داستان های کوتاه انگلیسی

داستان کوتاه انگلیسی جوجه اردک زشت

The Ugly Duckling

هانس کريستين آندرسن

لهجه بریتیش

جوجه اردک زشت

It is summer. Mother duck has got six eggs.

تابستان است. اردک مادر شش تخم دارد.

Five eggs break and five yellow ducklings come out.

پنج تخم شکسته و پنج جوجه اردک زرد بیرون می آیند.

But the sixth egg doesn’t break.

ولی تخم ششم نمی شکند.

“Oh dear! This egg is very big” says mother duck.

اردک مادر می گوید «وای خدا! این تخم خیلی بزرگ است.»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Later, the sixth egg breaks. A big grey duckling comes out.

بعدتر، تخم ششم می شکند. یک جوجه اردک بزرگ خاکستری بیرون می آید.

“Oh no! This duckling is ugly” shouts mother duck.

اردک مادر فریاد می زند «وای نه! این جوجه اردک زشت است.»

“Come on, ducklings. Let’s go and visit the hen,” says mother duck.

اردک مادر می گوید «بجنبید، جوجه اردک ها. باید برویم و سری به مرغ بزنیم.»

She looks at the ugly duckling and she says, “Walk behind your brothers and sisters. I don’t want anybody to see you. You’re ugly!”

او به جوجه اردک زشت نگاه می کند و می گوید «پشت برادر و خواهرهایت راه بیا. نمی خواهم کسی تو را ببیند. تو زشت هستی!»

The ugly duckling is sad. The hen sees the ducklings. She sees the ugly duckling too. The hen laughs.

جوجه اردک زشت غمگین می شود. بعد مرغ جوجه اردک ها را می بیند. او جوجه اردک زشت را هم می بیند. بعد مرغ زیر خنده می زند.

“Look! That duckling is silly!” says the hen. “He has got short legs. He is grey. His beak is silly. He’s an ugly duckling!”

مرغ می گوید «نگاه کن! آن جوجه اردک احمق است (قیافه اش احمق می زند)! پاهایش کوچک است. خاکستری است. نوکش احمقانه است. او یک جوجه اردک زشت است!»

Everybody laughs. The ugly duckling is very sad.

همه می خندند. جوجه اردک زشت خیلی غمگین می شود.

The next day, the ugly duckling leaves. He is crying because nobody likes him.

روز بعد، جوجه اردک زشت از آنجا می رود. او دارد گریه می کند چون کسی او را دوست ندارد.

He walks and walks. He sees some insects.

او راه می رود و راه می رود. او چند تا حشره می بیند.

“Hello!” he says.

او می گوید «سلام!»

But the insects don’t talk to the ugly duckling. Later, he sees some birds.

ولی حشره ها با جوجه اردک زشت حرف نمی زنند. بعدا، او چند پرنده می بیند.

“You’re funny! We like you,” they say.

آن ها می گویند «تو بامزه ای! از تو خوشمان می آید.»

There is a loud noise.

صدای بلندی می آید.

“It’s a big dog!” the birds shout. They fly away.

پرنده ها فریاد می زنند «یک سگ بزرگ است!» آن ها پرواز می کنند و می روند.

The ugly duckling is afraid. He hides in the grass.

جوجه اردک زشت ترسیده. او در علف ها پنهان می شود.

The big dog runs into grass. It sees the ugly duckling.

سگ بزرگ به داخل علف ها می دود. او جوجه اردک زشت را می بیند.

It smells the ugly duckling, but it goes away.

او جوجه اردک زشت را بو می کشد، ولی از آنجا دور می شود.

“The dog doesn’t like me because I’m ugly,” says the ugly duckling.

جوجه اردک زشت می گوید «آن سگ از من خوشش نمی آید چون من زشتم.»

The ugly duckling walks and walks. He sees a house.

جوجه اردک زشت راه می رود و راه می رود. او خانه ای می بیند.

An old woman lives in the house. She is cooking. The ugly duckling can smell the food.

پیرزنی در خانه زندگی می کند. او دارد آشپزی می کند. جوجه اردک زشت می تواند بوی غذا را بشنود.

“Mmm. That food smells good! I’m hungry,” he says.

او می گوید «مممم. آن غذا بوی خوبی می دهد! من گرسنه هستم.»

The old woman looks at the ugly duckling.

پیرزن به جوجه اردک زشت نگاه می کند.

“You’re a funny duckling,” she says. “Are you hungry? Eat this food.”

او می گوید «تو جوجه اردک بامزه ای هستی. گرسنه ای؟ این غذا را بخور.»

The ugly duckling eats the food. Now he feels happy.

جوجه اردک زشت غذا را می خورد. حالا او احساس خوشحالی می کند.

But a cat and a hen live with the old woman. They are bad.

ولی یک گربه و مرغ با پیرزن زندگی می کنند. آن ها شرور هستند.

“We don’t like you,” says the cat.

گربه می گوید «از تو خوشمان نمی آید.»

“You’re ugly,” says the hen.

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی هایدی

مرغ می گوید «تو زشت هستی.»

“Go away, ugly duckling,” they say.

آن ها می گویند «از اینجا برو، جوجه اردک زشت.»

The ugly duckling is sad again. He leaves the house.

جوجه اردک زشت دوباره غمگین می شود. او خانه را ترک می کند.

Now it is autumn. It is cold. The ugly duckling walks and walks.

حالا پاییز است. هوا سرد است. جوجه اردک زشت راه می رود و راه می رود.

He looks at the sky and sees some white birds. They are beautiful.

او به آسمان نگاه می کند و چند پرنده سفید می بیند. آن ها زیبا هستند.

The ugly duckling likes the white birds.

جوجه اردک زشت پرنده های سفید را دوست دارد.

“Hello!” he shouts.

او فریاد می زند «سلام»

But the white birds don’t hear the ugly duckling.

ولی پرنده های سفید صدای جوجه اردک زشت را نمی شنوند.

They are flying in the sky. The ugly duckling wants to fly, but his wings are small.

آن ها در آسمان پرواز می کنند. جوجه اردک زشت می خواهد پرواز کند، ولی بال هایش خیلی کوچک است.

Now it is winter. It is very cold and there is lots of snow. The ugly duckling is tired and he is hungry.

حالا زمستان است. هوا خیلی سرد است و کلی برف می آید. جوجه اردک زشت خسته و گرسنه است.

One day, the ugly duckling sees a man. The man wants to catch the ugly duckling.

یک روز، جوجه اردک زشت مردی را می بیند. مرد می خواهد جوجه اردک زشت را بگیرد.

“Come here, little bird. I want to eat you,” says the man.

مرد می گوید «بیا اینجا، پرنده کوچولو. می خواهم تو را بخورم.»

The ugly duckling jumps.

جوجه اردک زشت می پرد

“Look! He can fly!”

«نگاه کنید. می تواند پرواز کند.»

The winter months are long and cold. The ugly duckling is very sad and hungry.

ماه های زمستان سرد و دراز است. جوجه اردک زشت خیلی غمگین و گرسنه است.

But now it is sunny. It is spring. The white birds come back.

ولی الان آفتابی است. الان بهار است. پرنده های سفید بر می گردند.

“Those birds are beautiful, but I’m ugly,” says the ugly duckling.

جوجه اردک زشت می گوید «آن پرنده ها زیبا هستند، ولی من زشتم.»

The ugly duckling wants to talk to the white birds. He wants some friends.

جوجه اردک زشت می خواهد با پرنده های سفید حرف بزند. او چند تا دوست می خواهد.»

“Hello. I’m ugly, but please be my friends,” he says.

او می گوید «سلام. من زشت هستم، ولی خواهش می کنم با من دوست باشید.»

The white birds smile. They like the ugly duckling.

پرنده های سفید لبخند می زنند. آن ها از جوجه اردک زشت خوششان می آید.

“Hello, little brother,” say the white birds.

پرنده های سفید می گویند «سلام، برادر کوچولو»

“Brother? I’m not your brother,” says the ugly duckling. “You’re beautiful and I’m ugly.”

جوجه اردک زشت می گوید «برادر؟ من برادر شما نیستم. شما زیبایید و من زشتم.»

“You aren’t ugly. Look at your face in water,” say the white birds.

پرنده های سفید می گویند «تو زشت نیستی. به صورتت در آب نگاه کن.»

The ugly duckling looks in the water. He sees his face. He is very surprised.

جوجه اردک زشت داخل آب را نگاه می کند. او چهره اش را می بیند. او خیلی تعجب می کند.

He isn’t ugly. He is a beautiful white bird!

او زشت نیست. او یک پرنده سفید زیبا است.

The ugly duckling is a swan!

جوجه اردک زشت یک قو است!

Three children see the swans. “Look! Look!” they say. “There’s a new swan. He’s very beautiful.”

سه بچه قوها را می بینند. آن ها می گویند «نگاه کنید! نگاه کنید! یک قوی جدید آنجاست. او خیلی قشنگ است.»

The new swan is shy. He hides his face under his wing.

قوی جدید خجالت می کشد. او صورتش را زیر بالش پنهان می کند.

The children give the swans some bread. Now the new swan smiles. The children like him.

بچه ها به قوها کمی نان می دهند. حالا قوِ جدید لبخند می زند. بچه ها او را دوست دارند.

He isn’t ugly.

او زشت نیست.

He is a beautiful white swan!

او یک قوی سفید قشنگ است!

“I’m a swan!” he shouts.

او فریاد می زند «من یک قو هستم!»

The new swan remembers all the sad days, but he isn’t angry.

قوی تازه تمام روزهای غمگینش را به خاطر می آورد، ولی عصبانی نیست.

Everybody loves the new swan. He has got lots of friends. He is very happy.

همه قوی تازه را دوست دارند. او دوستان زیادی دارد. او خیلی خوشحال است.

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *