داستان های کوتاه انگلیسی

داستان انگلیسی هایدی

هایدی

یوهانا اشپیری

داستان نوستالژیک «هایدی» که احتمالا کارتون آن را دیده باشید ماجرای دختر خردسالی است که بعد از مرگ مادرش برای زندگی پیش پدربزرگ بداخلاقش به کوه های آلپ می آید.

لهجه کتاب آمریکایی و سطح آن ساده است.

 Chapter One

فصل یک

A Mountain Home

یک خانه ی کوهستانی

It was a hot morning in June in the Alps.

صبح داغی در ماه ژوئن در کوه های آلپ بود.

Heidi walked behind her aunt named Dete.

هایدی پشت سر خاله اش که نامش دته بود راه می رفت.

They were walking through the village and up the mountain.

آن ها از میان دهکده و به بالای کوهستان می رفتند.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

Heidi was very hot because she was wearing all her clothes.

هایدی خیلی گرمش بود چون تمام لباس هایش را پوشیده بود.

She had to carry them to her new home. She was only six years old.

او می بایست آن ها را به خانه ی جدیدش حمل می کرد. او فقط شش سال داشت.

As Heidi and her aunt hurried out of the village, a villager stopped to talk.

در حینی که هایدی و خاله اش با عجله از دهکده بیرون می رفتند، یک روستایی ایستاد تا با آن ها صحبت کند.

“Dete, is this the orphan your sister left when she died? Where are you taking her?”

«دته، این آن یتیمی است که خواهرت وقتی مرد به جا گذاشت؟ او را کجا داری می بری؟»

“Yes, this is Heidi. I’m taking her to live with her grandfather. I’m starting a job in the city. So I can’t take care of her anymore.”

بله، این هایدی است. دارم او را می برم تا با پدربزرگش زندگی کند. دارم کار جدیدی را در شهر آغاز می کنم. بنابراین دیگر نمی توانم از او مراقبت کنم.»

“Poor Heidi,” said the villager. “No one else will talk to that grumpy old man.”

روستایی گفت «طفلک هایدی. هیچ کس دیگری با آن پیرمرد بدخلق حرف نمی زند.»

While Dete was talking with the villager, Heidi met a boy named Peter.

در حینی که دته داشت با روستایی حرف می زد، هایدی پسری به نام پیتر را دید.

He was the village goat herder. Every morning, Peter came to the village to get the goats.

او چوپان دهکده بود. هر صبح، پیتر به دهکده می آمد تا بزها را ببرد.

He was going to take them up the mountain.

او می خواست آن ها را به بالای کوهستان ببرد.

 

Going to

 

Heidi followed him up the mountain.

هایدی دنبال او تا بالای کوه رفت.

She couldn’t keep up with him because of her heavy clothes.

هایدی به خاطر لباس های سنگینش نمی توانست خود را با او همگام نگه دارد.

So she took off all of them except her underwear.

بنابراین او تمام آن ها را غیر از لباس زیرش بیرون آورد.

Then she danced behind Peter.

بعد پشت سر پیتر رقصيد.

He thought she was funny. The two children began laughing.

پیتر فکر کرد هایدی بامزه است. دو کودک شروع به خندیدن کردند.

Dete caught up with them.

دته خودش را به آن ها رساند.

“Where are your clothes?” she asked.

او پرسید «لباس هایت کجاست؟»

“I don’t need them!” Heidi said. “I want to run free like the goats!”

هایدی گفت « آن ها را لازم ندارم. می خواهم مثل بزها آزاد بدوم.»

Aunt Dete scolded Heidi and sent Peter to get her clothes.

خاله دته هایدی را سرزنش کرد و پیتر را فرستاد تا لباس های او را بیاورد.

They walked for another hour.

آن ها یک ساعت دیگر راه رفتند.

Near the mountaintop was Grandfather’s hut.

نزدیک قله ی کوه کلبه ی پدربزرگ بود.

The old man was sitting in front of the house.

پیرمرد جلوی خانه اش نشسته بود.

Heidi ran up to him and held out her hand.

هایدی به سوی او دوید و دستش را دراز کرد.

“Hello, Grandfather,” she said.

او گفت «سلام، پدربزرگ.»

He held her hand and stared at her.

پیرمرد دست او را گرفت و به او خیره شد.

“Good morning, Uncle,” said Dete. “Heidi must stay with you now.”

دته گفت «صبح به خیر، عمو. هایدی الان باید پیش تو بماند.»

She explained why she couldn’t take care of the child anymore.

دته توضیح داد چرا دیگر نمی تواند از آن بچه مراقبت کند.

The old man was angry.

پیرمرد عصبانی بود.

“You can just get out of here!” he yelled at Dete.

او سر دته فرياد زد «فقط از اینجا برو!»

Aunt Dete said goodbye to Heidi very quickly and left.

خاله دته خیلی سریع از هایدی خداحافظی کرد و آنجا را ترک کرد.

Heidi looked around her new home.

هایدی به همه جای خانه جدیدش نگاه کرد.

“Where can I sleep?” asked Heidi.

هایدی پرسید «کجا می توانم بخوابم؟»

“Anywhere you want,” answered Grandfather.

پدربزرگ جواب داد «هرجا که می خواهی.»

Heidi saw a ladder behind the bed.

هایدی پشت تخت خواب نردبانی دید.

She climbed the ladder up to the loft. The loft was filled with fresh hay.

او نردبان را تا اتاق زیر شیروانی بالا رفت. اتاق پر بود از علوفه ی تازه.

“I’ll sleep up here,” said Heidi happily.

هایدی با خوشحالی گفت «من این بالا می خوابم.»

Heidi followed Grandfather everywhere. She watched as he made a new chair for her.

هایدی همه جا دنبال پدربزرگ می رفت. او پدربزرگ را در حینی که برایش یک صندلی درست می کرد تماشا می کرد.

When the sun was setting, Heidi heard a whistle.

وقتی خورشید داشت غروب می کرد، هایدی صدای سوتی را شنید.

It was Peter bringing the goats home.

این پیتر بود که داشت بزها را به خانه می آورد.

Grandfather had two goats. Their names were Daisy and Dusky. Heidi liked them at once.

پدربزرگ دو بز داشت. اسم آن ها دیزی و داسکی بود. هایدی بلافاصله از آن ها خوشش آمد.

The next morning, Peter’s whistle woke Heidi. She got ready to go with Peter.

صبح روز بعد، صدای سوت پیتر هایدی را بیدار کرد. او آماده شد تا با پیتر برود.

She was excited. The mountain was very beautiful.

او هیجان زده بود. کوهستان خیلی زیبا بود.

Heidi picked flowers and chased the goats. Peter told her all of the goats’ names.

هایدی گل می چید و دنبال بزها می کرد. پیتر اسم تمام بزها را به او گفت.

Heidi was sad when she heard that a little goat had lost its mother.

هایدی وقتی شنید یک بزغاله ی کوچک مادرش را از دست داده غمگین شد.

She promised to take special care of that goat.

او قول داد تا از آن بز به طور ویژه مراقبت کند.

By now, the sun was setting. It spread a golden glow across the tops of the mountains.

حالا، خورشید داشت غروب می کرد. خورشید نوری طلایی را در سراسر قله ی کوه ها می پراکند.

“Peter!” cried Heidi. “The mountains are on fire!”

هایدی فریاد زد «پیتر! کوه ها آتش گرفته اند!»

“Don’t worry,” replied Peter. “That happens every day. It means it’s time to go home.”

پیتر جواب داد «نگران نباش. این هر روز رخ می دهد. این به این معناست که باید به خانه برویم.»

Heidi went up the mountain with Peter every day during the summer.

در طول تابستان هایدی هر روز با پیتر بالای کوه می رفت.

She grew to be healthy and strong.

او به تدریج تندرست و قوی شد.

She was as free as a bird.

او به آزادیِ یک پرنده بود.

But when the fall came, Grandfather made her stay at home.

ولی وقتی پاییز آمد، پدربزرگ او را مجبور کرد در خانه بماند.

He was afraid the strong winds would blow her off the mountain.

او می ترسید بادهای قوی هایدی را از کوه به پایین پرت کند.

She spent the days helping him make cheese.

هایدی روزها را با کمک کردن به او در درست کردن پنیر می گذراند.

Then came the winter and lots of Snow..

بعد زمستان آمد و کلی برف.

Peter went to school in the winter.

پیتر در زمستان به مدرسه می رفت.

One day, he came to the hut. He told Heidi that his grandmother would like to meet her.

یک روز، او به کلبه آمد. او به هایدی گفت که مادربزرگش دوست دارد او را ببیند.

She wanted to go. But Grandfather said the snow was too deep.

هایدی می خواست برود. ولی پدربزرگ گفت برف زیادی عمیق است.

A few days later, the snow finally stopped.

چند روز بعد، بالاخره برف بند آمد.

The sun came out, and Grandfather said she could go out.

خورشید بیرون آمد و پدربزرگ گفت هایدی می تواند بیرون برود.

He put Heidi on his sled. The sled raced down the mountain very fast.

او هایدی را روی سورتمه اش گذاشت. سورتمه به سرعت به پایین کوهستان رفت.

Grandfather stopped the sled in front of Peter’s small hut.

پدربزرگ سورتمه را جلوی کلبه ی کوچک پیتر نگه داشت.

Heidi met an old woman that was sewing.

هایدی پیرزنی را ملاقات کرد که داشت چیزی می بافت.

“Hello, Grannie,” said Heidi.

هایدی گفت «سلام، مامان بزرگ.»

Grannie smiled and felt Heidi’s hand. Grannie was blind.

مامان بزرگ لبخند زد و دست هایدی را لمس کرد.مامان بزرگ نابینا بود.

“Why can’t you see?” asked Heidi.

هایدی پرسید «چرا نمی توانی ببینی؟»

“I can’t see.” Grannie said kindly. “but I can hear.”

مامان بزرگ با مهربانی گفت «من نمی توانم ببینم ولی می توانم بشنوم.»

Heidi spent the rest of the winter with Grannie.

هایدی بقیه ی زمستان را پیش مامان بزرگ گذراند.

Sometimes Grandfather came and fixed the windows and chairs in Grannie’s hut.

پدربزرگ گاهی می آمد و پنجره ها و صندلی های داخل کلبه مامان بزرگ را تعمیر می کرد.

چهار فصل دیگر از این داستان باقی مانده است

Chapter Two

فصل دو

Heidi Goes To Frankfurt

هایدی به فرانکفورت می رود

 

[restrict subscription=1]

It was near the end of Heidi’s second happy winter with Grandfather.

نزدیک آخرِ دومینِ زمستان شادِ هایدی با پدربزرگ بود.

One day, the village pastor came to the hut.

یک روز، کشیش دهکده به کلبه آمد.

He was angry at Grandfather because Heidi wasn’t in school.

او از دست پدربزرگ عصبانی بود چون هایدی در مدرسه نبود.

“Heidi doesn’t need school,” argued Grandfather. “She’ll grow up here with the goats and the birds. They won’t teach her any bad ideas!”

پدربزرگ استدلال کرد «هایدی به مدرسه نیازی ندارد. همینجا با بزها و پرنده ها بزرگ می شود. آن ها هیچ فکر و ایده ی بدی به او یاد نمی دهند!»

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آنها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

“She must learn to read and write!” the pastor argued back.

کشیش متقابلا استدلال کرد «او باید یاد بگیرد بنویسد و بخواند!»

But he couldn’t change Grandfather’s mind.

ولی او نتوانست نظر پدربزرگ را عوض کند.

The next day, Aunt Dete came to the hut.

روز بعد، خاله دته به کلبه آمد.

“I have a wonderful opportunity for Heidi.” she said. “Heidi is going to live with a wealthy family in Frankfurt. She’ll be a companion to their little girl.”

او گفت «من یک فرصت عالی برای هایدی دارم. هایدی قرار است با یک خانواده ثروتمند در فرانکفورت زندگی کند. او همدم دختر کوچولوی آن ها خواهد بود.»

“Heidi is happy here!” Grandfather said rudely. “She doesn’t need to go to Frankfurt!”

پدربزرگ بی ادبانه گفت «هایدی همین جا خوشبخت است! نیازی ندارد به فرانکفورت برود!»

Aunt Dete said, “This is a chance for Heidi to go to school and church.”

خاله دته گفت «این فرصتی برای هایدی است تا به مدرسه و کلیسا برود.»

“Fine!” yelled Grandfather. “Then take her, and don’t ever come back!”

پدربزرگ فریاد زد «خیلی خوب! او را ببر و هیچ وقت برنگرد!»

Heidi didn’t want to leave Grandfather to go to Frankfurt.

هایدی نمی خواست پدربزرگ را برای رفتن به فرانکفورت ترک کند.

But Aunt Dete lied to her that they would be back in a day or two.

ولی خاله دته به او به دروغ گفت که یکی دو روزه برخواهند گشت.

“You can even bring fresh bread for Grannie.” said Aunt Dete.

خاله دته گفت «حتی می توانی برای مامان بزرگ نان تازه بیاوری.»

This idea pleased Heidi. Grannie had trouble eating black, hard bread.

این فکر هایدی را راضی کرد. مامان بزرگ در خوردن نان سیاهِ سفت مشکل داشت.

They left so quickly that Heidi couldn’t even say goodbye to Peter.

آن ها آنقدر به سرعت آنجا را ترک کردند که هایدی حتی نتوانست با پیتر خداحافظی کند.

Dete took Heidi to a large house in Frankfurt. A rich man named Mr. Sesemann owned the house.

دته هایدی را به خانه ی بزرگی در فرانکفورت برد. مرد ثروتمندی به نام آقای سسمن مالک خانه بود.

His daughter Klara had to stay in a wheelchair. Her mother had died a long time ago.

 

دختر او کلارا باید روی ویلچر می ماند. مادرش خیلی قبل تر مرده بود.

Now Ms. Rottenmeier was looking after her. Ms. Rottenmeier took a look at Heidi.

الان خانم روتن مایر از او مراقبت می کرد. خانم روتن مایر نگاهی به هایدی انداخت.

She did not like her old clothes and hat. She didn’t even like Heidi’s name.

او از لباس ها و کلاه کهنه ی هایدی خوشش نیامد. او حتی از اسم هایدی هم خوشش نیامد.

“is ‘Heidi’ a real name?” Ms. Rottenmeier asked.

خانم روتن مایر پرسید «هایدی اسم واقعی است؟»

“Her mother named her Adelheid,” Aunt Dete explained.

خاله دته توضیح داد «مادرش نام او را آدلاید گذاشت.»

“Then we shall call her Adelheid,” said Ms. Rottenmeier.

خانم روتن مایر گفت «پس ما او را آدلاید صدا می کنیم.»

Later, when Ms. Rottenmeier was away, Klara said. “I’ll call you Heidi if you want.”

بعدتر، وقتی خانم روتن مایر آنجا نبود، کلارا گفت «اگر می خواهی من تو را هایدی صدا می کنم.»

“It doesn’t matter,” said Heidi. “I’ll be going home tomorrow with some fresh bread.”

هایدی گفت «اهمیتی ندارد. من فردا با مقداری نان تازه به خانه خواهم رفت.»

“No.” said Klara. “You came here to keep me company.”

کلارا گفت «نه. تو آمدی اینجا تا هم صحبت و همدم من باشی (keep company یعنی هم صحبت کسی بودن).»

At the dinner table, Heidi was happy to find fresh bread on her plate. She put it in her pocket.

سر میز شام، هایدی از یافتن نان تازه در بشقابش خوشحال شد. او آن را داخل جیبش گذاشت.

A servant, Sebastian, brought a dish of food for Heidi. She didn’t know what to do with it.

یک خدمتکار، (به نام) سباستیان، یک بشقاب غذا برای هایدی آورد. هایدی نمی دانست با آن چه کند.

She had never eaten this way before.

او قبلا هیچ وقت اینجوری غذا نخورده بود.

Then Ms. Rottenmeier told Heidi how she should behave at the table for a long time.

بعد خانم روتن مایر برای مدتی طولانی برای هایدی گفت پشت میز چطور باید رفتار کند.

But while she was talking, Heidi fell asleep.

ولی در حینی که او داشت حرف می زد، هایدی خوابش

When Heidi awoke, she didn’t know where she was.

وقتی هایدی بیدار شد، نمی دانست کجاست.

She remembered that she was in Frankfurt. She was afraid.

او یادش آمد در فرانکفورت است. او ترسید.

A few days later, Heidi went for a walk while Klara was resting.

چند روز بعد، هایدی هنگامی که کلارا در حال استراحت بود رفت قدم بزند.

Sebastian told her to look at the whole city from the church tower.

سباستیان به او گفت از برج کلیسا تمام شهر را نگاه کند.

When she climbed up to the top of the tower, all she could see was buildings.

وقتی هایدی به بالای برج رفت، تمام چیزی که می توانست ببیند ساختمان ها بودند.

There were no mountains and trees.

نه کوهی بود و نه درختی.

The church keeper could see that she was disappointed. So he showed her a basket of kittens.

نگهبان کلیسا می توانست ببیند که هایدی نا امید شده. بنابراین یک سبد بچه گربه به او نشان داد.

“You can have them,” he said. “I’ll deliver them to your house.”

او گفت «می توانی آن ها را داشته باشی (= اينها مال تو). آن ها را به خانه تان تحویل خواهم داد.»

“Oh yes.” said Heidi. “But can I have two of them now?”

هایدی گفت «اوه بله. ولی می توانم الان دو تا از آن ها را داشته باشم؟»

The keeper gave Heidi two kittens. When she got home, everyone was waiting for her.

نگهبان دو بچه گربه به هایدی داد. وقتی هایدی به خانه رسید، همه منتظرش بودند.

Ms. Rottenmeier was angry. “Who said you could leave the house?” she asked.

خانم روتن مایر عصبانی بود. او پرسید «کی گفت می توانی خانه را ترک کنی؟»

“Meow,” a sound came from Heidi’s pocket.

صدایی از جیب هایدی آمد «میو.»

Ms. Rottenmeier screamed. She was afraid of cats.

خانم روتن مایر جیغ کشید. او از گربه ها می ترسید.

The next morning, there was a knock at the door. Sebastian came back with a big basket.

صبح روز بعد، در زدند. سباستیان با سبد بزرگی برگشت.

Klara opened it, and kittens ran everywhere.

کلارا آن را باز کرد و بچه گربه ها به همه جا دویدند.

One kitten climbed up Ms. Rottenmeier skirt.

یک بچه گربه از دامن خانم روتن مایر بالا رفت.

 

مالکیت

 

“Sebastian!” she screamed. “Get rid of these little monsters!”

او جیغ کشید «سباستیان! این هیولاهای کوچک را گم و گور کن!»

That evening, Ms. Rottenmeier decided to punish Heidi.

آن شب، خانم روتن مایر تصمیم گرفت هایدی را تنبيه کند.

She said, “I’m going to lock you in the cold basement.”

او گفت «من تو را در زیرزمین سرد حبس خواهم کرد.»

But Klara said, “Please, wait until my father gets home. Let him decide what to do.”

ولی کلارا گفت «خواهش می کنم، صبر کنید تا پدرم به خانه بیاید. بگذارید او تصمیم بگیرد چه کار کنیم.»

Ms. Rottenmeier agreed.

خانم روتن مایر موافقت کرد.

For the next few days, Heidi didn’t get into any trouble. But she was becoming very homesick.

برای چند روز بعد، هایدی دردسری درست نکرد. ولی خیلی داشت دلتنگ خانه می شد.

Chapter Three

فصل سه

Homesick

دلتنگی برای خانه

Mr. Sesemann came home from his business trip with many gifts.

آقای سسمن از سفر کاری اش با هدیه های زیاد به خانه آمد.

He was happy to see Klara. He was also happy to meet Heidi.

او از دیدن کلارا خوشحال بود. او از دیدار با هایدی هم خوشحال بود.

He could see that Heidi and Klara liked each other.

او می توانست ببیند که هایدی و کلارا همدیگر را دوست دارند.

But Ms. Rottenmeier said terrible things about Heidi to Klara’s father.

ولی خانم روتن مایر حرف های وحشتناکی درباره هایدی برای پدر کلارا تعریف کرد.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

“I think that little girl is crazy.” she said. “You should see the trouble she caused here.”

او گفت «فکر می کنم آن دختر کوچولو دیوانه باشد. باید مشکلاتی که اینجا باعثش شد را ببینید.»

Mr. Sesemann asked Klara about Heidi.

آقای سسمن از کلارا راجع به هایدی پرسید.

“What happened while I was away?”

هنگامی که من اینجا نبودم چه اتفاقی افتاده؟»

Klara told him about the kittens and other things. Mr. Sesemann laughed.

کلارا درباره ی بچه گربه ها و چیزهای دیگر برای او تعریف کرد. آقای سسمن خندید.

He went to Ms. Rottenmeier and said, “Heidi will stay. She is good for Klara.”

آقای سسمن پیش خانم روتن مایر رفت و گفت «هایدی اینجا خواهد ماند. او برای کلارا خوب است.»

A few days later, Mr. Sesemann left on another business travel.

چند روز بعد، آقای سسمن برای یک سفر کاری دیگر آنجا را ترک کرد.

But his mother, Grandmamma Sesemann, came to visit.

ولی مادر او، مامان بزرگ سسمن، به دیدن آن ها آمد.

Her face seemed very kind to Heidi. Heidi liked Grandmamma very much.

چهره ی او به نظر هایدی خیلی مهربان به نظر می رسید. هایدی خیلی از مامان بزرگ خوشش آمد.

One day, Grandmamma showed Heidi a book. She wanted to help Heidi with her reading.

یک روز، مامان بزرگ کتابی را به هایدی نشان داد. او می خواست در خواندن به هایدی کمک کند.

In the book, there was a picture of a boy with goats on a mountain. The picture reminded Heidi of Peter. So she began to cry.

داخل کتاب، تصویری از یک پسر با بزها روی یک کوه بود. آن تصویر هایدی را به یاد پیتر انداخت. بنابراین او شروع به گریه کرد.

She was very homesick.

او خیلی دلتنگ خانه شده بود.

Grandmamma told Heidi she could have the book when she learned to read.

مامان بزرگ به هایدی گفت وقتی یاد گرفت بخواند می تواند کتاب را داشته باشد.

From then on, Heidi tried very hard to read.

از آن موقع به بعد، هایدی سخت تلاش کرد بخواند.

That night, she prayed to God to help her read and go home.

آن شب، هایدی از خدا خواست تا کمکش کند بخواند و به خانه برود.

After a week, Grandmamma heard Heidi reading to Klara.

بعد از یک هفته، مامان بزرگ شنید که هایدی دارد برای کلارا کتاب می خواند.

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی غول خودخواه

She gladly gave Heidi the picture book. It was time for Grandmamma to leave the house.

او با خوشحالی کتاب تصویری را به هایدی داد. وقتش بود مامان بزرگ خانه را ترک کند.

After she left, something strange started happening at night.

بعد از اینکه او آنجا را ترک کرد، اتفاق مرموزی شروع به رخ دادن در شب کرد.

Every morning, the front door was wide open.

هر صبح، در جلو چهارتاق باز بود.

Sebastian locked the door tight every evening. But in the morning, it was open. It was a mystery.

سباستیان هر شب در را محکم قفل می کرد. ولی صبح، در باز بود. این یک معما بود.

One night, Sebastian and another servant stayed up to watch the door.

یک شب، سباستيان و یک خدمتکار دیگر بیدار ماندند تا در را بیایند.

Then the wind blew the candle out.

بعد باد شمع را خاموش کرد.

The house was totally dark and the door was open.

خانه کاملا تاریک بود و در باز.

Sebastian saw a small person in white run up the stairs.

سباستیان آدم کوچک سفیدپوشی را دید که پله ها را بالا دوید.

He thought it was a ghost. He told everyone there was a ghost in the house.

او فکر کرد آن یک روح است. او به همه گفت روحی داخل خانه است.

Two days later, Mr. Sesemann came home.

دو روز بعد، آقای سسمن به خانه آمد.

He and his friend. Dr. Classen, stayed up to watch the door.

او و دوستش دکتر کلاسن بیدار ماندن تا در را بپایند.

Late that night, they heard the door opening.

آخر آن شب، آن ها شنیدند در باز شد.

There was a small person in white clothes. It was Heidi.

آدم کوچکی با لباس های سفید بود. آن هایدی بود.

“What are you doing?” asked Mr. Sesemann.

آقای سسمن پرسید «چه کار داری می کنی؟»

Heidi looked confused.

هایدی به نظر گیج و سراسيمه می رسید.

“I don’t know.” she answered. “Every night I dream I’m back with Grandfather.”

او جواب داد «نمی دانم. هر شب خواب می بینم برگشته ام پیش پدربزرگ.»

“She’s been sleepwalking.” said Dr. Classen. “She must be very homesick. The only cure is to send her home.”

دکتر کلاسن گفت «او در خواب راه می رفته. باید خیلی دلتنگ خانه باشد. تنها درمان فرستادن او به خانه است.»

The next day, Mr. Sesemann prepared to send Heidi home.

روز بعد، آقای سسمن آماده شد تا هایدی را به خانه بفرستد.

Klara was very upset when she learned Heidi was leaving.

کلارا وقتی فهمید هایدی دارد آنجا را ترک می کند خیلی ناراحت شد.

But her father promised her she could visit Heidi with Grandmamma very soon.

ولی پدرش به او قول داد می تواند خیلی زود با مامان بزرگ به دیدن هایدی برود.

Chapter Four

فصل چهار

Heidi Returns

هایدی باز می گردد

Sebastian and Heidi traveled to her village.

سباستیان و هایدی به دهکده ی هایدی سفر کردند.

All of the villagers were surprised that Heidi came back to live with her grandfather.

تمام روستایی ها تعجب کردند که هایدی برگشته تا با پدربزرگش زندگی کند.

The first place Heidi ran to was Peter and Grannie’s hut.

اولین جایی که هایدی به آنجا دوید کلبه پیتر و مامان بزرگ بود.

Heidi cried and sat on Grannie’s lap.

هایدی فریاد زد و بغل مامان بزرگ نشست.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

She gave Grannie a basket of fresh bread.

او یک سبد نان تازه به مامان بزرگ داد.

Then she climbed the mountain to see her grandfather.

بعد از کوه بالا رفت تا پدربزرگش را ببیند.

He was sitting outside the hut, just like the first time she saw him.

پدربزرگ بیرون کلبه نشسته بود، درست مانند اولین باری که هایدی او را دیده بود.

“Grandfather!” Heidi cried.

هایدی فریاد زد «پدربزرگ!»

She threw her arms around him. Grandfather cried for the first time in many years.

او بازوانش را دور پدربزرگ انداخت. پدربزرگ برای اولین بار طی سال ها گریه کرد.

“So you’ve come back.” he said.

او گفت «پس برگشتی!»

That night, Heidi slept in her old bed in the loft.

آن شب، هایدی در تخت قدیمی اش در اتاق زیر شیروانی خوابید.

It was the best night of sleep she’d had in a long time.

این بهترین خواب شبی بود که هایدی طی مدت ها داشت.

The next day, Grandfather woke Heidi.

روز بعد، پدربزرگ هایدی را بیدار کرد.

“Put your best clothes on.” he said. “We’re going to church.”

او گفت «بهترین لباس هایت را بپوش. به کلیسا می رویم.»

They went to church in the village.

آن ها به کلیسای دهکده رفتند.

Grandfather spoke to the pastor. “I’ve decided to move to the village for the winter. Heidi will go to school.”

پدربزرگ با کشیش صحبت کرد. «من تصمیم گرفته ام برای زمستان به دهکده نقل مکان کنم. هایدی به مدرسه خواهد رفت.»

The villagers were surprised to see Grandfather and the pastor talking like friends.

روستایی ها از دیدن اینکه پدربزرگ و کشیش مانند دوست صحبت می کردند حیرت زده شدند.

On the way home, Grandfather told Heidi, “I never thought I would be this happy again. It was a good day when God sent you to me.”

در راه خانه، پدربزرگ به هایدی گفت «هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره اینقدر خوشحال شوم. وقتی خدا تو را برای من فرستاد روز خوبی بود.»

That fall, Peter often asked Heidi to herd the goats with him.

آن پاییز، پیتر اغلب از هایدی می خواست تا با او گله را جمع کند.

But she told him she was too busy. She was cleaning the hut. She was also waiting for her friends from Frankfurt to visit.

ولی هایدی به او گفت سرش خیلی شلوغ است. او داشت کلبه را تمیز می کرد. او منتظر دوستانش از فرانکفورت هم بود که به او سر بزنند.

One day, she looked down the mountain and saw somebody coming.

یک روز، او پایین کوهستان را نگاه کرد و کسی را دید که می آمد.

It was Dr. Classen. Grandfather and Heidi greeted him.

این دکتر کلاسن بود. پدربزرگ و هایدی به او خوش آمد گفتند.

“Where are Grandmamma and Klara?” Heidi asked.

هایدی پرسید «مامان بزرگ و کلارا کجا هستند؟»

“I’m alone,” he said. “Klara has been sick. She can’t travel until springtime, when the weather is warmer.”

او گفت «من تنها هستم. کلارا مریض بوده. او نمی تواند تا وقت بهار، هنگامی که هوا گرم تر است، سفر کند.»

Heidi was sad, but she was glad to see Dr. Classen.

هایدی ناراحت شد، ولی او از دیدن دکتر کلاسن خوشحال بود.

Grandfather gave Dr. Classen a mug of fresh goat’s milk and some golden cheese.

پدربزرگ به دکتر کلاسن یک لیوان شیر تازه ی بز و مقداری پنیر طلایی رنگ داد.

“This will be a good place for Klara to get well.” said the doctor.

دکتر گفت «اینجا جای خوبی برای کلارا خواهد بود تا حالش خوب شود.»

That winter, Heidi and Grandfather moved down to the village.

آن زمستان، هایدی و پدربزرگ به پایین به دهکده نقل مکان کردند.

Grandfather rented a small hut there. Heidi missed the mountains.

پدربزرگ آنجا کلبه ی کوچکی اجاره کرد. هایدی دلش برای کوهستان تنگ می شد.

But she was very happy to go to school. She studied her lessons very hard.

ولی او خیلی خوشحال بود که به مدرسه می رود. او خیلی سخت درس هایش را می خواند.

But Peter rarely went to school.

ولی پیتر به ندرت به مدرسه می رفت.

One day, Heidi asked him, “Why weren’t you at school again today?”

یک روز، هایدی از او پرسید «چرا امروز دوباره مدرسه نبودی؟»

“I couldn’t stop the sled.” lied Peter. “It went straight through the village. I couldn’t get off! Then it was too late to go to school!”

پیتر به دروغ گفت «نتوانستم سورتمه را نگه دارم. سورتمه صاف از میان دهکده رد شد. نتوانستم از آن پایین بیایم! بعد دیرتر از آن بود که به مدرسه بروم!»

“If you do that again,” said Grandfather. “you’re going to get in big trouble with me!”

پدربزرگ گفت «اگر دوباره این کار را بکنی با من به مشکل خواهی خورد!»

When Heidi and Peter came to visit Grannie, she was very sick.

وقتی هایدی و پیتر به دیدن مامان بزرگ آمدند، مامان بزرگ خیلی مریض بود.

Grannie couldn’t get out of bed.

مامان بزرگ نمی توانست از رختواب بیرون بیاید.

Heidi read to her to cheer her up.

هایدی برای او کتاب می خواند تا او را خوشحال کند.

She thought Peter should learn to read. Then he could read to Grannie and maybe she would get well.

او فکر کرد پیتر باید یاد بگیرد بخواند. آن وقت می توانست برای مامان بزرگ کتاب بخواند و شاید مامان بزرگ حالش خوب می شد.

The next day at school, Heidi said to Peter, “You must learn to read. So then you can read to Grannie.”

روز بعد در مدرسه، هایدی به پیتر گفت «باید یاد بگیری بخوانی. تا آن وقت بتوانی برای مامان بزرگ کتاب بخوانی.»

“I can’t do it.” Peter replied.

پیتر جواب داد «نمی توانم این کار را بکنم.»

“I’m going to teach you.” said Heidi.

هایدی گفت «من به تو یاد خواهم داد.»

Reading was very difficult for Peter. But Heidi made him learn the ABC’s with a book from Klara.

خواندن خیلی برای پیتر مشکل بود. ولی هایدی کاری کرد او با کتابی از کلارا الفبا را یاد بگیرد.

Then he began to read a few words. A few weeks later, he could read to Grannie.

بعد پیتر شروع به خواندن چند کلمه کرد. چند هفته بعد، او می توانست برای مامان بزرگ کتاب بخواند.

The whole village heard that Heidi got Peter to read.

تمام دهکده شنیدند که هایدی کاری کرده پیتر بخواند (به پیتر آموختن یاد داده).

Everyone was very impressed.

همه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند.

Chapter Five

فصل پنج

The Mountain Miracle

معجزه ی کوهستان

When spring came, the mountains turned green again.

وقتی بهار آمد، کوهستان دوباره سبز شد.

Then Grandfather and Heidi moved back up to their hut on the mountain.

پدربزرگ و هایدی به کلبه شان بالا، روی کوهستان برگشتند.

One day, Peter brought Heidi a letter.

یک روز، پیتر نامه ای برای هایدی آورد.

It was from Klara.

نامه از کلارا بود.

 

کلمه های سخت را با کلیک روی آن ها به جعبه لایتنر اضافه کنید تا هایلایت شده نمایش داده شوند

 

“Klara and Grandmamma will be here in six weeks!” cried Heidi.

هایدی فریاد زد «کلارا و مامان بزرگ شش هفته ی دیگر اینجا خواهند بود!»

She was very excited. But Peter was not. He was angry and jealous.

او خیلی هیجان زده بود. ولی پیتر نه. او عصبانی بود و حسودی اش می شد.

One morning in June, Heidi saw them coming up.

یک روز صبح در ماه ژوئن، هایدی آن ها را دید که بالا می آمدند.

One man was pushing Klara in her wheelchair. Another man carried their things.

مردی داشت کلارا را در ویلچر هل می داد. مرد دیگری وسایلشان را حمل می کرد.

Grandmamma rode behind them on a horse.

مامان بزرگ سوار بر اسب پشت سرشان می آمد.

Klara and Grandmamma were amazed at the beauty of Heidi’s mountain home.

کلارا و مامان بزرگ از زیبایی خانه ی کوهستانی هایدی شگفت زده شدند.

“Oh, Heidi,” cried Klara. “If only I ? could run over the hills with you!”

کلارا فریاد زد «وای، هایدی! ای کاش می توانستم با تو روی تپه ها بدوم!»

“Don’t worry.” said Heidi. “I’ll push you everywhere.”

هایدی گفت «نگران نباش. تو را تا همه جا هل می دهم.»

Then Grandfather served everyone big mugs of goat’s milk and toasted cheese.

بعد پدربزرگ برای همه لیوان های بزرگی از شیر بز و پنیر پخته سِرو کرد.

They ate happily outside in the gentle breeze and sunshine.

آن ها شاد و خوشحال بیرون در نسیم ملایم و آفتاب غذا خوردند.

When Klara saw Heidi’s bed in the hayloft, she said, “It must be wonderful to look at the stars while you go to sleep.”

وقتی کلارا تخت هایدی را در اتاق زیر شیروانی (مخصوصِ) علوفه دید گفت «اینکه وقتی داری به خواب می روی به ستاره ها نگاه کنی باید معرکه باشد.»

Grandfather asked Grandmamma, “Why don’t you let Klara stay here with us while you stay in the village?”

پدربزرگ از مامان بزرگ پرسید «چرا شما مدتی که در دهکده می مانید نمی گذارید کلارا اینجا با ما بماند؟»

Grandmamma agreed. “I think it will be very good for Klara’s health to stay here.”

مامان بزرگ موافق بود. «فکر می کنم برای سلامتی کلارا خیلی خوب خواهد بود که اینجا بماند.»

As the days passed, Grandfather grew to like Klara very much.

در حینی که روزها می گذشت، پدربزرگ به تدریج خیلی از کلارا خوشش آمد.

He told Peter to feed the goats the best grass.

او به پیتر گفت تا بهترین علف ها را به بزها بدهد.

They made extra-good milk that would make Klara strong.

آن ها شیر فوق العاده خوب درست کردند که کلارا را قوی می کرد.

While Klara stayed with them for two weeks, Grandfather helped her stand.

دو هفته ای که کلارا پیش آن ها ماند، پدربزرگ به او کمک کرد سر پا بایستد.

Standing made her legs and feet hurt very much.

سر پا ایستادن باعث شد ران و پاهای او خیلی درد بگیرد (leg به معنی ران، لنگ و foot که حالت جمع آن feet است معادل پا از مچ به پایین است).

But each day, she tried to stand a little longer.

ولی هر روز، کلارا سعی می کرد کمی بیشتر سر پا بماند.

Heidi begged Grandfather to carry Klara up to the top of the mountain.

هایدی به پدربزرگ التماس کرد تا کلارا را به بالای کوهستان حمل کند.

That was the place where the view was the most beautiful.

آن جا جایی بود که چشم انداز زیباترین بود (آن جا زیباترین چشم انداز را داشت).

But Grandfather said he would do that only if Klara could stand on her own.

ولی پدربزرگ گفت این کار را می کند فقط اگر کلارا بتواند خودش سر پا بایستد.

Heidi was excited and told Peter. But this made Peter angry. He wanted Klara to go away.

هایدی هیجان زده بود و به پیتر گفت. ولی این پیتر را عصبانی کرد. او می خواست کلارا از آنجا برود.

The next morning., Peter went up to the hut. He saw the empty wheelchair outside.

صبح روز بعد، پیتر به کلبه رفت. او ویلچر خالی را بیرون دید.

He kicked the wheelchair with anger. The wheelchair went rolling down the side of the mountain.

او با خشم لگدی به ویلچر زد. ویلچر غلت خوران از دامنه ی کوه پایین رفت.

Peter was so afraid. He ran away without taking the goats.

پیتر خیلی ترسید. او بدون بردن بزها از آنجا فرار کرد.

Grandfather and Heidi came outside and found out the wheelchair was gone.

پدربزرگ و هایدی بیرون آمدند و فهمیدند که ویلچر رفته (=غیبش شده، آنجا نیست).

They looked everywhere for the wheelchair. Grandfather saw it down below the mountain.

آن ها همه جا را به دنبال ویلچر گشتند. پدربزرگ آن را پایین کوهستان دید.

The wheelchair was in pieces. It was destroyed.

ویلچر تکه تکه شده بود. ویلچر نابود شده بود.

“It must have been the wind.” said Heidi.

هایدی گفت «باید باد بوده باشد.»

Klara began to cry. “Now I’ll never be able to go up the mountain.”

کلارا شروع به گریه کرد. «حالا هیچ وقت نمی توانم از کوه بالا بروم.»

“That’s okay,” said Grandfather. “I’ll carry you up. By the way, where is Peter?”

پدربزرگ گفت «این مشکلی نیست. من تو را تا بالا حمل می کنم. راستی، پیتر کجاست؟»

Grandfather picked up Klara, and they walked up the mountain.

پدربزرگ کلارا را بلند کرد و آن ها کوه را بالا رفتند.

The goats followed them. When Grandfather saw Peter, he scolded him for forgetting the goats.

بزها آن ها را دنبال کردند. وقتی پدربزرگ پیتر را دید، او را برای فراموش کردن بزها سرزنش کرد.

“Did you see Klara’s wheelchair?” asked Grandfather.

پدربزرگ پرسید «ویلچر کلارا را دیدی؟»

Peter just shook his head to say, “No.”

پیتر فقط سر تکان داد تا بگوید «نه.»

Grandfather left the children on top of the mountain and went back home.

پدربزرگ بچه ها را بالای کوه ترک کرد و به خانه برگشت.

After lunch, Heidi wanted to take Klara higher to see the prettiest flowers.

بعد از ناهار، هایدی می خواست کلارا را بالاتر ببرد تا زیباترین گل ها را ببیند.

“Peter and I can carry you.” Heidi said.

هایدی گفت «من و پیتر می توانیم تو را حمل کنیم.»

They pulled Klara to her feet.

آن ها کلارا را روی پایش بلند کردند.

But suddenly, she began to take a step.

ولی یک دفعه، او شروع به قدم برداشتن کرد.

“I’m walking!” she shouted.

او فریاد زد «دارم راه می روم!»

When Grandfather came to get them later, he was happy to see Klara walk.

بعدا، وقتی پدربزرگ آمد تا آن ها را ببرد، از دیدن اینکه کلارا راه می رود خوشحال شد.

Klara practiced walking for the next Week.

برای یک هفته ی بعدی کلارا راه رفتن را تمرین می کرد.

When Grandmamma came up the mountain, Klara surprised her.

وقتی مامان بزرگ از کوهستان بالا آمد، کلارا او را سورپرایز کرد.

She cried with joy when she saw Klara walking.

وقتی مامان بزرگ کلارا را دید که راه می رود از خوشی فریاد زد.

“Thank you so much!” she said to Grandfather. “Your kindness and care have done this for her.”

او به پدربزرگ گفت «خیلی ممنونم! مهربانی و توجه شما این را برای او کرده!»

“And God’s sun and the mountain air.” Grandfather replied.

پدربزرگ جواب داد «و آفتاب خدا و هوای کوهستان.»

Then Grandmamma decided to send a letter to Klara’s father.

بعد مادر بزرگ تصمیم گرفت نامه ای برای پدر کلارا بفرستند.

She wanted him to come early and join them for the surprise.

هایدی می خواست او زودتر بیاید و برای آن سورپرایز به آن ها ملحق شود.

Mr. Sesemann had almost arrived at the hut.

آقای سسمن تقریبا به کلبه رسیده بود.

He expected to meet Klara and Heidi in a moment.

او انتظار داشت تا یک لحظه دیگر کلارا و هایدی را ملاقات کند.

Klara was waiting at the hut with a surprise for him

کلارا با سورپرایزی برای او داخل کلبه منتظر بود.

They saw him getting close to the hut.

آن ها او را دیدند که به کلبه نزدیک می شد.

Then Klara stood up and walked to him.

بعد کلارا بلند شد و به سوی او قدم زد.

Mr. Sesemann was surprised and cried, “It’s a miracle!”

آقای سسمن حیرت زده شد و فریاد زد «این معجزه است!»

Mr. Sesemann thanked Grandfather and Heidi for helping Klara.

آقای سسمن از پدربزرگ و هایدی به خاطر کمک کردن به کلارا تشکر کرد.

Grandmamma saw Peter hiding behind the hut.

مامان بزرگ پیتر را دید که پشت کلبه پنهان شده بود.

“Young man,” she said. “why are you so afraid of us?”

او گفت «مرد جوان، چرا از ما می ترسی؟»

“I think Peter was the wind that blew Klara’s wheelchair down the mountain,” said Grandfather.

پدربزرگ گفت «فکر کنم پیتر آن بادی بود که وزید و ویلچر کلارا را از کوه پایین انداخت.»

Grandmamma took Peter aside.

مامان بزرگ پیتر را کناری برد.

“What you did was very bad. But I understand how you feel,” she said. “I hope you will always remember us.”

او گفت «کاری که تو کردی خیلی بد بود. ولی من می فهمم چه حسی داری. امیدوارم همیشه ما را به خاطر داشته باشی.»

Peter became happy.

پیتر خوشحال شد.

Later, Mr. Sesemann asked Grandfather if there was any way he could repay him.

بعدتر، آقای سسمن از پدربزرگ پرسید آیا هیچ راهی هست او جبران کند.

Grandfather thought for a while. Then he said, “Will you promise to take care of Heidi when I die?”

پدربزرگ مدتی فکر کرد. بعد گفت «قول می دهید وقتی من مردم مراقب هایدی باشید؟»

Mr. Sesemann promised he would, and the men shook hands.

آقای سسمن قول داد این کار را بکند و دو مرد دست دادند.

It was time for the Sesemanns to leave. Klara was sad.

وقتش بود سسمن ها آنجا را ترک کنند. کلارا غمگین بود.

But Heidi said to her, “Don’t worry, soon it will be summer again. Then you can come back and see us.”

ولی هایدی به او گفت «نگران نباش، به زودی دوباره تابستان خواهد بود. آن وقت می توانی برگردی و ما را ببینی.»

Heidi stood on the mountain and watched her friends leave.

هایدی روی کوه ها ایستاد و دوستانش را تماشا کرد که آن جا را ترک کردند.

She waved until she couldn’t see them anymore.

او آنقدر دست تکان داد تا دیگر نتوانست آن ها را ببیند.

Shortly after, Dr. Classen came to live in the village.

کمی بعد، دکتر کلاسن آمد تا در دهکده زندگی کند.

He bought a hut and shared it with Grandfather and Heidi in the winter.

او کلبه ای خرید و زمستان آن را با پدربزرگ و هایدی تقسیم کرد (=با هم آنجا زندگی می کردند).

He told Grandfather that he thought of Heidi as his own child.

او به پدربزرگ گفت که هایدی را مانند بچه خودش می داند.

He promised to always take care of her. Heidi spent another happy winter in the village.

او قول داد تا همیشه مراقب هایدی باشد. هایدی یک زمستان شاد دیگر را در دهکده سپری کرد.

All around were people who cared for her.

اطراف او آدم هایی بودند که او را دوست داشتند.

[/restrict]

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *