داستان های کوتاه انگلیسی

داستان زبان انگلیسی کوتاه زیبای خفته

The Sleeping Beauty

زیبای خفته

سطح داستان: ساده

The people from a small town in France are outside the King’s summer castle. The King goes out onto the balcony.

مردم یک شهر کوچک فرانسه بیرون قصر تابستانی پادشاه جمع شده اند. پادشاه بیرون به داخل بالکن می رود.

 

‘We are very happy to tell you that we have a baby daughter. Her name is Aurora. Everyone is invited to a party, here at the castle, tomorrow,’ he says.

او می گوید «ما خوشحالیم که به شما اطلاع دهیم که صاحب یک دختر بچه شده ایم. نام او اورورا است. فردا همه به یک مهمانی اینجا در قصر دعوت هستید.»

 

The King goes back into the castle. The Queen is singing to the baby.

پادشاه به داخل قصر بر می گردد. ملکه دارد برای نوزاد آواز می خواند.

 

The party tomorrow is going to be  wonderful,’ says the King. ‘All the people from the town are coming and, of course, we must invite the Flower Fairies.’

پادشاه میگوید «مهمانی فردا محشر خواهد بود. تمام مردم شهر دارند می آیند و البته باید پریان گل ها را نیز دعوت کنیم.»

Everyone in the castle is very busy. The cooks are cooking delicious roast meats with vegetables and they are making delicious cakes, too. The cleaners are sweeping and dusting. The Queen’s friends are picking flowers in the garden and putting flowers in all the rooms.

همه در قصر به شدت مشغول هستند. آشپزها دارند گوشت رُست خوشمزه با سبزیجات و همچنین کیک های خوشمزه می پزند. نظافت کننده ها دارند جارو و گردگیری می کنند. دوستان ملکه دارند داخل باغ گل میچینند و گل ها را داخل تمام اتاق ها قرار می دهند.

 

‘Mmm…! The food smells delicious,’ says the King ‘And the castle is very pretty with all these flowers.’ Little Princess Aurora is sleeping happily. She doesn’t know there is going to be a party tomorrow. The next day the sun shines and all the men, women and children from the town come to the party. The children like the new baby and want to pick her up.

شاه می گوید «ممم…! غذا بوی خوشمزه ای می دهد. و قصر با این همه گل زیبا شده است.» شاهزاده خانم اورورای کوچولو شاد خوابیده است. او نمی داند فردا قرار است مهمانی باشد. روز بعد خورشید می تابد و تمام مردان، زنان و بچه های شهر به مهمانی می آیند. بچه ها نوزاد جدید را دوست دارند و دوست دارند او را بغل کنند.

 

‘You can pick her up later, when she wakes up,’ says the Queen.

ملکه می گوید «بعدا که از خواب بیدار شد می توانید بغلش کنید.»

 

‘Yes,’ says the King. ‘Come and sit down now. The food is ready and we’re all hungry!’

شاه می گوید «بله. حالا بیایید و بنشینید. غذا آماده است و همه ما گرسنه!»

 

‘Look! Look! Over there by the trees,’ says a little boy.

یک پسر کوچک می گوید «نگاه کنید! نگاه کنید! آنجا کنار درخت ها.»

 

Everyone turns and looks at the trees.

همه می چرخند و به درخت ها نگاه می کنند.

 

‘Oh!’ says a little girl. ‘Are they…?’

یک دختر کوچک می گوید «وای! آنها …»

 

‘Yes, they are,’ says the Queen.

«ملکه می گوید «بله، همین طور است.»

 

‘They’re the Flower Fairies!’

«آن ها پریان گل (ها) هستند!»

 

‘Hello,’ say the Flower Fairies. ‘We’ve got some very special presents for Princess Aurora.’

پریان گل ها می گویند «سلام. ما برای شاهزاده خانم اورورا چند هدیه خیلی ویژه داریم.»

 

‘She’s going to be beautiful,’ says Fairy Daisy.

پری گل مینا می گویند «او دختر زیبایی خواهد بود.»

 

‘She’s going to be happy,’ says Fairy Iris.

پری زنبق می گوید «او دختر خوشبختی خواهد بود.»

 

‘She’s going to be healthy,’ says Fairy Sunflower.

پری آفتابگردان می گوید «او تندرست و سالم خواهد بود.»

 

‘And…,’ says Fairy Poppy…

پری خشخاش می گوید «و …»

 

‘STOP!’ says another Fairy.

یک پری دیگر می گوید «وایسا!»

 

‘Who’s this?’ asks the Queen.

ملکه می پرسد «آن کیست؟»

 

‘It’s Fairy Weed,’ say the Flower Fairies. ‘She’s a bad Fairy! She must leave the party!’

پریان گل ها می گویند «او پری علف هرز است. او پری بدی است. او باید مهمانی را ترک کند!»

 

‘No, I’m not going to leave!’ says Fairy Weed. ‘I’ve got a present for Princess Aurora too! When she’s sixteen she’s going to prick her finger on a spinning wheel and die!’

پری علف هرز می گوید «نه، من مهمانی را ترک نمی کنم. من هم یک هدیه برای شاهزاده خانم اورورا دارم! وقتی او شانزده ساله شود انگشتش را با چرخ خیاطی سوراخ می کند و می میرد!»

 

‘Wait! I’ve got to give Princess Aurora my present now,’ says Fairy Poppy. ‘I can’t change Fairy Weed’s present – Princess Aurora is going to prick her finger on a spinning wheel when she’s sixteen. But she isn’t going to die! She’s going to sleep for a hundred years!’ ‘She isn’t going to prick her finger on a spinning wheel, or sleep for a hundred years,’ says the King. ‘We must destroy all the spinning wheels in the town! Tomorrow, everyone must take their spinning wheels to the town square. We’re going to destroy them all!’

پری خشخاش می گوید «صبر کنید! الان من باید هدیه ام را به شاهزاده خانم اورورا بدهم. من نمی توانم هدیه پری علف هرز را تغییر دهم – شاهزاده اورورا را وقتی شانزده ساله شود انگشتش را با چرخ خیاطی سوراخ می کند. ولی قرار نیست بمیرد! او تا صد سال می خوابد!» پادشاه می گوید «او نه قرار است انگشتش را با چرخ خیاطی سوراخ کند و نه صد سال بخوابد. باید تمام چرخ های خیاطی شهر را نابود کنیم! فردا، همه باید چرخ خیاطی شان را به میدان شهر بیاورند. ما همه آن ها را نابود می کنیم!»

 

The next day everyone takes their spinning wheels to the town square. There are big spinning wheels and small spinning wheels, new spinning wheels and old spinning wheels, and the King’s men destroy them all.

روز بعد همه چرخ خیاطی شان را به میدان شهر می آورند. چرخ خیاطی ها بزرگ، کوچک هستند، چرخ های خیاطی نو و قدیمی هستند و مردان پادشاه همه آنها را نابود می کنند.

پیشنهاد ما:  داستان انگلیسی گیر افتاده

 

‘Thank you, everyone,’ says the King. ‘Thank you for your spinning wheels. I’m very sorry that you can’t make your clothes now. But I want to help you. I’m going to pay the people in Paris to make your clothes for you.’

پادشاه می گوید «ممنونم از همه. ممنون به خاطر چرخ خیاطی هایتان. خیلی متاسفم که دیگر نمی توانید لباس هایتان را بدوزید. ولی من می خواهم به شما کمک کنم. من به مردم پاریس پول می دهم تا لباس های شما را بدوزند.»

 

‘Hurray for the King,’ shout the people of the town.

مردم شهر فریاد زدند «هورا برای پادشاه!»

 

‘Hurray for our good kind King!’

«هورا پادشاه مهربان و خوب ما!»

 

Princess Aurora grows into a 7 beautiful young woman. On her sixteenth birthday everyone in the castle is preparing for her birthday party. ‘Come on, Molly,’ she says to her dog. ‘Let’s go to the old tower. The door is always locked but today everyone’s busy. Perhaps it’s open.’

شاهزاده خانم اورورا زن زیبا و جوانی می شود. در تولد شانزده سالگی اش همه افراد قصر در حال مهیای مهمانی تولدش هستند. او به سگش می گوید «بیا، مالی. برویم به برج قدیمی. در آن همیشه قفل است ولی امروز همه مشغول هستند. شاید درش باز باشد.

 

The door isn’t locked! Princess The Aurora and Molly go up the stairs. In a room at the top there’s an old lady and a spinning wheel.

در برج قفل نیست! شاهزاده خانم اورورا و مالی از پله ها بالا می روند. در اتاق بالای برج پیرزنی با چرخ خیاطی اش زندگی می کند.

 

‘What’s that?’ asks Princess Aurora.

شاهزاده خانم اورورا می پرسد «این چیست؟»

 

‘It’s a spinning wheel,’ says the old lady. ‘You can touch it if you want.’

پیرزن می گوید «این چرخ خیاطی است. اگر دوست داری می توانی به آن دست بزنی.»

 

the touches Aurora Princess spinning wheel and pricks her finger!

شاهزاده اورورا به آن دست می زند و دستش را زخم میکند!

The Flower Fairies fly into the tower.

پریان گل ها پروازکنان وارد برج می شوند.

 

‘Oh no! We’re too late!’ says Fairy Daisy, ‘She’s asleep!’

پری گل مینا می گوید «وای نه! خیلی دیر کردیم! او خوابیده است!»

 

‘She can’t sleep alone for a hundred years,’ says Fairy Sunflower.

پری آفتابگردان می گوید «او نمی تواند صد سال تنها بخوابد.»

 

‘No,’ says Fairy Iris. ‘Everyone in the castle must sleep for a hundred years.’

پری زنبق می گوید «همه اهالی قصر باید صد سال بخوابند.»

 

Molly falls asleep near the bed. The King and Queen fall asleep on their thrones. The Queen’s friends fall asleep picking flowers. The cleaners fall asleep sweeping and dusting. The cook falls asleep making a cake. The birds fall asleep in the trees. The cat falls asleep chasing a mouse. The castle is silent – everyone is asleep.

مالی نزدیک تخت به خواب می رود. پادشاه و ملکه روی تخت پادشاهی شان به خواب می روند. دوستان ملکه حین چیدن گل ها به خواب می روند. نظافت چی ها حين جارو کردن و گردگیری به خواب می روند. آشپز حین درست کردن کیک به خواب می رود. پرنده ها لای درختان به خواب می روند. گربه حین دنبال کردن موش به خواب می رود. قصر ساکت می شود – همه خواب اند.

 

Everyone sleeps for a hundred years.

همه صد سال می خوابند.

 

One day a Prince from Spain comes to the town. The people tell him about the sleeping Princess.

یک روز یک شاهزاده از اسپانیا به شهر می آید. مردم شهر موضوع شاهزاده خانم خفته را به او می گویند.

 

“I’m going to the castle. I want to see the sleeping Princess,” he says to his friends.

او به دوستانش می گوید «من می خواهم به قصر بروم. می خواهم شاهزاده خانم خفته را ببینم.»

 

There are big trees around the castle and beautiful flowers are growing over the trees and the castle walls. The Prince goes to the old tower. He sees the sleeping. Princess. He kisses her hand and she wakes up!

دور قصر درختان بزرگی وجود دارد و گل های زیبایی روی درختان و دیوارهای قصر روییده است. شاهزاده به برج قدیمی می رود. او شاهزاده خانم خفته را می بیند. او دستان شاهزاده خانم را می بوسد و او از خواب بیدار می شود!

 

‘You’re the Prince of my dreams!’ she says.

شاهزاده خانم می گوید «تو شاهزاده رویاهای من هستی!»

 

‘And you, Sleeping Beauty, are the Princess of my dreams,’ he says.

شاهزاده می گوید «و تو، زیبای خفته، شاهزاده خانم رویاهای من هستی.»

 

Everyone in the castle wakes up! The Queen’s friends start picking the flowers again, the cook starts making the cake, the birds start singing, the cat starts chasing the mouse and the Flower Fairies fly into the castle.

همه اهالی قصر بیدار می شوند! دوستان ملکه دوباره شروع به چیدن گل ها می کنند، آشپز سراغ درست کردن کیک می رود، پرنده ها آواز می خوانند، گربه به دنبال موش می افتد و پریان گل ها پروازکنان وارد قصر می شوند.

 

‘Prince Carlos of Spain is here!’ they Say.

آن ها می گویند «شاهزاده کارلوس از اسپانیا اینجاست!»

 

Princess Aurora takes Prince Carlos to the King and Queen.

شاهزاده اورورا شاهزاده کارلوس را پیش پدر و مادرش می برد.

 

‘Mummy and Daddy,’ says Princess Aurora, ‘this is Prince Carlos. He’s going to stay and come to my birthday party.’

شاهزاده اورورا می گوید «مامان، بابا، این شاهزاده کارلوس است. او قرار است بماند و در جشن تولد من شرکت کند.»

 

‘That’s wonderful!’ says the Queen

ملکه می گوید «این عالیست!»

 

‘Yes,’ says the King. We’re happy that you’re here. And thank you very much for waking us up!’

شاه می گوید «البته. ما خیلی خوشحالیم که شما اینجا هستید. و ممنون که ما را بیدار کردید!»

داستان های کوتاه انگلیسی

این آموزش ها ممکنه برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *