سطح B2 گوش دادنمهارت ها

درس های زندگی

آنچه در این مطلب میخوانید

لحظات نگران‌کننده و ناخوشایند، بخشی از تجربه‌های زندگی هر فرد هستند و به ما این امکان را می‌دهند که از آنها بیاموزیم و به رشد خود ادامه دهیم. در این درس اصطلاحات مرتبط به این لحظات را یاد خواهید گرفت و میتوانید در مورد آنها با دیگران صحبت کنید و تجربیاتتان را با آنها به اشتراک بگذارید.

Mei: Hi, Feng. How are you?
Feng: Oh, hi, Mei. I’m fine, I guess. But I have to give a presentation in my English class, and I’m kind of worried about it.
Mei: Really? Why?
Feng: Well, I always forget what I’m planning to say. I’m not confident speaking in front of people.
Mei: Can you use notes?
Feng: Yeah, I can, so that will help.
Mei: I’m sure you’ll do fine. You’re great in front of people.
Feng: Do you really think so?
Mei: I do. Just try to relax.
Feng: Well, thanks. We’ll see how it goes.

می: سلام فنگ. چطور هستید؟
فنگ: اوه، سلام، می. من خوبم، حدس می زنم. اما من باید در کلاس زبان انگلیسی خود یک سخنرانی ارائه کنم و به نوعی نگران آن هستم.
می: واقعا؟ چرا؟
فنگ: خوب، من همیشه فراموش می کنم که قصد دارم چه بگویم. من مطمئن نیستم که جلوی مردم صحبت کنم.
می: می توانید از یادداشت استفاده کنید؟
فنگ: بله، می توانم، پس این کمک خواهد کرد.
می: مطمئنم که خوب میشی. شما در مقابل مردم عالی هستید.
فنگ: واقعا اینطور فکر میکنی؟
می: همینطوره. فقط سعی کن آرامش داشته باشی.
فنگ: خب، ممنون. خواهیم دید که چطور پیش می رود.

Dan: So, how was Aki’s party?
Alicia: Well, the party was fun. But I’d forgotten it was her birthday, so I was a little embarrassed.
Dan: Why?
Alicia: I didn’t bring a gift. If I’d remembered, I’d have brought her something really nice.
Dan: Well, I’m sure she didn’t mind.
Alicia: Then, I think I made a fool of myself at the party. We all had to sing, and you know how bad my voice is.
Dan: Oh, come on.
Alicia: I tried to get out of it, but I couldn’t. And that’s when I met Santiago. Just think. If I hadn’t sung at the party, I wouldn’t have met Santiago.
Dan: Santiago? Who’s Santiago?
Alicia: He’s my new boyfriend.

دن: خب مهمونی آکی چطور بود؟
آلیشیا: خب، مهمانی سرگرم کننده بود. اما یادم رفته بود تولدش بود، پس کمی خجالت کشیدم.
دن: چرا؟
آلیشیا: من هدیه نیاوردم. اگر یادم می‌آمد، چیز خیلی خوبی برایش می‌آوردم.
دن: خوب، مطمئنم که او مشکلی نداشت.
آلیشیا: بعد، فکر می کنم در مهمانی خودم را احمق کردم. همه ما باید آواز می خواندیم و می دانید صدای من چقدر بد است.
دن: اوه، بیا.
آلیشیا: سعی کردم از آن خلاص شوم، اما نتوانستم. و آن موقع بود که سانتیاگو را دیدم. فقط فکر کن. اگر در مهمانی آواز نمی خواندم، سانتیاگو را نمی دیدم.
دن: سانتیاگو؟ سانتیاگو کیست؟
آلیشیا: او دوست پسر جدید من است.

پیشنهاد ما:  درس 8: محیط زیست

تمرین

A- Listen to two people talk about their experiences. Check the correct answers.

پاسخنامه

A
1- c
2- b
3- b
4- a

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *