داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی خانه ی شکلاتی

آنچه در این مطلب میخوانید

خانه ی شکلاتی

برادران گریم

«هانسل و گرتل» که در فارسی با نام «خانه ی شکلاتی» شناخته می شود، داستان خواهر و برادری است که توسط پدر و مادرشان در جنگل رها شده اند. آن ها در میانه ی جنگل به خانه ای از شکلات می رسند.

Part One

بخش یک

Once upon a time there lived a poor woodcutter and his wife. They had two children, Hansel and Gretel.

روزی روزگاری هیزم شکن فقیری با همسرش زندگی می کرد. آن ها دو بچه داشتند، هانسل و گرتل.

A great dearth had fallen upon the land – dearth meaning famine – and the woodcutter could not find daily bread for his family.

کمیابی شدیدی بر آن سرزمین نازل شده بود – کمیابی به معنای قحطی – و هیزم شکن نمی توانست نان روزانه ی خانواده اش را پیدا کند.

ماضی بعید

Late one night, the father couldn’t sleep due to worry and hunger.

یک شب آخر وقت، پدر نتوانست به خاطر نگرانی و گرسنگی بخوابد.

FATHER: What am I to do? How can we feed the poor children when there is not even enough for ourselves?

چه کار بکنم؟ چطور می توانیم به دو بچه بی نوایمان غذا بدهیم وقتی غذای کافی حتی برای خودمان هم نیست؟

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

MOTHER: Early tomorrow morning we will take the children deep into the forest. We will build them a fire, give them each a piece of bread and then go to our work. They won’t be able to find their way home and we shall be rid of them.

فردا صبح اول وقت بچه ها را به اعماق جنگل می بریم. آتشی برایشان درست می کنیم، به هر کدام تکه نانی می دهیم و بعد سر کارمان می رویم. آن ها نخواهند توانست راهشان را به خانه پیدا کنند و از دستشان راحت می شویم.

FATHER: I can’t do that! The wild animals will eat them.

من نمی توانم این کار را بکنم! جانوران وحشی آن ها را خواهند خورد.

MOTHER: You fool! Then all of us shall die of hunger. Just start building our coffins then.

احمق! پس همه ی ما از گرسنگی خواهیم مُرد. پس فقط شروع به ساختن تابوت مان کن.

The mother gave the father no rest on the subject until he finally agreed to her plan.

مادر سر این موضوع پدر را راحت نمی گذاشت تا اینکه پدر بالاخره با نقشه مادر موافقت کرد.

FATHER: But I’m still going to feel very sorry for the poor children.

ولی با این حال من خیلی دلم برای بچه های بینوا خواهد سوخت.

Now, Hansel and Gretel were also awake from hunger during that night, and they heard the plan to leave them in the forest.

خوب، آن شب هانسل و گرتل هم از گرسنگی بیدار بودند، و آن ها نقشه رها کردنشان در جنگل را شنیدند.

GRETEL: Whatever shall we do?

چه کار کنیم؟

HANSEL: Hush, Gretel. Let them fall asleep. I have a plan.

هیس، گرتل. بگذار خوباشان ببرد. من نقشه ای دارم.

When their parents had fallen asleep, Hansel snuck outside.

وقتی پدر و مادرشان خوابشان برده بود، هانسل یواشکی بیرون زد.

The moon was shining brightly and there were white pebbles on the ground that glittered.

ماه به روشنی می درخشید و سنگ های سفیدی روی زمین بودند که برق می زدند.

Hansel stuffed as many of these pebbles as he could into his coat pockets.

هانسل هر چند تا از آن ها را که می توانست داخلش جيب لباسش جا داد.

Then he went back inside and told his sister that all would be well.

بعد برگشت داخل و به خواهرش گفت که همه چیز درست می شود (مشکلی پیش نمی آید).

In the morning, their mother awakened them.

هنگام صبح، مادرشان آن ها را بیدار کرد.

MOTHER: Get up, you sluggards! We must go and fetch some wood. Here is a piece of bread for each of you. It’s your dinner, so don’t eat it up before then because this is all you’re getting.

بلند شوید، تنبل ها! باید برویم و کمی هیزم بیاوریم. بیایید یک تکه نان برای هر کدامتان. این ناهارتان است، پس قبل از آن موقع همه اش را نخورید چون تنها چیزی است که گیرتان می آید.

As they walked into the forest, Hansel kept stopping and turning towards the house.

هنگامی که آن ها به داخل جنگل می رفتند، هانسل مرتب می ایستاد و به سوی خانه می چرخید.

FATHER: What is it, Hansel?

هانسل، چه شده؟

HANSEL: I am just looking at my little white cat. It’s sitting on the roof, saying goodbye to me.

هانسل: فقط دارم به گربه سفید کوچکم نگاه می کنم. روی سقف خانه نشسته و دارد با من خداحافظی می کند.

MOTHER: Fool! That is no cat. It’s the sun shining on the roof.

مادر: احمق! آن گربه نیست. این آفتاب است که از روی سقف می درخشد.

But Hansel was not looking for a cat. He was discreetly dropping pebbles along the path, one by one, from his pockets.

ولی هانسل دنبال گربه نمی گشت. او محتاطانه داشت در طول مسیر، یکی یکی، از جیبش سنگ هایی (را روی زمین) می انداخت.

When they reached the center of the forest, they all gathered up brushwood and the father lit a fire.

وقتی آن ها به وسط جنگل رسیدند، بوته و شاخه های کوچکی را جمع کردند و پدرشان آتشی روشن کرد.

MOTHER: You children rest here. Your father and I will go and cut some wood further in the forest. We will fetch you when we are done.

مادر: شما بچه ها اینجا استراحت کنید. من و پدرتان می رویم و جلوتر در جنگل مقداری هیزم می شکنیم. وقتی کارمان تمام شد شما را به آنجا می آوریم.

When noon came, the children ate a little bread. They thought they heard the strokes of their father’s ax, but it was not an ax.

وقتی ظهر شد، بچه ها کمی نان خوردند. آن ها فکر کردند صدای ضربه تبر پدرشان را می شنوند ولی این تبر نبود.

Their father had tied a branch to a withered tree, and it was the wind blowing it back and forth that made the sound.

پدرشان شاخه ای را به درخت خشکیده ای بسته بود و این باد بود که آن را جلو و عقب می کرد که آن صدا را تولید می کرد.

After a long while they became fatigued, so they closed their eyes and fell asleep. When they awoke, it was late and very dark.

بعد از مدتی طولانی آن ها خسته شدند، بنابراین چشمانشان را بستند و خوابشان برد. وقتی بیدار شدند، دیر وقت و هوا خیلی تاریک بود.

GRETEL: What are we to do? How are we to get out of the forest?

گرتل: (حالا) قرار است چه کار کنیم؟ چطور قرار است از جنگل بیرون برویم؟

HANSEL: Just wait a bit. When the moon has risen we will find our way.

هانسل: فقط یک کمی صبر کن. وقتی ماه بالا بیاید راهمان را پیدا خواهیم کرد.

And when the moon came out, they followed the trail of Hansel’s pebbles home. They walked all night long, and arrived at their father’s door at dawn.

و وقتی ماه بیرون آمد، آن ها ردِ خرده سنگ های هانسل را به خانه دنبال کردند. آن ها تمام طول شب راه رفتند، و هنگام طلوع به درِ خانه پدرشان رسیدند.

They knocked on the door and the mother answered.

آن ها در زدند و مادر جواب داد.

MOTHER: You naughty children. Where have you been? Why did you sleep in the forest? We thought you would never come back!

مادر: بچه های ناقلا. شما کجا بوده اید؟ چرا در جنگل خوابیدید؟ فکر کردیم هرگز بر نمی گردید.

The father, however, was joyous to see them. His heart had felt cut in two after leaving them in the forest the night before.

ولی پدر از دیدن آن ها غرق شادی بود. بعد از ترک کردن آن ها در جنگل در شب قبل، حس می کرد قلبش دو تکه شده بود.

Not long afterwards, another great dearth spread throughout the land. Crops had failed everywhere.

مدتی نه چندان طولانی بعد، قحطی بزرگ دیگری در سراسر آن سرزمین گسترش یافت. محصولات کشاورزی همه جا خراب شده بود (هیچ جا به بار نیامده بود).

One night they heard their mother saying:

یک شب آن ها صدای مادرشان را شنیدند که می گفت:

MOTHER: The food is all gone. We have only half a loaf of bread left and then nothing. The children must go! We must take them much farther into the forest, so they cannot find their way out. There is no other solution.

همه ی خوردنی ها تمام شده. ما فقط یک نصفِ قرصِ نان برایمان مانده و بعد هیچ. بچه ها باید بروند! ما باید آن ها را به خیلی دورتر در جنگل ببریم، تا نتوانند راهشان به بیرون را پیدا کنند. راه حل دیگری وجود ندارد.

The father was very sad. He wanted to say: It would be better to share the last of our food with our children.

پدر خیلی غمگین بود. او می خواست بگوید: بهتر است آخرین غذایمان را با بچه ها تقسیم کنیم.

But he knew the woman would not listen. She always scolded and  reproached him.

ولی او می دانست که زن به حرف او گوش نخواهد داد. زن همیشه او را سرزنش و نکوهش می کرد.

And since he had yielded to her the first time, now he had to yield again.

و از آنجایی که بار اول تسلیم او شده بود، حالا دوباره باید تسلیم می شد.

دو فصل دیگر از این داستان در ادامه وجود دارد

Part Two

بخش دو

[restrict subscription=1]

Hansel and Gretel, however, were still awake and heard their conversation.

ولی هانسل و گرتل هنوز بیدار بودند و گفتگوی آن ها را می شنیدند.

When all was quiet, Hansel again got up to go and collect some pebbles, but the mother had locked the door.

وقتی همه جا ساکت شد، هانسل دوباره بلند شد تا برود و تعدادی سنگ ریزه جمع کند، ولی مادر در را قفل کرده بود.

Gretel was afraid.

گرتل ترسید.

HANSEL: Go to sleep, Gretel. All will be well.

بخواب، گرتل. همه چیز درست می شود.

In the morning, the mother got them out of their beds, and gave them bread. These pieces of bread were even smaller than the ones given the day before.

هنگام صبح، مادر آن ها را از تخت خوابشان بیرون آورد و به آن ها نان داد. این تکه نان ها حتی از نان هایی که دیروز به آن ها داده شده بود هم کوچکتر بود.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

On their way into the forest, Hansel secretly dropped tiny pieces of his bread onto the path.

سر راهشان به داخل جنگل، هانسل یواشکی تکه های ریز نان را در مسیر می ریخت.

FATHER: Hansel, why are you looking around so?

هانسل، چرا اینجوری دور و بر را نگاه می کنی؟

HANSEL: I am looking at my little pigeon, who is sitting on the roof of the house and wants to say goodbye to me.

دارم به کبوتر کوچولویم نگاه می کنم، که روی سقف خانه نشسته و می خواهد با من خداحافظی کند.

MOTHER: Fool! That’s not a pigeon. It is the sun shining on the chimney.

احمق! آن کبوتر نیست. این خورشید است که روی دودکش می درخشد (خورشید است که از پشت دودکش بالا آمده و دارد می تابد).

Hansel continued to discreetly drop crumbs of bread upon the ground. Farther and farther they all went.

هانسل به محتاطانه ریختن تکه های نان روی زمین ادامه داد. آن ها دورتر و دورتر رفتند.

They went deeper into the forest than the children had ever been before.

آن ها از آنچه بچه ها قبلا هرگز رفته بودند هم دورتر و بیشتر داخل جنگل جلو رفتند.

Their parents made another great fire and told the children that they were going to cut wood and would return in the evening to take them home.

پدر و مادرشان آتش بزرگ دیگری درست کردند و به بچه ها گفتند که آن ها می روند هیزم بشکنند و شب بر می گردند تا آن ها را به خانه ببرند.

When noon came, Gretel shared her bread with Hansel, who had scattered all of his bread along their way.

وقتی ظهر شد، گرتل نانش را با هانسل، که تمام نان اش را طول راه (روی زمین) پخش کرده بود، تقسیم کرد.

Then they fell asleep and evening passed with no one coming for them.

بعد آن ها خوابشان برد و شب گذشت بدون اینکه کسی دنبالشان بیاید.

When they awoke it was very dark and Gretel began crying.

وقتی آن ها بیدار شدند خیلی تاریک بود و گرتل شروع به گریه کرد.

HANSEL: It’s alright, Gretel. When the moon rises we shall see the bread crumbs and find our way home.

چیزی نیست، گرتل. وقتی ماه بالا بیاید تکه نان ها را خواهیم دید و راهمان را به خانه پیدا خواهیم کرد.

But when the moon rose, they could not find Hansel’s bread crumbs because the birds had eaten them all up.

ولی وقتی ماه بالا آمد، آن ها نتوانستند خرده نان های هانسل را پیدا کنند چون پرنده ها همه آن ها را خورده بودند.

HANSEL: Don’t worry. We shall find our way.

نگران نباش. راهمان را پیدا می کنیم.

But they didn’t find their way. They walked the rest of the night and all the next day and still, they did not get out of the forest.

پیشنهاد ما:  داستان کوتاه انگلیسی: من یک اینچ هم حرکت نمیکنم

ولی آن ها راهشان را پیدا نکردند. آن ها بقیه شب و تمام روز بعد را پیاده راه رفتند و با این حال از جنگل بیرون نرفتند.

And they were very very hungry. All they had eaten were two or three berries they had found by accident.

و آن ها خیلی خیلی گرسنه بودند. تنها چیزی که آن ها خورده بودند دو سه تا توت فرنگی بود که تصادفا یافته بودند.

Finally, they could go no more and fell asleep beneath a tree.

سرانجام، دیگر نمی توانستند راه بروند و زیر درختی خوابشان برد.

They awoke the next morning and this was now the second morning to start since they had been led into the forest.

صبح روز بعد آن ها بیدار شدند و از بعد از اینکه به داخل جنگل برده شده بودند، این دومین صبحی بود که آغاز می کردند.

If they did not find help soon they would die of hunger and fatigue.

اگر هر چه زودتر کمکی پیدا نمی کردند از گرسنگی و خستگی می مردند.

At noon, they saw a beautiful snow-white bird singing a delightful song on a branch.

هنگام ظهر، آن ها پرنده ی زیبایی به سفیدی برف را دیدند که روی شاخه ی درختی، آواز شادی می خواند.

They stopped and listened, and when it flew away they followed it until they reached a little house.

آن ها ایستادند و گوش دادند و وقتی پرنده پرواز کرد و رفت آن را تعقیب کردند تا اینکه به خانه کوچکی رسیدند.

When they reached the house, they saw it was made out of bread and covered with cakes. The windows were made of sugar.

وقتی آن ها به خانه رسیدند، دیدند که خانه از نان درست شده و با کیک پوشیده شده است. پنجره ها از شکر درست شده بود.

HANSEL: Look, Gretel! We shall have a meal at last! I’ll eat the roof and you can eat the windows.

نگاه کن، گرتل! بالاخره یک شامی می خوریم! من سقف را می خورم و تو می توانی پنجره ها را بخوری.

Hansel broke off a bit of the roof to taste, and Gretel nibbled on one of the sugar-glass panes.

هانسل یک تکه از سقف را کند تا مزه کند، و گرتل گاز کوچکی از پنجره های شیشه ای شکری گرفت.

| WITCH: Nibble, nibble, gnaw, Who is nibbling at my house?

گاز، گاز، جویدن، کی دارد خانه من را گاز می زند؟

The children looked at each other in fear.

بچه ها با ترس به هم دیگر نگاه کرد.

HANSEL and GRETEL: The wind, the wind, The heaven-born wind.

باد، باد، باد که زادگاهش آسمان است.

The children could not stop themselves. Hansel tore down more of the roof and Gretel pushed out an entire round windowpane. They both sat down and continued eating.

بچه ها نمی توانستند جلوی خودشان را بگیرند. هانسل بخش بیشتری از سقف را پاره کرد و گرتل كل یک شیشه پنجره ی گِرد را بیرون کشید. آن ها هر دو نشستند و به خوردن ادامه دادند.

Suddenly, the door opened and an old woman on crutches pushed herself out.

یک دفعه، در باز شد و پیرزنی با چوب زیر بغل، خودش را به بیرون هل داد.

The children were so frightened they let the food fall from their hands.

بچه ها آنقدر ترسیدند که غذا از دستشان افتاد.

WITCH: Oh, my. Dear children, who has brought you here? You look tired. Do come inside and stay with me. No harm shall come to you here.

اوه، وای. بچه های عزیز، کی شما را اینجا آورده؟ به نظر خسته می آیید. بیایید داخل و پیش من بمانید. اینجا صدمه ای به شما نمی رسد.

She took them inside and gave them milk and pancakes, with sugar and apples and nuts.

او آن ها را داخل برد و به آن ها شیر و کیک با شکر و سیب و گردو داد.

When they were finished eating, they were put into two little beds with clean white linen.

وقتی خوردنشان تمام شد، داخل دو تختخواب کوچک با پارچه ی سفید تمیز گذاشته شدند.

Hansel and Gretel thought they were in heaven.

هانسل و گرتل فکر می کردند در بهشت هستند.

But the old woman only pretended to be kind. In reality, she was a witch.

ولی پیرزن فقط وانمود می کرد مهربان باشد. در واقعیت، او یک جادوگر بود.

A wicked, wicked witch who had only built the house to lure in little children so she could cook and eat them.

یک جادوگر شرورِ شرور که خانه را ساخته بود تا بچه های کوچک را اغفال کند تا بتواند آن ها را بپزد و بخورد.

Part Three

بخش سه

Early the next morning, the witch seized Hansel and locked him behind a grated door in the stable. He could scream, but no one could hear him.

اول صبح روز بعد، جادوگر هانسل را گرفت و او را پشت در میله دار اصطبل حبس کرد. او می توانست جیغ بکشد ولی هیچ کس نمی توانست صدایش را بشنود.

Then she went and shook Gretel awake.

بعد جادوگر رفت و گرتل را تکان داد و بیدار کرد.

WITCH: Get up! Get up, you lazy child. Fetch some water and cook something good for your brother. I’ve put him in the stable and he needs to be fed and made fat. And when he is fat, I will eat him.

پاشو! پاشو، بچه ی تنبل. کمی آب بیاور و برای برادرت چیز خوبی بپز. من او را داخل اصطبل انداخته ام و لازم است به او غذا داده و چاق شود. و وقتی چاق شد، او را خواهم خورد.

Gretel began to weep, but it didn’t matter. She still had to do what the witch wanted.

گرتل شروع به گریه کرد ولی این اهمیتی نداشت. به هر حال می بایست کاری که جادوگر می خواست را انجام می داد.

So now the best food was cooked for Hansel and poor Gretel got nothing but crab shells.

بنابراین حالا بهترین غذا برای هانسل پخته شده و گرتل بیچاره چیزی جز لاکِ خرچنگ گیرش نیامد.

 

و کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Every morning the  old witch hobbled to the stable.

هر روز صبح جادوگر پیر لنگان لنگان به اصطبل می رفت.

WITCH: Hansel, stretch out your finger so that I can feel if you are getting fat.

هانسل، انگشتت را دراز کن تا من لمسش کنم ببینم که آیا داری چاق می شوی (یا نه).

But Hansel was clever and instead stuck out one of the leftover bones from his last dinner.

ولی هانسل باهوش بود و در عوض یک تکه استخوان به جا مانده از آخرین شامش را دراز می کرد.

The old witch had poor eyesight, as most witches do. Their eyes are red and they rely on their sense of smell more than their vision.

پیرزن چشمان ضعیفی داشت، همانطور که بیشتر جادوگرها چشمان ضعیفی دارند. چشمان آن ها سرخ است و آن ها بیشتر به حس بویایی شان تکیه می کنند تا بینایی.

The bone fooled her into thinking that Hansel was not getting fat at all.

استخوان، جادوگر را فریب داد و او فکر کرد هانسل اصلا چاق نمی شود.

When four weeks had passed and Hansel remained thin, she could no longer stand it.

وقتی چهار هفته گذشت و هانسل لاغر ماند، او دیگر تحملش را نداشت.

WITCH: Get some water, Gretel. Fat or lean, I don’t care. Tomorrow I shall kill and eat Hansel.

کمی آب بیاور، گرتل. چاق یا لاغر، من اهمیتی نمی دهم. فردا هانسل را می کشم و می خورم.

GRETEL: Oh, if only the wild animals had killed us instead. Then we would have died together.

وای، ای کاش در عوض، حیوانات ما را کشته بودند. آن وقت با هم می مردیم.

WITCH: Quiet, you wretched child! Keep your noise to yourself. Nothing will help you now.

ساکت، بچه ی مفلوک! سرت به کار خودت باشد. حالا هیچ چیز کمکی به تو نخواهد کرد.

The next morning, Gretel went out to hang up the cauldron and light the fire.

صبح روز بعد، گرتل رفت تا دیگ را (روی آتش) آویزان و آتش را روشن کند.

WITCH: First, we will bake some dough. I have already begun heating the oven.

اول، مقداری خمیر را می پزیم. قبلا داغ کردن اجاق را شروع کرده ام (قبل اجاق را گذاشته ام داغ شود).

She pushed Gretel outside the door and towards the oven.

او گرتل را به بیرونِ در و به سوی اجاق هل داد.

It was a huge brick oven, the size of a small shack. Flames from its fire were darting out the sides.

آن یک اجاق آجری خیلی بزرگ، اندازه یک آلونک کوچک، بود. شعله های آتشش از کناره ها به بیرون پرتاب می شد.

WITCH: Creep into the oven and see if it’s ready for baking the bread.

بخز داخل اجاق و ببین آیا برای پختن نان آماده است (یا نه).

The witch wanted Gretel to go inside the oven so she could shut the iron door on the girl and bake her inside. Then she would eat her also.

جادوگر می خواست گرتل داخل اجاق برود تا او در آهنی را روی دخترک ببندد و او را داخل آن بپزد. بعد او را هم می خورد.

But Gretel sensed this trick.

ولی گرتل متوجه ی این حیله شد.

GRETEL: I don’t know how to do it. How do I get in the oven?

نمی دانم چطور این کار را بکنم. چطور داخل اجاق شوم.

WITCH: You silly goose! The door is big enough. Just look and see how I can get inside myself.

غاز احمق! در به اندازه کافی بزرگ است. فقط نگاه کن و ببین من خودم چطور می توانم داخل شوم.

The witch put her head in and Gretel pushed her so hard that she fell far into the oven. Gretel closed the door quickly behind.

جادوگر سرش را داخل کرد و گرتل آنقدر او را محكم هل داد که جادوگر داخل اجاق افتاد. گرتل سریع در را پشت سر او بست.

She fastened the bolt and oh! how the witch howled and screamed as she was burnt to death in the oven.

او قفل در را چفت کرد و وای! جادوگر در حالی که در اجاق سوخت تا مُرد چه جیغ ها و ناله هایی که نمی کرد.

Gretel ran straight to Hansel and opened the grated door in the stable.

گرتل مستقیم پیش هانسل دوید و در میله دار اصطبل را باز کرد.

GRETEL: Hansel! Hansel! The witch is dead! We are free!

هانسل! هانسل! جادوگر مُرده! ما آزادیم!

The children hugged each other and cheered and danced for joy.

بچه ها همدیگر را بغل کردند و شادی کردند و از خوشی رقصیدند.

They went back into the dead witch’s house and found chests full of pearls and jewels.

آن ها به داخل خانه جادوگر مُرده برگشتند و صندوقچه هایی پر از مروارید و جواهرات یافتند.

They filled their pockets with all they could.

آن ها جیب هایشان را با تمام چیزهایی که می توانستند پر کردند.

HANSEL: Now we must leave and get out of the witch’s forest.

حالا باید اینجا را ترک کنیم و از جنگل جادوگر بیرون برویم.

After two hours, they came to a great stretch of water.

بعد از دو ساعت، آن ها به تکه آبی رسیدند.

HANSEL: We cannot cross. There is no foot plank or footbridge or ferry.

نمی توانیم رد شویم. نه الواری برای پا گذاشتن رویش است و نه پل چوبی و یا قایقی.

GRETEL: But there is a white duck over there. I will ask her if she will help us over.

ولی یک اردک سفید آنجاست. از او می پرسم آیا کمکمان می کند به آن طرف (برویم).

Little duck, little duck, dost thou see (=do you see), Hansel and Gretel are waiting for thee (=you)?

اردک کوچولو، اردک کوچولو، می بینی، هانسل و گرتل منتظر تو هستند؟

There’s never a plank, or bridge in sight. Take us across on thy back so white.

هیچ الوار یا پلی دیده نمی شود. ما را سوار بر پشتت که آنقدر سفید است به آن طرف ببر.

The good duck came and carried them across the water one by one, for two together would have been too heavy for the little duck.

اردک مهربان آمد و آن ها را یکی یکی به آن طرف آب برد، چون دو نفری با هم خیلی برای اردک کوچولو سنگین بودند.

Once across, they walked for a short time and the forest began to look more and more familiar. And soon, they saw their house.

هنگامی که آن ها آنطرف بودند، مدت کوتاهی راه رفتند و جنگل بیشتر و بیشتر به نظر آشنا رسید. و کمی بعد، آن ها خانه شان را دیدند.

They began to run, and they burst into the parlor and hugged their father as hard as they could.

آن ها شروع به دویدن کردند، و به داخل اتاق پذیزایی هجوم بردند و پدرشان را به به اندازه ای که می توانستند محکم بغل کردند.

The father was overjoyed to see them. He had not had one happy moment since he had left them in the forest.

پدر از دیدن آن ها در پوست خودش نمی گنجید. از وفتی آن ها را در جنگل رها کرده بود یک لحظه شادی نداشته بود.

Their mother was dead.

مادرشان مُرده بود.

The children emptied their pockets of all the pearls and jewels and they all danced about the room.

بچه ها جیب هایشان را از تمام مرواریدها و جواهرات خالی کردند و دور اتاق رقصیدند.

And from then on, they lived together in perfect happiness.

و از آن موقع به بعد آن ها با خوشبختی کامل همراه با هم زندگی کردند.

The End

[/restrict]

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *