماه رنگ پریده به باغ کوچک زیرشان نگاه می کنند. خیلی آرام بخش است.»

Virginia’s eyes were full of tears. She put her hands over her face.

چشمان ویریجینیا پر از اشک بود. او دستش را روی صورتش گذاشت.

‘You mean it is the Garden of Death, she said quietly.

او آهسته گفت «یعنی آن باغ مرگ است.»

‘Yes, the Garden of Sleep,’ said the ghost. ‘It is very beautiful. There is peace and silence. There is no yesterday and no tomorrow. But only Love can open the door to the garden. For Love is stronger than Death.’

روح گفت «بله، باغ خواب. خیلی زیباست. آرامش و سکوت وجود دارد. نه دیروزی هست نه فردایی. ولی فقط عشق می تواند در آن باغ را باز کند. چون عشق از مرگ قوی تر است.»

Virginia did not know what to say. She listened as the ghost spoke again.

ویرجینیا نمی دانست چه بگوید. دوباره که روح به صحبت افتاد او گوش داد.

‘Have you read the writing on the library window?’

نوشته روی پنجره کتابخانه را خوانده ای؟»

‘Yes,’ said Virginia, ‘but I do not understand it.’

ویرجینیا گفت «بله، ولی آن را نفهمیدم.»

‘Look,’ said the ghost. ‘Read the lines on the window.’

روح گفت «نگاه کن. خط های روی پنجره را بخوان.»

Virginia looked at the window and read the lines of poetry:

ویرجینیا به پنجره نگاه کرد و خط های شعر را خواند:

When a golden girl shall weep

وقتی دختری طلایی باید گریه گند

For the ghost that cannot sleep,

برای روحی که نمی تواند بخوابد،

Then the dead at last shall die

آن وقت در نهایت مرده باید بمیرد

And in restful earth may lie.

و احتمالا در خاک آرام بخش می آرامد.

‘The words mean you must weep for me,’ said the unhappy ghost. ‘Then the Angel of Death will let me rest. Will you help?’

روح غمگین گفت «این کلمه ها یعنی تو باید برای من گریه کنی. بعد فرشته مرگ خواهد گذاشت من آرام بگیرم. کمکم می کنی؟»

‘What do I have to do?’ asked Virginia.

ویرجینیا پرسید «چه کار باید بکنم؟»

‘You must come with me into the darkness. You will see strange things. You will hear strange voices, but nothing will hurt you. You are good and kind. The dark cannot hurt you.’

«باید با من به درون تاریکی بیایی. تو چیزهای عجیبی خواهی دید. صداهای عجیبی خواهی شنید ولی هچ چیز به تو صدمه نخواهد زد. تو خوب و مهربان هستی. تاریکی نمی تواند به تو آسیب بزند.»

Virginia did not answer and the ghost waited. He had waited for three hundred years. This was the longest minute of all that time.

ویرجینیا جواب نداد و روح منتظر ماند. او سیصد سال منتظر مانده بود. این بلندترین دقیقه تمام آن دوران بود.

‘I am not afraid,’ said Virginia at last. ‘I will come with you into the dark.’

سرانجام ویرجینیا گفت «من نمی ترسم. با تو به درون تاریکی خواهم آمد.»

The ghost kissed her hand. His lips were cold like ice, but they burned like fire. The ghost held her hand and they walked to the wall of the library.

روح دست او را بوسید. لبانش مثل یخ سرد بود ولی مثل آتش می سوختند. روح دست او را گرفت و آن ها به سوی دیوار کتابخانه رفتند.

The wall opened. There was darkness beyond the wall and a cold wind. Voices spoke out of the wind. ‘Go back, Virginia. Go back before it is too late.’

دیوار باز شد. آن سوی دیوار، تاریکی و باد سرد بود. صداهایی از داخل باد حرف می زدند. «برگرد، ویرجینیا. برگرد تا دیر نشده.»

Virginia walked into the darkness with the ghost. Virginia and the ghost disappearedthrough the library wall.

ویرجینیا با روح به داخل تاریکی قدم گذاشت. ویرجینیا و روح در میان دیوار کتابخانه ناپدید شدند.

Chapter Five

فصل پنج

Virginia did not come downstairs for supper. Mr Otis sent one of the servants to her room. The servant could not find Virginia so everybody searched the house.

ویرجینیا برای شام پایین نیامد. آقای اوتیس یکی از خدمتکارها را به اتاق او فرستاد. خدمتکار نتوانست او را پیدا کند بنابراین همه خانه را جستجو کردند.

They looked everywhere but they could not find her. Mr and Mrs Otis were very worried.

آن ها همه جا را نگاه کردند ولی نتوانستند او را پیدا کنند. آقا و خانم اوتیس خیلی نگران بودند.

It was a summer evening and the sun had not set, so the family and the servants searched the gardens before it was dark. In the garden there were many trees and a deep pond.

غروب یک روز تابستان بود و خورشید غروب نکرده بود، بنابراین خانواده و خدمتکارها قبل از اینکه هوا تاریک شود باغ را جستجو کردند. در باغ درختان زیادی به همراه یک حوض عمیق بود.

They looked in the pond. They looked in the trees. Then they asked people at the railway station. But no one had seen Virginia.

آن ها به داخل حوض نگاه کردند. آن ها لابلای درختان را نگاه کردند. بعد، از مردمی که در ایستگاه راه آهن بودند پرسیدند. ولی هیچ کس ویرجینیا را ندیده بود.

Mr Otis went to tell the village policeman that Virginia had disappeared. But, by that time, it was dark and no one could search any more that night.

آقای اوتیس رفت تا به پلیس دهکده بگوید که ویرجینیا ناپدید شده بود. ولی، تا آن موقع، هوا تاریک شده بود و دیگر کسی نمی توانست آن شب جستجو کند.

 

و کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

None of the family wanted to eat or sleep. They sat in the library and waited. They hoped Virginia would return safely. They planned to search for Virginia again in the morning.

هیچ کدام از اعضای خانواده نمی خواست چیزی بخورد یا بخوابد. آن ها در کتابخانه نشستند و منتظر ماندند. آن ها امیدوار بودند ویرجینیا سالم برگردد. آن ها تصمیم داشتند صبح دوباره به جستجوی او بروند.

It was midnight when the family decided to go to bed. They left the library and started to walk up the stairs together.

نیمه شب بود که خانواده تصمیم گرفتند بروند بخوابند. آن ها کتابخانه را ترک کردند و با هم شروع به بالا رفتن از پله ها کردند.

Suddenly all the clocks in the house struck twelve and they heard a terrible noise. Thunder crashed outside the house and the Otises heard a dreadful cry.

ناگهان تمام ساعت ها خانه زنگ ساعت دوازده را زدند و بعد آن ها صدای ترسناکی شنیدند. بیرون خانه رعد غرید و اوتیس ها نعره مهیبی شنیدند.

Strange music sounded inside the house and a door opened at the top of the stairs.

داخل خانه صدای موسیقی عجیبی طنین انداز و دری بالای پلکان باز شد.

Virginia stood in the doorway. She looked down the stairs at them. Her face was very pale and she carried a small box in her hand.

ویرجینیا در درگاه ایستاده بود. او به پایین پله ها، به آن ها، نگاه می کرد. صورتش رنگ پریده بود و در دستش جعبه کوچکی حمل می کرد.

‘Where have you been?’ Mr Otis asked angrily. ‘Your mother has been very worried. You have frightened us all. You must never play a trick like this again.’

آقای اوتیس با عصبانیت گفت «کجا بوده ای؟ مادرت خیلی نگران شد. همه ما را ترساندی. دیگر هیچ وقت نباید همچین شوخی ای با ما بکنی.»

‘Except on the ghost,’ said the twins. ‘You can play tricks on the ghost!’

دوقلوها گفتند «به جز با روح. می توانی با روح شوخی کنی!»

‘Father,’ Virginia said quietly, ‘I have been with the ghost. He is dead and now he can rest. He gave me this box of beautiful jewels before he died.’

ویرجینیا آهسته گفت «پدر. من با روح بوده ام. او مرده و حالا می تواند آرام بگیرد. قبل از اینکه بمیرد این جعبه جواهرات زیبا را به من داد.»

She showed her father the small box. Inside was a necklace made of red stones.

او جعبه کوچک را به پدرش نشان داد. داخل آن گردنبندی از سنگ های سرخ بود.

‘Where did you get this?’ asked her father. ‘Where have you been?’

پدرش پرسید «این را از کجا آوردی؟ تو کجا بوده ای؟»

Mr Otis forgot to be angry. He was so pleased to see that Virginia was safe.

آقای اوتیس عصبانیتش را فراموش کرد. او از اینکه می دید ویرجینیا صحیح و سالم است خیلی خوشحال بود.

‘Come. I’ll show you,’ said Virginia.

ویرجینیا گفت «بیایید. به شما نشان می دهم.»

She turned back to the door at the top of the stairs. All of the family followed her. Washington Otis carried a lighted candle.

او به سوی در بالای پلکان برگشت. تمام خانواده او را دنبال کردند. واشنگتون اوتیس یک شمع روشن حمل می کرد.

Virginia led them along a secret corridor. They came to an old wooden door which was open. Beyond the door was a little room with a low ceiling.

ویرجینیا آن ها را در امتداد یک راهروی مخفی هدایت کرد. آن ها به یک در قدیمی چوبی رسیدند که باز بود. آن طرف در اتاق کوچکی با سقفی کوتاه بود.

There was an iron ring in the wall and two chains. At the end of the chains was a body. Only bones remained. It was a skeleton.

داخل دیوار یک حلقه آهنی و دو زنجير بود. در انتهای زنجیر یک جنازه بود. فقط استخوان ها باقی مانده بود. یک اسکلت بود.

‘This is the body of Sir Simon de Canterville,’ said Virginia. ‘He murdered his wife in 1575. Then his wife’s brothers shut him in this room. He was given no food. Sir Simon starved to death. His ghost was in this house for three hundred years. But now he has found peace.’

ویرجینیا گفت «این جنازه سر سیمون دی کانترویل است. او همسرش را در سال 1575 به قتل رساند. بعد برادران همسرش او را در این اتاق محبوس کردند. به او غذایی داده نشد. سر سیمون از گرسنگی مرد. روحش برای سیصد سال در این خانه بود. ولی حالا آرام گرفته.»

The Otis family looked around the little room and did not know what to say. Virginia knelt on the floor beside the skeleton and began to pray.

خانواده اوتیس به دور و بر اتاق کوچک نگاه کردند و نمی دانستند چه بگویند. ویرجینیا کف اتاق کنار اسکلت زانو زد و شروع به دعا کردن کرد.

There was a funeral four nights later. The Otises buried the body of Sir Simon de Canterville in a grave among the trees.

چهار شب بعد مراسم تدفینی برگزار شد. اوتیس ها جنازہ سِر سیمون دی کانترویل را در قبری در میان درخت ها دفن کردند.

the Otises, Mrs Umney The housekeeper, and all the servants from Canterville Chase stood near the grave. Behind them were people from  the nearby village. Many people had come to the funeral.

اوتیس ها، خانم اومنی، مسئول خانه، و تمام خدمتکارهای خانه ی کانترویل چيس نزدیک قبر ایستاده بودند. پشت آن ها مردمی از دهکده مجاور بودند. خیلی ها به مراسم تدفین آمده بودند.

Virginia carried white flowers. She looked up at the stars and the pale moon and the dark trees. She remembered what the ghost had said about the Garden of Death.

ویرجینیا گل های سفیدی حمل می کرد. او به ستاره ها، ماہ رنگ پریده و درختان تاریک نگاه کرد. او به خاطر آورد روح درباره باغ مرگ چه گفته بود.

A nightingale began to sing. The bird’s sweet song was beautiful and sad.

بلبلی شروع به خواندن کرد. نوای دلنشین پرنده زیبا و محزون بود.

Virginia smiled. “God has forgiven him for murdering his wife,’ she said.

ویرجینیا لبخند زد. او گفت «خداوند او را به خاطر قتل همسرش بخشیده.»

[/restrict]

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *